تبليغاتX
اندرمیان
 

 

قبل از استعمال اینجا را بخوانید: این روزها نمی‌دانم بخندم یا بگریم. این اتفاقی است که برای شعرم هم افتاد. نمی‌داند بخنداند یا بگریاند. هرگونه اختلال در سیستم احساسی شعر، اعم از تبدیل ناگهانی طنز به جدی یا تبدیل ناگهانی جدی به طنز از فرستنده می‌باشد. به گیرنده‌های خود دست نزنید.

 

ببین ظلم تو بر هم‌میهنان تو چه کردست               برو بر آن حکومت کن که تنفیذت بکرد‌ست

برو بر آن حکومت کن که تنفیذت بکرد‌ست               که تو نا‌چیز بودی و همان چیزت بکرد‌ست

اگر تنفیذ و پس‌فردای آن تحلیف گردی                         تمام عالم و آدم که می‌داند چه کردی

تمام قبلیانت را همیشه دزد دانی                              خدایی دزد خالی بهتره یا دزد جانی؟

تو حق میلیون‌ها هموطن را نوش کردی                       ندای جان سهرابانمان خاموش کردی

تو جون بردی اگر آن دیگران مالی ببردند                      کنون بردی اگر آن دیگران سالی ببردند

همه از دست تو شاکی چه این سمتی چه اونور         نه حرف مردمت را اصل دانی و نه رهبر

اگر حتی همان رهبر که همدست تو هستش       کند یک انتقاد از تو کنی خاشاک و پَستش

خودت گویی که تو از نخبگان این سرایی                       اگر نخبه تویی ای وای بر نخبه‌گرایی

محمد گفته ملک کافران هم پایــِدار است            ولی گر ظلم کردی حال ملکت گریه‌دار است

هر اندازه جوان بیشتر بی‌جان گردد                              چه سنگین‌تر تمام دولتت ویران گردد

بشین در سایه‌ی کاخ خشونت باز بنشین      ولی این کاخ از پایه خرابه: سست... سنگین...

 

بعد التحریر:

ماه رمضان آمد و امروز، یکم است         این بین ِ تمامی خبرها، چه گم است...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 18:38  توسط پژمان  | 

بدینوسیله در آستانه ی مراسم تدفین میکائیل جکسون، سلطان پاپ، اشعار یکی از ترانه های این هنرمند فرهیخته را به نظم فارسی درآورده و نثار روح آن مرحوم می نماییم.

سر بی زلف و سر مرده ی انسان تو ببین                    همه کس فاسد و بدکاره و بیمار شدند
موقعیت وَ تراکم شده مستوجب امر                                  که جماعت متظاهر و ریاکار شدند
به تنش جامه بپوشانده و اندر اخبار                          همگی طعمه ی سگ های نرِ هار شدند
بنگ، بنگی شده مرگی شده دهشت انگیز                    همه دیوانه و مجنون و خل انگار شدند
سرتان درد نیارم همه حرفم این است
که مهم نیست براشون، سرشان پایین ایست
تو مرا ضربه بزن مرد، به من کینه بورز                                   در توانت مبود روح مرا در شکنی
قصد من کن پس از آن لرزه فکن بر بدنم                             به تو امید مباشد ز تنم جان فکنی
ز من اینگونه شکایت کن و انجامم ده                             همه انجام دهید این ز من و جا نزنی
لگدی زن در ماتحت من و خوب بزن                         بدنم را که سفید است سیه کن حسنی*
سرتان درد نیارم همه حرفم این است
که مهم نیست براشون، سرشان پایین است
.........
دیگه بقیه ش تو زبون خودشونم معادل نداره!
به قول شاعر... بگو جکسُن چه وزنی بود بر ابیات شعرت بار کردی! / سرودن را چنین بر خویشتن دشوار کردی!

جومونگعلی*
در آستانه ی ورود پرافتخار جومونگ به ایران...

