تبليغاتX
اندرمیان
 

لری: چطور همه ی آرا، در 24 ساعت شمرده شد؟
ا.ن: خیلی ساده ست! چهار تا کاندید بودن، یک دو سه چهار!
- شما دیروز در سازمان ملل هولوکاست را انکار کردید و ...
- آقا حالا من یه گهی خوردم، این رسانه ها بزرگش می کنن.
- یعنی میخواین بگین هولوکاست رو قبول دارین؟
- شما صبر داشته باشید پاسخ شما را خواهم داد.
- شما فقط جواب این سوال رو بدین شما قبول دارید که هولوکاست وجود داره؟
- من اول از شما چند تا سوال می پرسم... اول اینکه هولوکاست در کجا اتفاق افتاد؟ اسم پایتخت اون کشور چیه؟ رئییس جمهور این کشور چند تا بچه داره؟
- امممم! اصلا بیخیال! سوال بعد... کسانی که به خیابان ها آمدند و به انتخابات اعتراض کردند، عده ی زیادیشون کشته شدند...
- خب این افراد قلیل، اکثرشون طرفدارای دولت بودن، که در حال خرید بودند و من درک می کنم، هنگام خرید وقتی قیمت های بالا رو دیدند، عصبانی شدند.
- شما صدها نفر رو به زندان انداختید و در زندان به آنها تجاوز شده. آیا خودتون رو مقصر نمی دونید؟
- نه! چرا من؟! قوه قضاییه بود!
- یعنی شما هیچ دخالتی نداشتید؟
- نه! قوه ی قضاییه مستقلانه، طبق قانون کسانی که اعتراض کنن رو بازداشت میکنه و خیلی قانونی به اونها تجاوز میکنه! نکنه شما می خواین قانون رو زیر سوال ببرید! اصلا شما می دونید در دنیا چند میلیون زندانی وجود داره؟
- نهههههه!!! چند میلیون؟
- هزار میلیون!
- اوه اوه! پس ایران چقدر خوبه!... سوال بعدی من در مورد دختریست به اسم ندا که... چرا می خندی؟!
- خنده نیست... این حالت عصبیه...
- خب این دختر در خیابان به طرز وحشیانه ای...
- ببینید اولا این خانم برای تظاهرات به خیابان نرفته بودن. رفته بودن با استاد موسیقیشون نون بگیرن. نکته ی بعدی اینکه این خانوووووم (مکث طولانی)، در طول مسییییییر (مکث طولانی)، یک دوربین از ایشون فیلمبرداری کرده که به ایشون نزدیک بوده و چون استاد موسیقیشون تایید کرده که تیر از فاصله ی نزدیک شلیک شده، کسی نمیتونه قاتل باشه... غیر از خود دوربین! (دارا داراااااام!) و ما اگه پیداش کردیم طبق قانون بهش تجاوز خواهیم کرد.
- در مورد افرادی که در مرز ایران دستگیر کردید... چرا آزادشون نمیکنید؟
- اونم قوه ی قضاییه ست دیگه... محاکمه می شن طبق قانون برخورد میشه باهاشون.
- حالا شما نمی تونین یه کاری کنین که به اونا دیگه تجاوز نکنن؟
- (با لب و لوچه ای مثل شانه های بالا رفته) مممم ببینم چی میشه... اگه وقت کردم!


+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 21:41  توسط مممد  | 

روزی روزگاری یک رئیس جمهور بود.
آن رئیس جمهور داد زد: آی دشمن! آی دشمن!
مردم شهر آمدند اما دشمن نبود!
رئیس جمهور به آنها خندید!
رئیس جمهور هر روز داد می زد و مردم را اسکل میکرد!
تا اینکه یک روز دشمن واقعی آمد و حمله کرد!
رئیس جمهور هر چه داد زد کسی به کمکش نیامد و او را کشتند!
پس دروغگویی کار بدی است!

به دستور دکتر احمدی نژاد درس چوپان دروغگو برای جلوگیری از تحریک دانش آموزان (با توجه به آهنگ یار دبستانی من) از کتاب فارسی دبستان حذف گردید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 23:21  توسط مممد  | 


