تبليغاتX
اندرمیان
 
قیمه قیمه شدن!؟
عاشورا یادت میاد؟ / قیمه با گوشت زیاد؟
وای حسین کشته شد / این قیمه ها پخته شد؟
سرارو به نیزه میزنن / قیمه ها رو هم میزنن؟
آتیش زدن به خیمه ها / آب میریزن تو قیمه ها؟
دست بریده و سر / کی غذا میگیره زودتر؟
حنجر نیزه خورده / برنجارو رو کی برده؟
خنجر و بالا برده / دمبه هارو کی خورده؟
تو کربلا تشنه ان / همسایه ها گشنه ان؟
شمر و یزید دوباره / اون هیئته چی داره؟
لبای پاره پاره / قیمه پلو دوباره؟
مردم و سر بریدن / قرمه سبزی نمیدن؟
حُسین حُسین یا حُسن / باقالی پلو با محسن؟
یه لشکر پیاده / قیمه صفش زیاده؟
دستش ز تن شد جدا / غذا نمیده گدا؟
تیغ و به گردن کشید / غذا کمه؟ ببخشید؟
پاشو برید از وسط / ته دیگ داریم ما فقط؟
رخت عزا برپا شد / چی شد غذا؟ پیدا شد؟
ز کربلا رفتن همه / غذا داریم تو قابلمه؟
قصه ی ما به سر رسید / قیمه به آقا نرسید!!؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 12:44  توسط مممد  | 

مقدمه نویسنده:
بسی رنج بردم در این آفیس عجب کاری کردم خودم را خیس
بیفکندم از تکست کاخی بلند که از فحش مادر نیابد گزند
نگویم از این پس که ترسیده ام به هر چه سخن بود من ...ده ام
این کتاب ماجراهای جذاب خواجه محمود احمدی نژاد ملقب به نازیبا را در بر میدارد که در نوشتن آن رنج بسیار کمی برده ام.

حال سخن کوته میکنم و زبان دراز: فصل اول از این کتاب را میخوانید که در آن ماجرای سفر احمدی به اجلاس شورای همکاری خلیج فارس (فارس؟!) و حضور بسیار موثر و دیپلماتیک ایشان روایت شده است...


محمود ملقب به نازیبا شبی در خواب دید که او به حمام رفته و مشغول شست وشو میباشد که به ناگه خود را میاندوآب میابد و از شمال چند مرد روسی را میبیند که دوش حمام را در بر گرفته و با خود میبرند تا انرژی خانه شان به هدر نرود و از جنوب نیز مردان عرب را میبیند که وان حمام را از جا میکنند همچنین شلوارش نیز در وان میبوده! او به سوی وان میدود که ناگهان حداد عادل از پشت سر صدایش میزند که نه محمود خطرناکه محمود... مود...مود...ود... ...
و او ز خواب میپرد و خود را برای انجام ماموریت الهی آماده میکند
در خلیج فارس كه‌ نام‌ بركه‌اي‌ است‌ / داد احمد را،خدا فرمان‌ ايست‌
كاي‌ محمودی‌ اين خلیج فارس بود / آب‌ آن‌ هر لحظه يك‌ کشتی‌ رود
آبراه کشور ودین است‌ اين / پايگاه‌ نفت و بنزینن‌ است‌ اين‌
تو بیابی اندر اینجا ماهیان / دلفینای زنده را پشتک زنان
تا روی آنجا نگو ما را خلیج /تا نگویند احمدی جان گشته گیج
تو بگو اینجا خلیج عربیست / کار ما اینجا همانا آبتنیست
گفت احمد: تو چه گویی ای خدا؟ / من به ملت چه دهم پاسخ حالا؟
و خدا خطاب به محمود :
گر تو گویی حرفی از فارس و خلیج / داده ای از دست دریا را، هویج!
گر تو گویی این خلیج فارس است / می زنند آنها به تنبون تو دست
چون به روی صندلی اش او نشست / آن عرب آمد غلنجش را شکست!
محمود خجالت کشان روی صندلی به اطرافش می نگریخت و لبخندی زورکی به لبانش می آویخت ابتدا سخنانی تحقیر آمیز بین آنها رد و بدل شد ولی محمود علی رغم سخنان توهین آمیز آنها به انجام وظیفه ی الهیش ادامه داد و کم نیاورد. آنها به صحبت پرداختند و اجلاس شروع شد.

