تبليغاتX
اندرمیان
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 17:35  توسط مممد  | 


تمام زندگیم شده سیاست                              هرچی می‌خوایم بگیم شده سیاست

عقب بریم جلو بیایم یا بالا                                              تو مغزمون پره از این سوالا

که اون چرا کشته شد و تیر خورد؟                             اون یکی نوشابه رو از زیر خورد؟

هرچی میام غیر سیاست بگم                                      نه خیلیا،‌ حتی یه ذره یه کم

دلم میگه خیانته به خویشه                                           با اوضاع و احوال ما نمیشه

انگاری فحشه به همه کَساته                                        انگاری توهین به مقدساته

انگاری ناموستو چیزش کنن                                        دِ! بیخیال! اصن تمیزش کنن!

تو وایسی و نگاه کنی یه گوشه                                    پسر پاشو که موقع خروشه

آره اینم ناموسیه، سنگینه                                              الآن اگه چیزی نگم ننگینه

بی‌خیالی تو کَت من نمیره                                           نمی‌تونم قبول کنم که دیره

نمی‌تونم بگم که این گذشته                                    یا دست کلشون توی یه تشته

نمی‌تونم حرف که شد با اقدس                             بپرسم "ابطحی کیه؟ خوانندس؟"

نمی‌تونم تو اوج اتفاقات                                              بگم دیگه تموم شد انتخابات

بگم بسوزیم و بسازیم باهاش                                نه، هنوزم داره می‌سوزه جاهاش

خلاصه این روزا توی کلیشه                                         هرجا بریم سیاست اولیشه

توی ماشین توی هوا زیر دوش                              خیلیا می‌خونن که رأی من کوش؟

بحث سیاسی دیگه تنها بحثه                                     بین همه - مردا و زنها- بحثه

تو کشوری که تاریک و سیاهه                                هرکی مفسری شده سه ماهه

هرجا بری می‌چپونن تو کاسه‌ت                                   سخنرانی درباره‌ی سیاست

البته اغراق زیادی نشه                                               حیفه که از بقیه یادی نشه

کسایی که خبر ندارن اصن                                       خامنه‌ای رهبره یا سِـد حسن

کسایی که تو بحثای سیاسی                                  می‌گن از آهنگ جدید ساسی

من ندارم با این گروها ضدّی                                    حرف من این غیبتا نیستا جدّی

حرفم اینه که من کلم نمی‌شم                               کسی که اینها رو نگم نمی‌شم

حس می‌کنم نگم اصن ندیدم                                            دچار یک خریّت شدیدم

انگاری گفتنش ته مرامه                                           حس می‌کنم نگفتنش حرامه

ساکت بشیم چیزی عوض نمی‌شه                   سکوت کنیم کجا بریم؟ که چی شه؟

اینا صدای داد و فریادمه                                         هیچی نگیم پس کجامون آدمه؟

هر چقدَم اوضاع داغونی شه                                   تحملش با گفتن آسون می‌شه

خلاصه کل حرف من همین بود                           جواب اونها که می‌گن " نـَـگین" بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 4:6  توسط پژمان  | 

