شب یلدا شد و رفتم به خانه نه حافظ دیدم و نه هندوانه
به شوق خواب خوش رفتم به بستر فقط تا صبح دیدم پنبه دانه
به یک لحظه عوض شد کلّ اوضاع برفتم در فضایی عارفانه
ز دور آمد کسی با ریش انبوه تصور کردم او از طالبانه
بگفتم "کیستی؟" چیزی نگفت و نگاهم کرد همچین عاشقانه!
کتابی داشت در دستش کلفتا! بگفتم "چیست؟" گفتش "دیوانه"
بگفتم "حافظی؟" بر من نگاهی بکرد اندر سفیهی عاقلانه!
بدو گفتم که "حافظ این چه رسمست که راه انداختی در این زمانه؟
که مردم جمع گردند و بنوشند که چه زین رسم شاد ابلهانه؟!
خدایی حرف رو شعرت ندارم که معناها به شعر تو نهانه
که تازه آن همان هم... راستش... خب ببخشیدا، ولی سخته، کلانه
(غریبه که در اینجا نیست حافظ نبودی گفتن این چون و چنانه!)
بیا حافظ نشین تا اندکی من کنم آگه تو را از وضع خانه
خبر داری ز وضع قوت غالب؟ ز وضع مملکت، خرج سرانه؟
خبر داری چه سنگینه بهای انار و گوسفند و هندوانه؟
(خودم دانم گذشته عید قربان ولی نزدیکه، اصلاً همزمانه)
تو که هی از می و مشروب می گی مگه انگور مفته؟ نه، گرانه
گمان کردی نشسته ایم سرخوش کنار شمع و دیوانت شبانه
تفأل می زنیم و در کنارش یه ظرف پر انار دانه دانه؟"
خلاصه هر چه می شد وقت گفتم شب یلدا پر از وقت و زمانه
ولی حافظ عجب محجوب بودا سرش پایین و بالا آن دو شانه
بگفتم "تو چرا ساکت نشستی؟ بگو که وقت بحث و گفتمانه"
چو بشنید این سخن از این لب من بشد تصویر تار و چارخانه
صدایی گفت از بالای بامم "درست شد؟" "یه کَمَک... آه! میزانه!"
چو تصویر آمدش او را ندیدم به جایش سیدی بس خندانه
بگفتم "شیخ هستی یا که سید؟ نکن این بازیای کودکانه"
بگفت "احمق! منم. من خاتمیم!" عجب! این خاتمی قهرمانه!
از این تغییر فهمیدم که رؤیا ی من ناصادق است و هذیانه
بکردم قصد بر بیدار گشتن فقط یک پرسش اندر این دهانه
بگفتم "خاتمی، آیا میایی؟" دوباره رفت بالا آن دو شانه