بدون شهر:

بدون شهر

این سخن آغاز شد بین همه / که خلیج عربی مال منه
آن یکی میگفت: تنب کوچکم / آن یکی تنبش بود اندر شکم
مانده بود اندرمیان احمد نجاد / خواست از پروردگارش او نجات (شرمنده قافیه نبود)
احمدی رو به آسمان کرد از خدایش کمک خواست ناگه از پشت سرش نوری بشدت هر چه تمام تر بیرون شتافت و فضا پر شد از بوی رجایی و اعراب مجلس با دیدن این صحنه حیرت کردند و سر تعظیم فرود آوردند و در مقابل فرمان خدا تسلیم شدند احمدی نژاد با چهره ای نورانی و خندان به آنها خیره شد و فرمود:
من همی دارم دو سه تا پیشنهاد / صلح باید باشد و هم اتحاد
مسلمین با هم که دشمن نیستند / باید عین یک برادر ایستند
پس از سخنان گهربار محمود کفار دوحه تیغ برکشیدند و او و همراهانش را تحدید به سر بریدگی نمودند تا او تنبانش را همان جا به آنها دهد در همان لحظه هم بود که از آسمان پیام آمد که ای احمد من امروز رسالت را بر تو تمام کردم حالا دیگه هر کاری میخوای بکن
این رسالت کافیت باشد دگر / میتوانی بروی پیش پدر
محمود : نه من نمیخواهم بمیرم من هنوز آرزو دارم
ناگهان فکری به ذهن محمود رسید محمود با آرامش کفار را به حفظ خونسردی خواند و به آنها گفت:
میدهم تنبان خود را با دو دست / تنب گنده پیش تنب کوچک است
چون ابوموسی شود مال یمن / آب دریا هم نباشد مال من
چون جزیره خواستید من میدهم / گر بدانم که به تهران می روم
پس از گذشت ساعتی بالاخره شیوخ تصمیم به آزادی وی نمودند و احمد بدون تنبان راهی تهران شد.
وقتی محمود بدون تنبان در تهران دیده شد مورد تمسخر بسیاری از هموطنان قرار گرفت و بسیار شرمسار شد و از رییاست جمهوری استعفا داد.
وزان پس محمود ترک دین نمود و به کفر روی آورد و دیگر از پشت سرش نور بیرون نزد حتی کم مصرف
او باقی عمرش را به خوردن لوبیا پلو با محسن و فروش کش تنبون پرداخت و بسیار گرانفروشی کرد و از بس که زندگی کرد مرد.
پایان!
نتیجه ی اخلاقی: هر موقع می خوای بری اجلاس سران یه تنبان یدکی هم با خودت ببر.
نتیجه ی غیر اخلاقی: اوووووووووووو اووووووووو اووووووووو

با نگاهی به کتاب به خاطر یک تشت آب نوشته ی قدرت ا... هسته ای
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 2:46  توسط مممد  | 

اشك شوره... اينو هممون ميدونيم و حتي تو شعرهاي زيادي از شاعراني بزرگ هم به اين مطلب تاكيد شده...

 

اما يه سوال: چرا هيچ كس راجع به تلخي گوش و ترشي دماغ چيزي نمي گه؟!!!

(به دليل اعتراضات بسيار خوانندگان محترم، اين سوال را به صورت زير تصحيح ميكنيم)

چرا هيچ كس راجع به تلخي گوش و شوري دماغ چيزي نمي گه؟!!!

اما من هنوز سر حرفم هستم... گوش تلخه دماغ ترشه... اين شعاريه كه من سالهاست ميدم و تا امروز هيچكس نسبت به صحت اون شك نكرده بود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 15:6  توسط پژمان  | 

رییس جهور دوستدار قشر تپل ها



رییس جهور دوستدار قشر کچل ها



رییس جهور دوستدار قشر [...] ها



رییس جهور دوستدار قشر ناشنوایان



رییس جهور دوستدار قشر متال باز ها



رییس جهور دوستدار قشر خوانندگان



رییس جهور دوستدار قشر میکروفون ها



رییس جهور دوستدار قشر کفش دزدها



رییس جهور دوستدار قشر خرچنگ ها



کلاً رئیس جمهور دوستداره.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 20:44  توسط مممد  | 


+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:47  توسط مممد  | 

از خونه كه زدم بيرون خيلي سرحال بودم و هركي دم دستم ميومد بهش سلام ميدادم!

من: به... سلام آقاي رجبي... چه روز خوبيه، نه؟

آقاي رجبي: مگه كوري؟! گه مملكتو برداشته!

من: گه نه، برف!

آقاي رجبي: حالا هرچي...

من: خب خيلي فرق ميكنه...

آقاي رجبي: مهم اينه كه مملكتو برداشته...

من: برف سفيده، قشنگه...

آقاي رجبي: ...مهم اينه كه ر[...]ده به مملكت..............

هميشه صحبتاي من با آقاي رجبي اگه به دعوا نكشه به جاي خوبي نميرسه! از آقاي رجبي و پاروي دراز تو دستش كه دور شدم هنوز خوشحال بودم... خوشحال از اينكه اداره به خونه نزديكه و من مجبور نيستم براي رفتن به اونجا ماشين بگيرم و تو اين ترافيك گير كنم... خوشحال از اينكه اصلا ماشين ندارم...

- حاجي... اداره‌جات تعطيله ها!

-  خدا خيرت بده جوون! شادم ساختي!

ديگه چي بهتر از اين؟ يه روز برفي مامان از خونه ميزني بيرون به قصد اداره و يه جوون از تو ماشينش بهت ميگه كه اداره‌جات تعطيله...