سخنگو: دوستان لطفا سوالات خودتونو مطرح کنید.
خبرنگاران صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران: آقای جومونگ! آخر جومونگ چی میشه؟! آقای جومونگ من پسرم نوکر شماست! آقای جومونگ! آقای جومونگ! میشه امشب شام بیاین خونه ی ما با هم جومونگو ببینیم؟ آقای جومونگ من بدون سانسورتو دیدم! من دو و سه و چهارتم دیدم! آقای جومونگ من زنم عاشق شماست! آقای جومونگ! آیا چوسان قدیم از پس گوگوریا بر می آد؟! آقای جومونگ! شما خیلی بدون ریش بهتری! آقای جومونگ! ببین من خوب اداتو در می آرم؟ "هو چی ها شو ها هو هیا!!!" آقای جومونگ! آیا این شایعات درسته که شما سوسانو رو طلاقش دادین؟!
- ساکت! اینجوری که نمیشه یکی یکی صحبت کنین!
- آقای جومونگ! مردم خیلی مشتاق هستند که شما اون صحنه ی کتک خوردن جومونگ از تسو رو برامون اجرا کنین! شما خیلی تو اون صحنه خوب بازی کردین!

توضیحات:
حسنی = نام مستعار یک شکنجه گر، حسن جراح، کنایه از کسی که حسن است و شکنجه می کند.
جومونگعلی = کسی که دیوانه ی جومونگ باشد، انسانی که سریال های کروی را حتی به جان کودک خود ترجیح می دهد، در برخی موارد واژه ی مأنوس یانگومعلی نیز به کار می رود.
گفته می شود اشخاصی خواستار نامگذاری فرزند خود و حتی تغییر اسم خود به جومونگ شده اند که هم اکنون تحت درمان روانپزشک می باشند.
پ.ن: می گن پسر نوح با سگان بنشست، خر اصحاب کهف گم شد. حکایت این جومونگه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 22:4  توسط مممد  | 

شرکت کننده ی شماره ی یک: سه تا اتوبوس آتیش زدم، یه مسجد ترکوندم، دو تا تخریب اموال عمومی و سه تا سوء استفاده از رسانه های غربی و... چی؟ آها! رسانه های غربی اومدن تو خیابون بعد... نه! وایسا ببینم! چی...نوشته...اِاِاِاِ... اینم... تقلبو که گفتم... اَه کجا بود!!! (جیییییییز)
شرکت کننده ی شماره ی دو: به ما گفتن اگه یه تُک پا بیای تو خیابون... ما هم بهت از این باتونبکای مجانی میدیم باهاش... (جییییییز)
شرکت کننده ی شماره ی سه: پول داده بودن که با باتوم خودمونو بزنیم! ها اینم جاش! خودم زدما! مرض داشتم!!! (جییییز)
شرکت کننده ی شماره ی چَهار: گفتن کارت سوخت مفتی... (جیییییز)
شرکت کننده ی شماره ی پنج: اعوذ بالله مِنَ... (جییییییز)
شرکت کننده ی شماره ی شیش: نه تنها تقلبی وجود نداشت! آره تنها انتخاباتی هم وجود نداشت! (جیییییییز)
شرکت کننده ی شماره ی هفت: سوئد کوکتل مولوتف می فرستاد، گیوه می بُرد (جیییییییز)
شرکت کننده ی شماره ی هشت: نخودارو دونه دونه میفرستادن! گفتم حاجی ما که دستمونو تو آسیاب له نکردیم! دستم مصنوعیه! پام مصنوعیه! سرم مصنوعیه! قلبم که مصنوعی نیست! (جییییییز)
شرکت کننده ی شماره ی نه: ما بهشون گفتیم مهمات نداریم... مواد شیمیایی که مهم نیست! (جیییییز)
شرکت کننده ی شماره ی ده: سفارت امور خارجه ایالات متحده با گروهک بی بی سی و گلاب به روتون حتی... (جییییز)
شرکت کننده ی شماره ی آخر: من اینجارو تمیز میکنم! (جییییییز)
وکیل مدافع: سطح مسابقات از کیفیت بسیار بالایی برخوردار بود، (نشان دادن تصویر همزمان از متهمان درحال گفتن و خندیدن) از امکانات رفاهی خیلی راضی بودم و بدون تردید می تونم بگم این یکی از آزادانه ترین و پرافتخارترین مسابقات در کشورمون بود و ما طی چهارسال اخیر به اندازه ی یک سال پیاپی چیز یاد گرفتیم! (جیییییز)
دادستون: اینم متن چیزه... رای نهایی دادگاه... بفرمایید قرائت کنید!
غازی: من که چشمام نمی بینه مادرجون! (متهمان: گل گفتی آی گل گفتی!...) پ.ن: باری دیگر بیست و سی حماسه آفرید!
اینم به خاطر حیدرآقا شکنجش دادم...