پسرم، شما جنگ نرم، یادتان نمی آید. شما آن زمان خیلی کوچک بودید. آنقدر کوچک که از شکم مادرت رد می شدی.
آن روزها خیلی سرد بود. اصلا مثل زمستان بود. گرچه تابستان بود و داشتیم از گرما می مردیم.
اغتشاش گران تمام شهر را احاطه کرده بودند.
ساعت ها بود که سوار بر موتورهای سرخ رنگمان در پیاده رو ها از این سو به آنسو می تاختیم. نیروهای ما دیگر تاب مقاومت نداشتند.
دستی که با آن باتوم را بالای سرم نگه داشته بودم بی حس شده بود. از کف دستم قطره قطره عرق می چکید و بر روی سر بی مویم می غلطید.
حاجی مثل همیشه با نعره هایش به بچه ها دلگرمی میداد. او از همه بزرگتر بود و گردنش کلفت تر. خداوکیلی، به گردن ما خیلی حق داشت.
یادم است بچه که بودیم در محل او را توله سگ صدا میکردند.
وقتی نمازش قضا می شد، پدرش او را با شلنگ میزد، بعد از خانه بیرون میامد و صورت گریانش را با آب جوب وسط کوچه، می شست.
ما او را دلداری می دادیم و برای اینکه دردش را فراموش کند، با هاشم و روح الله می رفتیم زنگ خانه ی پولداران را میزدیم و پا به فرار میگذاشتیم. راستی که چه دورانی بود!
حالا دیگر بزرگ شده بودیم و آرزوی داشتن دوچرخه مان به موتورسیکلتهای تندرویی که زیر پایمان بود تبدیل شده بود.
می گفتم... این بارِ هفتم بود که به سمت میدان ولیعصر می راندیم. به شوخی به سید گفتم ببین از بس رفتیم و آمدیم، کنار خیابان، چشمه جوشیده. بعد هردو زدیم زیر خنده.
آن لبخند آخر سید هرگز از یادم نمی رود.
هنوز لبانمان به خنده باز بود که ناگهان از دور سیاهی دیدم. عبدالباسط فریاد زد: آی اخخختشاشگر! !
هرچه جلوتر می رفتیم، چهره های مضطرب و پریشان خاطر منافقین که با دیدن عظمت سپاهیان اسلام به رنگ زرد درآمده بود، نمایان تر می شد.
حاجی شلنگش را بالای سرش می چرخاند و عربده می کشید.
غلام تک چرخ می زد!
جبار اسلحه اش را بیرون کشید.
من هم تفنگ رنگی داشتم، ولی نخودهایش تمام شده بود.
موتور سید گوزملغ شد و به جوب افتاد، دشمنان خوشحال شدند و به او خندیدند. بعدها خبر رسید که سید از خجالت شهید شد.
مبارکش باشد.
رسیدیم به خط مقدم و با دشمن روبرو شدیم. البته دشمن پشت و رو شد و خواست بگریزد.
دیگر هیچ چیز نفهمیدیم. چشمانمان را بسته بودیم و تنها طعم شیرین فتح بهشت را روی زبانمان می چشیدیم.
عِطر خون در هوا جاری بود.
آن بوی خون حلال دشمن بود.
چه سرها که آنروز شکستیم و چه نفس ها که بند آوردیم!
و همه دیدند که چگونه در میدان، بینی دشمن را به آسفالت مالیدیم.
هنوز هم دلم برای آن وقت ها بیقرار است. کاش می شد به عقب برگشت.
ما پانزده نفر مثل دو تا برادر بودیم. برادرانی دوقلو. برادرانی افسانه ای.
امروز هرکدام از ما در جایی به کاری مشغول است.
جبار، دربان پارک چیتگر شده.
حاجی، دبیر آمادگی دفاعی مقطع راهنمایی شده.
رسول در مترو، عطر میفروشد.
هاشم و روح الله، دیش نصب میکنند.
و غلام با موتور مسافر میزند.
من هم به گونه ای در زندان به امر مقدس خود ادامه می دهم.
با این همه، امیدوارم تو دیگر راه مرا ادامه ندهی و بروی درست را بخوانی!
قربان تو. پدر گرامی ات.

پ.ن: قابل چاپ در کتاب فارسی سال سوم دبستان (ده سال بعد)
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 1:48  توسط مممد  | 

برای جلوگیری از ورود امواج مخرب پارازیت به مغز و ابتلا به بیماری های عصبی، روشی که در عکسهای زیر میبینید، کاربرد دارد:



پ.ن: امواج پارازیت، شبکه های مغز انسان را نیز از کار می اندازند.

