تمام زندگیم شده سیاست هرچی میخوایم بگیم شده سیاست
عقب بریم جلو بیایم یا بالا تو مغزمون پره از این سوالا
که اون چرا کشته شد و تیر خورد؟ اون یکی نوشابه رو از زیر خورد؟
هرچی میام غیر سیاست بگم نه خیلیا، حتی یه ذره یه کم
دلم میگه خیانته به خویشه با اوضاع و احوال ما نمیشه
انگاری فحشه به همه کَساته انگاری توهین به مقدساته
انگاری ناموستو چیزش کنن دِ! بیخیال! اصن تمیزش کنن!
تو وایسی و نگاه کنی یه گوشه پسر پاشو که موقع خروشه
آره اینم ناموسیه، سنگینه الآن اگه چیزی نگم ننگینه
بیخیالی تو کَت من نمیره نمیتونم قبول کنم که دیره
نمیتونم بگم که این گذشته یا دست کلشون توی یه تشته
نمیتونم حرف که شد با اقدس بپرسم "ابطحی کیه؟ خوانندس؟"
نمیتونم تو اوج اتفاقات بگم دیگه تموم شد انتخابات
بگم بسوزیم و بسازیم باهاش نه، هنوزم داره میسوزه جاهاش
خلاصه این روزا توی کلیشه هرجا بریم سیاست اولیشه
توی ماشین توی هوا زیر دوش خیلیا میخونن که رأی من کوش؟
بحث سیاسی دیگه تنها بحثه بین همه - مردا و زنها- بحثه
تو کشوری که تاریک و سیاهه هرکی مفسری شده سه ماهه
هرجا بری میچپونن تو کاسهت سخنرانی دربارهی سیاست
البته اغراق زیادی نشه حیفه که از بقیه یادی نشه
کسایی که خبر ندارن اصن خامنهای رهبره یا سِـد حسن
کسایی که تو بحثای سیاسی میگن از آهنگ جدید ساسی
من ندارم با این گروها ضدّی حرف من این غیبتا نیستا جدّی
حرفم اینه که من کلم نمیشم کسی که اینها رو نگم نمیشم
حس میکنم نگم اصن ندیدم دچار یک خریّت شدیدم
انگاری گفتنش ته مرامه حس میکنم نگفتنش حرامه
ساکت بشیم چیزی عوض نمیشه سکوت کنیم کجا بریم؟ که چی شه؟
اینا صدای داد و فریادمه هیچی نگیم پس کجامون آدمه؟
هر چقدَم اوضاع داغونی شه تحملش با گفتن آسون میشه
خلاصه کل حرف من همین بود جواب اونها که میگن " نـَـگین" بود


















كه به هركي كه ميگفت برات دعا ميكنم ميگفتم "امسال اگه من هيچي هم نخونم و فقط اين دعاها كار بكنن من 1 تا 10 ميشم!" داشتم تمرين ميكردم واسه اينكه جلوي دوربين بدون تته پته بگم: "من پژمان تكدهقان هستم، رتبه 2 آزمون سراسري هنر سال 87. من از سال 72 به كلاسهاي كانون فرهنگي آموزش ميرفتم!" (البته بماند كه با مشورت با بچهها به اين نتيجه رسيديم كه رتبهي 1 تا 10 مكافات شهرت رو به همراه داره و قرار شده بود من 11 بشم و يكي ديگه از دوستام 12!)
الجثهاي بود كه داشت بهم حمله ميكرد!(همون كه رو بيلبوردهاست) يه بار هم كابوس ديدم كه بعد از اعلام نتايج كارنامهمو تو دست چپم گرفتم و رفتم پيش استاد محترم، نامرد به جاي اينكه بهم آرامش بده با خونسردي ميگه "تو كه با اين رتبه تهران قبول نميشي. خراب كردي پژمان، خراب كردي كردي كردي دي دي دي" وقتي بيدار شدم انقدر ناراحت بودم كه مي خواستم كلهمو بكوبم تو ديوار! اون موقع تازه فهميدم تو تهران قبول شدنم چقدر برام مهمه.
خوبهاست. (تا حالا كه بين همكلاسيها اگر اول نبودم، دوم بودم). ولي رقباي من ديگه فقط اونايي نيستن كه تو هنرستان درخشش سوره تو يه كوچه خلوت تو خيابون شاهين شمالي همكلاسيم بودن، اونايي كه اكثرشون ديپلم رو گرفتن و ترك تحصيل كردن يا رفتن دانشگاه كارداني (كه همون خزهي دريايي نامبرده هم اونجا قبول ميشه). پس فكر نميكنم ديگه اينجا اگه اول نباشم دوم بشم... دارم ميرم واسه سوم شدن! نه بيشتر! فقط بين دو تا دانشگاه شك دارم و تلاشم واسه اوليشه... دانشگاه تهران، دانشكدهي هنرهاي زيبا.