پ.ن 2: اومدم اینو بنویسم دیدم مردم بجای الله اکبر بچه هاشونو فرستادن پشت بوم، شبا که ما می خوابیم... آقا پلیسه دنبال شکاره رو می خونن!

توضیح بیشتر: جیییییز = صدای سوختگی ناشی از نبُردگی، آوایی که در برخی از مسابقات بعد از دریافت جواب غلط پخش می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 0:12  توسط مممد  | 

 منوچهر متکی، وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی ایران، در شهر مارکشوت پایتخت کشور موریتانی با مقامات آن کشور ملاقات کرد.

گفتنی است که این دیدار در راه بازگشت آقای متکی از کشورهای اکوادور و بولیوی انجام پذیرفت.

پ.ن: این خبر واقعی است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 2:25  توسط پژمان  | 

نمازِ جمعه ی شیطانی ات
کرده است اعتصاب قضا
اعلمِ اصلحِ ابله
روحی فِدا
در چه فکری سر به مهرت می نهی؟
در قنوتت هیچ می بینی تو تصویر ندا؟
سجاده ات سنگ قبری از برای عاشقان
پیش روی چشم ناپاکت
کجا باشد خدا؟
تو که عروسکی
تو که ملوسکی
تو که کچلی
تو که مچلی
بوندس لیگا
علی اونور
حسین اینور
مهدی کجا؟
تو تنها چپی پس بگو راست کو؟
کله را مثل گوسفند می کنی از تن جدا!
خون ریخته نشده؟
مرده شور نشدی پس چرا؟
تربچه تا بیافتد زمین بیس سی بار می زند چرخ
مثل سیب نیست
امام جماعت بدلکار نیست
نیوتن زود باش!
بیا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 3:10  توسط مممد  | 

- تقی اون شیلنگو بده من! حالا واسه من برج ایفلو سبز می کنین ها؟! (شتق!)
- ممممم!!!
- فیلم پرسپولیس می سازی!! (شتق!)
- ممممم ممم ممم!!!
- موزه ی لوور می ری؟!(شتق!)
- ممممم ممم مممم!
- ایشالا برج ایفلتون کج بشه!(شتق!)
- ممممم!
- زود باش اعتراف کن! از کی دستور میگیری؟ سرگوزی؟!(شتق!)
- ممممم ممم!!
- فیون؟... پاریس هیلتون؟! (شتق!)
- ممممم!!
- از بی بی سی اومدی؟(شتق!)
- ممممم!!
- وی او ای؟(شتق!)
- مممم ممم ممم ممم!!
- تی وی پرشیا؟(شتق!)
- ممممم!
- پی ام سی؟(شتق!)
- ممممم مممم ممم!!
- از کدوم خراب شده ای اومدی؟ هان؟ چی می گی؟(شتق!)
- مممم مم مممم!!!!
- تقی دهنشو باز کن ببینم چی میگه!
- احمق من زنتم واست نهار آوردم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 15:14  توسط مممد  | 

رَپ امام زمان! کاری از اندرمیان! تقدیم به کل جهان!
قسمت های مشخص شده با قلم ضخیم، با چند صدا (توسط جند نفر) خوانده می شود.
ویرگول به معنای مکث است.