سريع مسيرم رو عوض كردم و رفتم تو پارك سر كوچمون... همونجايي كه الآن پر از برفه و جون ميده واسه يه آدم برفي! آدم برفي رو كه ساختم و شال گردنم رو هم انداختم دور گردنش، ازش فاصله گرفتم و موبايلم رو از جيبم در آوردم كه يه عكس بندازم اما يهو دوتا بچه (كه نميدونم از كجا پيداشون شد) شال گردن رو از روش برداشتن و دويدن! من هم دويدم دنبالشون اما هرچي باشه ديگه بايد قبول كنم كه از اونا پيرترم... بيخيال شال گردن شدم و برگشتم كه ديدم چند تا ديگه از همون بچه پرروها دارن با لگد آدم برفي رو خراب ميكنن!

بوم!!!

هر هر هر هر!

چيز مهمي نبود... بچه هاي سرتق يه گوله برفي زدن تو صورتم! من هم خنديدم بلكه من رو هم از خودشون حساب كنن، اما گويا اينها با خودشون هم همين كارا رو ميكنن!

بوم!!!

هر هر هر هر!

- بچه ها... نزنيد ديگه...

بوم!  بوم!  بوم!

دويدم طرف بچه ها كه مثلا يه كم بخنديم، اما....

 نميدونم از قوانين مورفي چيزي شنيديد يا نه. همون كه ميگه اگه براي اتفاق افتادن يه چيزي ده حالت وجود داشته باشه هميشه بدترين حالتش اتفاق ميفته... من هم ليز خوردم و افتادم زمين... حالا اين هيچي... با صورت خوردم زمين... باز اين هم هيچي... موندم آخه توي اونهمه برف اين چاله پر از گل كجا بود!

***

از خونه كه زد بيرون خيلي سرحال بود و هركي دم دستش ميومد بهش سلام ميداد

آقاي رحمتي: به... سلام پژمان... چرا صورتت گليه؟ چرا حالت گرفته‌ست؟

من: مگه كوري؟! گه مملكتو برداشته!

آقاي رحمتي: گه نه، برف!

من: حالا هرچي...

آقاي رحمتي: خب خيلي فرق ميكنه...

من: مهم اينه كه مملكتو برداشته...

آقاي رحمتي: برف سفيده، قشنگه...

من: ...مهم اينه كه ر[...]ده به مملكت..............

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 16:14  توسط پژمان  | 

 

روی تصویر کلیک کنید تا آن را در ابعاد بزرگ ببینید

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 18:14  توسط پژمان  | 

خوابم نمي‌برد. بعد از امتحان قرص، تنها راهي كه برايم باقي مانده بود اين بود كه تو جايم دراز بكشم و گوسفندها رو بشمرم تا جونم بالا بياد!

- يك گوسفند – دو گوسفند – سه گوسفند – چهار گوسفند – پنج گوسفند – شش گوسفند...

راستي چرا گوسفند؟ مگه حيووناي ديگه چشونه؟ اصلا من مي‌خوام گاو بشمرم!

- يك گاو – دو گاو – سه گاو – چهار گاو...

تلپ!!!   تلپ تلپ...   تلپتلپ  تلپتلپ...    تلپ تلپ تلپ تلپ...

حالا فهميدم چرا گوسفند..........

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 17:54  توسط پژمان  | 

ساعت خانه 2 ضربه زد. اين يعني اينكه 2 ساعت از خواب اين خانه گذشته بود. فقط من بودم و برف و اون...

(سكوت)

ـ بارون خوبه، فقط كاشكي خيس نبود. برف قشنگه، فقط كاشكي سرد نبود.

اين را گفت و با سر آستينش شكل يك قلب را بر شيشه بخار گرفته پنجره كشيد و رفت كنار شومينه. عادت داشت هيچ چيز را همانطور كه هست نخواهد، حتي من را. چند دقيقه بعد من بودم و برف و يك صداي خر و پف متداول... ساعت خانه 3 ضربه زد...

...

متكايم را كمي جا به جا كردم و در جايم غلتيدم . خواب ناز چه لذتي دارد. هوا عالي بود ولي نه گرم. خب، اين خصلت برف است.

ـ  آخ!

سنگ بود؟ افتاد روي پيشانيم...

ـ آخ! آخ!

سريع از جايم بلند شدم، متكا و پتو را از روي برفها جمع كردم و در حاليكه متكا را مثل يك سپر بالاي سرم گرفته بودم و به ديوار خانه پناه مي‌آوردم به يك نتيجه جديد رسيدم كه بايد بهش بگويم: تگرگ هم زيباست، فقط كاشكي سخت نبود!...

از روي ساعت مچي فهميدم: ساعت خانه 4 ضربه زد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 20:16  توسط پژمان  | 

دل من مي‌دانست

كه دلت از طپشش خسته شدست

كه وارسته شدست

كه دگر تاب و تحمل نكند

كه دگر درب دلت بر دگران بسته شدست

دل من مرگ دلت را...

شنيد

و سپس مُرد دلم

جامي از مرگ...

چشيد

...

و سرم سوت كشيد...!

لحظه‌اي كه خبري تازه ز تو بشنيدم

تو نمرده بودي!

خبر مرگ تو يك شوخي بود!

من - ركب خورده - فقط جامه ز تن بدْريدم!...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 0:7  توسط پژمان  |