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 20:59  توسط مممد  | 

برای دستیابی به کشوری ایده آل و مناسب برای امرار معاش، می توان به سه راه عمده اشاره کرد:
راه اول که کم هزینه ترین و کم خطر ترین راه ممکن است این است که فرض کنیم کشوری که درآن هستیم کشور خوبیست و از زندگی در چنین جایی لذت ببریم. برای این مورد از قدیم در کشور ما تمرین های مختلفی بوده که یکی از آنها تمرین خودسازی ست یا به زبان ساده تر مقاوم نمودن ذهن خویش در برابر حملات مغزی، که روانشناسان بر تاثیر مثبت این راه تاکید خاصی دارند. حالا حملات مغزی چیست؟ برای مثال هنگام خرید مرغ یا گوشت، وقتی از فروشنده قیمت را می پرسیم و پاسخ غیر قابل باوری می شنویم، ناگهان مغز ما آماج حملات نارضایتی ناشی از قیمت بالا و آلودگی هوا* قرار می گیرد. برای خودسازی در این حالت، هیچ زر نمی زنیم و مبلغ کذایی را تقبل می کنیم، سپس از قصابی خارج شده و با خود میگوییم گ.ه خوردی! خیلی هم ارزون بود! اصلا مفت بود! خدارو شکر!
تمرین دیگری هست به اسم از ما بدترون! همینطور که از اسمش هم پیداست در اینجا ما با یادآوری بدتر بودن بدترین کشورهای جهان خلقت، می توانیم به وطن خود غرور و افتخار بورزیم. مثلا وقتی نمی توانیم از اینترنت فایلی دریافت کنیم و یا وبسایت مورد نظرمان را باز کنیم به یاد (بر فرض محال) "توگو و ترینیداد" بیافتیم که سرعت اینترنتش تنها صدکیلوبایت از مال ما بیشتر است، یا (بازم به فرض محال) "برمه" که فیلترینگش دست کمی از ما ندارد.
***
راه دوم که پرهزینه است و به پایان خدمت یا معافیت نیاز دارد و اکثریت قریب به اتفاق مردم کشورمان آن را برمی گزینند یا در اندیشه ی آن هستند، برون رفت از این مرز و بوم و انتخاب یک سرزمین مناسب برای زندگی است. حال این سوال برای ما بوجود می آید که کدام کشور بهتر است؟! عده ای براین باورند که هر کشوری غیر از ایران خوب است. یا ایران نباشه! کوفت باشه! و یا به عبارتی دیگر: آقا جونتو وردار برو! اما قشری دیگر نیز می پندارند: الآن پول تو فلان جاست، نون تو بهمان جاست... یا برعکس! تفکرات گوناگونی وجود دارد؛ یکی میخواهد به افغانستان برود تا از اینترنت پرسرعت بهره جوید، دیگری میخواهد به آلمان یا اتریش برود تا به گروه های شیطان پرستی و نازی متال و امثالهم بپیوندد. یکی دیگر ایتالیا را دوست دارد چون جشنواره ی کن دارد یا برود دوبی کنسرت ابی... خلاصه ملاک ها و معیارهای هرکس برای یک زیستگاه خوب متفاوت است. اما متاسفانه در مورد ایران ملاک پلاک نداره دیگه! هیچکس نمیخواد اینجارو انتخاب کنه!
***
و اما راه سوم. طریقه ای که به توان مالی بستگی ندارد ولی تا حدودی خطر جانی دارد. این راه، همان راهپیمایی و تظاهرات است. حتما می پرسید "مگر خرم که کار خطرناک کنم؟" این از سوال شما! حالا من از شما می پرسم. آیا خطر اتفاقاتی که ممکن است در این تظاهرات رخ دهد، بیشتر از خطر ادامه یافتن حکومتی ست که سالهاست با حضورش در مقابل نور پیشرفت و پیشبرد کشور همراه با سایر ملت ها، سایه بر امید به زندگی در مردم افکنده؟، حکومتی که در آن روشفکران و حق طلبان سرکوب می شوند اما افکار و عقاید طالبانی برترین جایگاه را دارد و دروغ و وارونه نمایی، ارکان اصلی نظامش هستند. حکومتی که روز به روز به آمار زندانیان سیاسی و آثار شکنجه بر روی جسم و روانشان افزوده می شود. حکومتی که هر روز، سر چند جوان بیگناه را بالای دار می برد. حکومتی که با ارسال پارازیت و وارد کردن محصولات سرطان زا به بازار، سلامت مردم را به مخاطره می اندازد. حکومتی که حقوق بشر و حقوق مالی و طبیعی افراد جامعه را پایمال می کند و فعالان این عرصه را به زندان می اندازد. حکومتی که رسانه های خارجی را به کشورش راه نمی دهد و به هنرمندانش اجازه ی خروج نمی دهد. آیا اگر سکوت کنیم این حکومت به زندانی بزرگ با سرکوبگری بیشتر و کشتاری وسیع تر تبدیل نخواهد شد؟ تصمیم با شماست ای هم میهن! شما جزء کدام دسته اید؟ دسته ای که حرف های من را قبول میکند و نیازی به توجیه و توضیح ندارد؟ دسته ای که مغزش از کودکی شست وشو داده شده و جایی برای این سخنان ندارد؟ دسته ای که سیاست را بی پدر و مادر می خواند و من را بیکار؟ دسته ای که "حالا ببینم چی میشه"؟ دسته ای که می ترسد خدای ناکرده روزی بی حجابی شود و خود باحجاب بماند و دیگران حال کنند؟ دسته ای که از هیچ چیز خبر ندارد و از صبح تا شب اخبار رسانه ی دروغ را می بیند و برآنست که سران اغتشاشات را چرا اعدام نمیکنند؟ یا دسته ای که دسته به دسته یکجا نشسته، با ریش و باتوم؟ دکمه ی بسته؟...
بگذارید در سیزده بدر آبان کسانی را که سرمایه ی این مملکت که حق من و شماست را در شکم هایشان انباشته می کنند از جایشان بدر کنیم.
درضمن هرگز این را از یاد نبرید که هرچه تعداد ما بیشتر باشد، خطر کمتری ما را تهدید خواهد کرد.
شاخه ی گل و جعبه شیرینی فراموش نشود.

واژگان: آلودگی هوا همیشه درد نارضایتی را دو چندان میکند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 19:52  توسط مممد  |