جواد مومن، علی یازهرا ، رضا چفیه! با حضور افتخاری برادر اسلام شیدی

آها! آها! بیا!
سیصد و سیزده نفریم!
از همه دنیا برتریم!
هستیم یار امام زمان!
اینارو گفتیم از قدیم!
ما! ، یاران ولی عصر!
در فکر مر،دمیم و بس!
پس! ، تو هم بیا با ما یار باش!
بیا تو کار خیر با ما همکار باش!
ای مرد! ، بیا با ما همراز باش!
واسه امامِ زمان ،... سرباز باش!

Chorus)
حالا! امام زمان! ، کامان! کامان!
بیا! امام زمان!!! ، کامان! کامان!
آره! امام زمان! ، کامان! کامان!
زودتر! اما زمان!!! ، کامان! کامان!

کامان! کامان! ، بیا در این جهان
صلحو ، برقرار کن ناگهان!
پر کن دنیا رو ، از عدالت
از لس آنجلس ، تا اصفهان
پر کن دنیا رو ، از عدالت
بیا تا برپا بکنی قیامت
با حرفای تو ، دنیا میشه دگرگون
همه با همدیگه ، دوست میشن ... آخ جوووووون!
بیا همه با هم بکنیم یک دعا!
بیا درخواست بکنیم از خدا!
که ظهور آقا نزدیک تر بشه!
اوضاع از اینی که هست... بدتر نشه!
نشه؟! چشه؟!
بگو چش نیست!
فقر و فساد! ، رو به کاهش نیست!
سرا درد می کنه! رو بالش نیست!

Chorus)
حالا! امام زمان! ، کامان! کامان!
اما زمان!!! ، کامان! کامان!
می گم امام زمان! ، کامان! کامان!
بیا! امام زمان! ، کامان! کامان!

بسیجیا بردن به ایران تهاجم!
همگی بگین با هم عجل فرجهم!
عجل فرجهم! عجل فرجم! جهم! جهم! هم! هم! ... خب؟
پاشو شرایطو واسه ظهور آماده کن!
نیت کن ، وضو بگیر با آب کر!*
همه پاشین هر روز برین جمکران!
نماز بخونین ، ولی بعد از اذان!
...
از من می پرسی واسه ظهور چی کار کنیم؟
واسه باز تابیدن نور چی کار کنیم؟
بهت میگم قرآنو کنی از حفظ!
وسط نمازت صلوات بفرست!
اسلام شیدی:
imam the time! people are realy tired
terrorists of this world must get fired
for this job, Our Imam, you're hired

Chorus)

حالا! امام زمان! ، کامان! کامان!
امام زمان!!! ، کامان! کامان!
بدو! امام زمان! ، کامان! کامان!
آره! امام زمان! ، کامان! کامان!
آره! همین الآن!

بگو به من اگه تو می دونی مرهم چیه!
چیه؟
راه رهایی از ظلم ، وَ ستم چیه!
چیه؟
واسه مبارزه با دشمنا چاره چیست؟!
اون که هزار ساله توی این کاره کیست؟!
بهت می گم اینو فقط توی یک کلام!
حضرت مهدی ، علیه السلام!

توضیحات:
کامان = come on ، بیا ، ظهور کن
آب کُر = ١٦ آب كر مقدار آبى است كه اگر در ظرفى كه درازا و پهنا و گودى آن هر يك سه وجب و نيم است بريزند آن ظرف را پر كند، و وزن آن از من تبريز مثقال كمتر است، و به حسب كيلوى متعارف بنابر اقرب ٤١٩/٣٧٧ كيلوگرم مى‏شود. (منبع: پایگاه اطلاع رسانی خضرت آیت الله العظمی خامنه ای)
پ.ن: باز مارو کاشتی رفتی، تنها گذاشتی رفتی. دروغ نگم بجز من یکی دیگه داشتی رفتی!
جهت درج کامنت به پست قبل مراجعه فرمایید
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 14:46  توسط مممد 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 19:25  توسط پژمان  | 

