تبليغاتX
اندرمیان
 

گزارش تصویری بازدید احمدی نژاد از اولین نمایشگاه دستاوردهای لیزری کشور

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 16:46  توسط مممد  | 

رو عکس کلیک کنید، بزرگ شه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 15:42  توسط مممد  | 

"امروز چه خبر؟!" یک وبلاگ تازه تاسیس طنز گروهی است که قصد دارد طنزهای اینترنتی و وبلاگی را کنار گذاشته و حالت مطبوعاتی به خود بگیرد. به طور مثال: طنزها بهتر است طولانی باشند، در آنها از کلمات غیراخلاقی پرهیز شود و هرگونه طنزی که در مطبوعات می بینید، برای این وبلاگ مناسب است. البته تا این لحظه به این شکل در نیامده زیرا نویسندگان فعلی مینیمال نویسند. عناوین مهم خبرها هر روز در گوشه ی وبلاگ نوشته می شود تا نویسندگان مطالب خود را در ارتباط با یک یا چند مورد از این عناوین بنویسند. از نوشته های طولانی، شعر، تصاویر و کارتون استقبال می شود، اما در صورتی که کپی برداری یا تقلید در آنها نباشد. قوانینی برای این وبلاگ نوشته شده که می توانید در اینجا بخوانید.
نویسندگانی که فکر میکنند می توانند اینگونه بنویسند و با این قوانین کنار بیایند، میتوانند با قرار دادن نام وبلاگ خود در کامنت ها، این فرصت را به مدیران وبلاگ بدهند تا از وبلاگشان دیدن شود و در صورت مورد پسند واقع شدن، از آنها دعوت به همکاری شود. همچنین می توانند به عنوان نویسنده ی افتخاری، مطلبی (هماهنگ با موضوعات درج شده و قوانین) ارسال کنند تا با نام خودشان منتشر شود و اگر مطلبشان پرطرفدار شد، برای آنها دعوتنامه فرستاده می شود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 14:19  توسط من و اون  | 

قواعد: ویرگول به معنای وقف


وبلاگ لگنتو دوسش داری؟
نمی بینی داغونه؟ -کو؟ چش داری؟!
اگه سطلِ سرِ کوچه تون سوخته نیس،
برو هرچی داری روی اون بنویس.
برو پستاتو بزن پشت خاور!
از توی وب، انگشت درآور!
بذار بکنم تورو من یه نصیحت
تا که شیر کنی اینو واسه نتیجه ت
تو به رئیس جمهور و ره.بر بر.ین
تا پستات داغ شه تو بالاترین
(همین!)

پستای من، همه هستن باحال!
پستای من، از دم مینیمال!
(آها)
پستای من، همه هستن باحال!
پستای من، از دم مینیمال!

لایک میگیری، مثبت هزار؟!
(آره!)
همشو ببر، در کوزه بذار.
واسه لینک کردن، گیر آوردی وقت؟!
وبلاگت فیلتر شده بدبخت!
وبلاگش فیلتر شده خوابه!
(خوابه!)
داره می بینه خواب نوشابه!
(به به!)
خوراک دارم، بخور! مفت چنگت!
خسته شدم از کامنتای جفنگت!

پستای من، همه هستن باحال!
آها!
پستای من، از دم مینیمال!
بیا!
پستای من، همه هستن باحال!
باحال!
پستای من، از دم مینیمال!
مال!

بازم پست می ذاری؟ نمیخوای بری؟
(عجب!)
میخوای بمیری تو جنگ سایبری؟
(بمیر!)
نکن ایجاد، تو کار وب تو اخلال!
(اخلالگر!)
بزن اون دکمه ی حذف وبلاگ!
حذف وبلاگ!
لاگ!
آگ!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 3:44  توسط مممد  | 

با بازی:
امین حیایی در نقش بابک
حمیده خیرآبادی در نقش ننه بابک
و با حضور افتخاری انوشیروان کنگرلو