مرا گفتند عاقل باش و بس کن این حماقت                     مرو بیرون ز این خانه بمان اندر اتاقت
خوری باتوم و اندازند گازی اشک آور                               دگر با مردمان آقا پلیسه نیست یاور
من اما گفتم این تنها، نباشد خانه ی من                      بود مجموع ایران کهن، کاشانه ی من
کنم دشمن برون از کشورم با قیمت جان         ز کار خویشتن خشنود خواهم شد من این سان
گر احمق بودنم تحصیل آزادی ز من خواست      به قول عطریانفر "این قاطی کردن چه زیباست!"
چو پیمودم خیابان ها پی رایی که دادم                           شدم درگیر با آدمکشان، از پا فتادم
خریت کردم و مُردم ولی آزاد گشتم                        ز ظلم و جور غمگین بودم و دلشاد گشتم
ز خون مردمان ضحاک بر زانو در آید                              شب تاریک و تار دولتش روزی سر آید

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 3:6  توسط مممد  | 

سلام دخترم امیدوارم حالت خوب باشد. من هم خوب هستم و سلام می رسونم.
من در زندان زندگی خوبی دارم و خیلی به من خوش می گذرد.
روزی که به اینجا آمدم متوجه خستگی من شده و ابتدا لباس راحتی که طرح راه راهی داشت برایم آوردند و هر چقدر گفتم راضی به زحمت نیستم توجهی نکردند و خودشان لباس را تنم کردند. و آنقدر از عمامه ام خوششان آمد که باهاش دست رشته بازی میکردند و سرش دعوا کردند و هی کشیدند تا جر خورد! بعد برای اینکه خستگی ام در رود آمدند و مشت و مالم دادند. من هم هرچقدر میگفتم یواش تر اصلا خسته نمیشدند و به کارشان ادامه می دادند. خلاصه حسابی شرمنده ام کردند.
ما اینجا استخر هم داریم که پس از مشت ومال ما را به استخر می برند و آب خیلی سردی دارد و آنقدر لطف دارند که هی به زور میگویند شنا کن و ما هم هی آب خنک میخورم و حال می کنم.
ما همش در حال بازی و خنده هستیم ما بیس بال، گلف و بیلیارد بازی میکنیم. یک بازی های جدیدی هم هست که با چشم بسته و برعکس آویزان شده باید کرد. من زیاد با قوانین این بازی آشنایی ندارم. اما خودمانیم ها! اینها که اصلا بازی بلد نیستند همش اشتباهی وسایل بازی را به من می زنند و از خنگی آنها خنده ام می گیرد. منم که می شناسی جنبه ندارم همیشه از خنده ی زیاد اشکم در می آید. من از بس بازی کردم 20 کیلوگرم وزن کم کردم و به وزن ایده آل خود رسیدم. اینجا گاهی از بازیگوشی زیاد مریض می شوم ولی از ما به خوبی مراقبت میکنند و در غذایمان دارو می ریزند و آمپول می زنند که زود خوب شویم.
من در اینجا دوستان زیادی پیدا کردم. حاج رضا مرا خیلی دوست دارد او همیشه به شوخی می زند پس کله ام و میگوید پدرسوخته عمامه ات کو؟ من هم بعضی وقتها از اینکه عمامه ام را تبرک دادم ببرند پشیمان می شوم و از کله ی لختم خجالت میکشم.
یک مردی هم هست که همیشه کنار در می ایستد و مراقب است که کسی از بیرون داخل اتاقم نیاید و مزاحمم نشود.
من یک بار پرسیدم چرا اینجا اینترنت ندارید که وبلاگ بنویسم؟! بعد با خودم فکر کردم که چه بهتر! کی حوشله ی وبلاگ نویشی دارد!
امروز به من گفتند که در دادگاه حاضر شو و برای مردم صحبت کن. من هم گفتم نمی دانم چه بگویم و خودشان زحمت کشیدند یک متن نوشتند و گفتند این را حفظ کنم و یک دارو به من دادند تا بهتر تمرکز کنم.
خلاصه اینکه اگر من را دیدی تعجب نکنی خوشحالی زیاد من را به این روز انداخته.
قربان تو پدرت

پ.ن: شاعر میگه بگردید و بگردبد و بگردبد...  که خود همچون خبر وارونه گردید
همون شاعر یه جا دیگه میگه دس شکستان! پا شکستان! از تو لوله بخاری! از تو سوراخ موش! بالاخره یه جوری خبرها... می رسد!
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 0:52  توسط مممد  | 

- تقی بنداز!
- جواد سانتر کن!
- رضا اینجا! رضا!
- ربنا آتناااخ!!!
- گل!!!
- گل!!
- هی! گل!!!
- باقر نوبت توئه، برو مهرو بیار!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 3:0  توسط مممد  | 

ساکت است
ساعت دیواری ام
او می داند نیز
دیر وقت است دگر نیمه شب است


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 2:26  توسط مممد  | 

شدی حاکم به کشور با دروغ و مکر و حیله                   برای نقشه و اهداف رهبر یک وسیله
نمودی جعل آرای هزاران مرد و زن را                        در اذهان عمومی جای دادی سوءظن را
ز شهر دوست رفتی نزد دشمن کار کردی                 چو دشمن آمدی با دوستان پیکار کردی
زره بر تن نمودی، گرز بالا، در کمان تیر                           صلاح مردم اما نیست جز فریاد تکبیر
ندا آمد ز انسانهای بی تقصیر و معصوم                       بشد آماج اخبار بد و اندیشه ای شوم
بپوشاندی جراحت تا حقیقت را نبینی                  ولی خونش برون آمد ز گوش و حلق و بینی
تو سالاری جوانان خار و خاشاکند مشتی              چو رستم آمدی با خنجرت سهراب کشتی
بدر از تن لباس شخصی ات را ای برادر                      بخوان از نو کتاب درسی ات را ای برادر
نظر کن بر کلام الله و مفهومش نگه دار                        تهی کن دیدگانت را ز تفسیر خطاکار
تو گر از خالقت بیمی نداری مرد اوباش                     ز خشم مردمی آگاه و بینا بر حذر باش

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 2:2  توسط مممد  | 

- اول گاز اشک آور میزنن تا چشمات بسوزه و یه اسپری هم میزنن تو چشمت اینقد اشک میریزی که از چشمات خون میاد بعد با تیر پلاستیکی میزنن تو چشمت، تلپ!! چشمت می افته بیرون. بعد سه نفر می افتن به جونت با باتوم تا حدی میزننت که تمام استخونات خورد بشه حالا در میانه ی میدان... اِ ببخشید! با فوتبال اشتباه گرفتم... خب! بعد که با چاقو حسابی سوراخ سوراخت کردن تا خون بپاشه بیرون و از همه ی سوراخای بدنت فواره بزنه خوب همش میزنی... ای بابا! بازم قاطی کردم از بس که این صدا و سیما همزمان فوتبال و آشپژی نشون میده که میخوام تعریف کنم اینجوری می شه... خب! کجا بودیم؟ آها! بعد شروع میکنن به لگد و مشت و یه نفرم از اون ور میاد بهت تجاوز میکنه... البته منظورم تجاوز به زندگی و جان و مالته. بعد می ریزن سرت با چوب و چماق میزنن تو سر و کلت تا جمجت از وسط نصف بشه مغزت بریزه بیرون... آخر سر هم با ژ3 میبندنت به گلوله اینقد شلیک میکنن که تیکه تیکه و لت و پار بشی... حالا بازم می خوای بری راهپیمایی پسر گلم؟
- قوررت! (صدای قورت دادن آب دهان)
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 1:53  توسط مممد  |