[منزل بابک - ساعت 10 شب]
[بابک داخل می شود با صدای بلند] ننه! بدو شامو حاضر کن که دلم مثل مرغای آسمون به غارقار افتاده.
[ننه بابک در حالی که قابلمه ی آبگوشت را روی سفره می گذارد] بشین بخور، کوفت شه به تنت مادرجان!
- دستت درد نکنه ننه! به به! چه بویی! ببینم چی درست کردی... دِ! بازم که آبگوشته ننه!
- بخور مادرجان! تو گامبیا همینم ندارن بخورن! شیکمشونو با سیلی سرخ می کنن. پیاز بیارم برات؟
- نه ننه! بی زحمت اون سس کچاپ رو بیار! این تلویزیون صاب مرده رم روشن کن ببینیم وُعا چی میگه.
- بیا مادر! اینم وُعا. آخ کمرم! چقدر بهت گفتم یه ریسیور کنترل دار بگیر!
- بشین ننه! تو گامبیا همینشم ندارن!
[از شبکه صدای آمریکا] امروز محمود احمدی نژاد در سفری به گامبیا، هزینه ی ساخت چند شبکه ی تلویزیونی را به رئیس قبیله ی باکومبا اهدا نمود. وی در آنجا برای صرف نهار، غذای محلی آن منطقه، که آبگوشت می باشد را انتخاب نمود...
[بابک و ننه بابک آهی میکشند و به خوردن غذا ادامه می دهند]
[ننه بابک رو به ظرف آبگوشت] آبگوشت! تو هم باید زن بگیری!
[بابک با تعجب] نفهمیدم! چی شد؟ دستت درد نکنه ننه. حالا دیگه ما شدیم آبگوشت؟
- مادر! این خونه چراغش خاموشه!
- زکی! چراغ که روشنه!
- مادر! برات یه دختر خوب انگشت کردم!
- لابد دختر اوس رحمان؟
- اِوا! از کجا فهمیدی مادر؟
- ننه! مثل اینکه تو هنوز مارو نشناختی. من تو رو تو آستین خودم بزرگت کردم.
[ننه در حالی که باد به غبغب داده] خبه خبه! خودتو لوس نکن!
- آخه ننه! دختر بهتر از دختر اوس رحمان نبود؟ اون سیبیل داره! من خودم هنوز سیبیل در نیاوردم. جلوی اون تحقیر می شم.
- اوس رحمان اصل و نصب داره. خونوادش از پارو بالا می رن!
- مرغ همسایه یه پا داره دیگه؟ هرچی میگم نره تو میگی بره! من اصلا نمیخوام ازدواج کنم. فعلا میخوام دختربازی کنم.
- وای! خدا مرگم بده! زبونتو گاز بگیر پسر...
- آخ!
- مادر جان! صابون بدون آب کف نمیکنه. تو باید ازدواج کنی تا مرد زندگی بشی! با دختر بازی یواش یواش خودتم دختر میشی!
- دستت درد نکنه ننه! هرچی از دهنت در میاد داری میگی دیگه! فقط صابون نشده بودیم که اونم شدیم. آخه قربون اون سر کچلت چرا تا می شینم غذا بخورم، پولاریزیشنمو ورتیکال می کنی؟ نمیشه این حرفارو بذاری واسه بعد از انقلاب؟
[ننه بابک با گریه] دختر اوس رحمان انگشت خورده ی توئه! من با مادرش صحبت کردم. سنگامونو وا کردیم!
[بابک با عصبانیت] ننه باز رفتی سرخود، دوختی و ریدی؟ حتما قرار عقد و عروسی هم گذاشتی دیگه. [بابک در حالی که نون رو داخل ظرف تیلیت میکند] آخه چرا میری خونه ی مردم، مخشونو تیلیت میکنی؟ حالا چرا گریه می کنی؟
- گریه نمیکنم مادر! اشک پیازه!... من با مادرش صحبت کردم، اما با یه بار که گوساله، بزغاله نمیشه، دفعه ی اول کارگر نیفتاد، باید بازم باهاش صحبت کنم.
- کارگر؟ از کجا نیفتاد؟ بسه دیگه ننه! زیاد حرف بزنی می فرستمت آسایشگاه کهریزک.
- اِوا! راستی مادر! آخرشم تعریف نکردی تو کهریزک چی گذشت!
- هی ننه... از دست روزگار فقط شصتش نصیب ما شده که اونم پنجاه و نه تاست...
[زیییییینگ!]
- اِوا! یعنی کی می تونه باشه؟! نکنه از بس نرفتی خواستگاری، واست خواستگار اومده!
- ننه تو امشب یه چیزیت میشه ها! هی مارو مسخره کن! من برم ببینم این کیه که داره پاشنه ی درو از جا در میاره!
[بابک در حیاط را آرام باز میکند]
...
ادامه ی داستان به زودی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 3:17  توسط من و اون  |