چند سالته رئیس جمهور کوچک؟                               سنت زیاده دیگه نیستی کودک
میلادتون با هم شده مصادف                       شاه، ولیعهد، کوروش، بهنود، دهقان، تک!
برای تو کاپشن نو خریدم                                   گفتی که من دلم می خواد عروسک
رد نکن این بسته ی پیشنهادی                               هر کی ندونه می گه بی سوادی
(بدونه هم باز میگه بی سوادی)
به من نگو تو اهل گفت و گویی                                    حرفات نداره دیگه رنگ و بویی
سفر های استانی رو دوست داری                                 مردمو هر جا سر کار میذاری
این دفه که رفتی سفر به شمشک                                      برام بیار آلوچه و لواشک
پرونده ی هسته ایتو آوردم                                 با کاغذاش درست می کردی موشک
دیدی؟! دوباره مثنوی غزل شد                                       یادت میاد اگر بری فلاش بک
تو عکس دیدم می خوابی روی زمین                              تو خونتون، مگه ندارین تشک؟!
اسم خلیج فارسو کردی عرب                                   نه تنبونی مونده نه حتی خشتک
(منظور اینه: تنب بزرگ و کوچک)
چند ساله رفتارت خیلی عجیبه                                       دیگه عیالتم به تو کرده شک
از آقای "سه نقطه" در هراسی                       وقتی می ری پیشش می پوشی پوشک
الهام همیشه بوده در کنارت                                    خودت مثل زاپاسی اون مثل جک
با چاوزم زیاد داری می پری                                     باهاش میری کوهستان بروک بک
با لری کینگ تو کانال سی ان ان                                 جای جواب، سوال میدادی کلک
هنگامی که می خندی قرمز میشی                            بچه بودی زدی واکسن سرخک؟
نقش یوزارسیف رو نکردی بازی                                    زلیخا از خوشحالی زد یه پشتک
موی سرت چطور حالت میگیره                                  تف می زنی یا شامپو سیر پرژک؟
خلاصه سعی کن که دیگه نباشی                             --رئیس جمهور-- ، تولدت مبارک!*



من اومدم به وبلاگت سر زدم             تو هم بیا! پیوندتم مبارک!

توضیحات:
*خط های تیره در دو طرف بدین معناست که عبارت رئیس جمهور را می توان به هر دو سو چسبانید.

                                                                                                                           ممد


از آمریکا بُریدی، تو مملکت تو ر...ی                     از زندگی چه دیدی، فقط کاپشن خریدی؟
مثل یه قرص ماهی، همیشه سر به راهی                  از دست تو فرار کرد، کتایون ریاحی

                                                                                                                     من و اون


یک روز با محمود

اون روز محمود از صبح حال خوشی نداشت. دلش گرفته بود. اما حتی نمیدونست چرا. اولش فکر کرد شاید چون جمعه است و "بازم این جمعه نیامد آقا" دلش گرفته... اما بعد که دقت کرد فهمید که اصلاً اون روز جمعه نیست و دوشنبه است. احساس می کرد خیلی تنهاست و هیچکس دوستش نداره. اونقدر این حس براش عجیب بود که حتی سر کارش هم هیچ تمرکزی روی کاری که انجام می داد نداشت و تمام مدت تو فکر بود.

برای محمود روز کاری سختی بود. اما بالآخره با هر بدبختی ای که بود اون روز رو گذروند و به شب رسوند و در توالت محل کار لباساشو عوض کرد و کت و شلوار مرتب و منظمش رو پوشید تا خانواده ش متوجه شغلش نشن. تقریباً 4 سال می شد که شغل واقعیش رو از خانواده ش پنهان کرده بود و تو خونه دائماً وانمود می کرد که شغل جدیدش ریاست جمهوریه! هرچند زنش هم همیشه می دونست که محمود لیاقت ریاست جمهوری رو نداره، اما چاره ای جز باور کردن حرفهاش نداشت. محمود با فکر به دروغی که سالهاست به خانواده اش گفته و تاکید کرده که به کسی نگن و زنش به بتول خانم گفته و تاکید کرده که به کسی نگه و بتول خانم به خدجه خانم گفته و تاکید کرده که به کسی نگه و... خلاصه دهن به دهن در کل ایران پخش شده (و همه هم باور کردند!)، و با مقایسه آن با بدبختی های خودش، خنده اش گرفت...

یک ساعت و 45 دقیقه بعد، محمود در احوالات خودش، و غرق در تفکر به این موضوع اساسی که "علم بهتر است یا نسبت؟" به ایستگاه سر کوچه خودشان رسید. از اتوبوس پیاده شد، از عرض خیابان رد شد و برای بقال سر کوچه (که سالهاست گوجه فرنگی را ارزان می فروشد) دستی تکان داد.

- ایشالله خسته که نیستید آقای رئیس جمهور؟

- سوال خوبی بود!

- آقای رئیس جمهور، این پسر ما هنوز منتظر اعلام آمادگی شما برای همکاریه ها.

- آمریکا هم سالهاست منتظر اعلام آمادگی ما برای مناظره است عمو جان! (لبخند تا بناگوش که یعنی مثلاً شوخی کردم!)

- بی مزه

- امممم، برای وزارت؟ ببینم چی میشه... گفتید چه مدرکی داره؟

- مثه خودتون... دکتره... دکتراشو از آکسفورد گرفته!...

محمود در آسانسور خانه دائماً در فکر کُردان بود، و کمی صلوات نثار روح پدر و مادر وی کرد که از بعد از دکترای اون یکهو همه آدرس جاعل محترم رو پیدا کردن! و البته هنوز هم آن سوال اساسی گوشه ای از ذهنش را به خود مشغول کرده بود: "علم بهتر است یا نسبت؟"...

- سورپرایز!


این اولین جمله ای بود که وقتی در خانه را باز کرد با فریاد مردم شنید. چندین نفر... نَه... ده ها نفر... نَه... صد... صدها هزار... میلیون ها نفر که برای خوشامدگویی و تبریک تولد به رئیس جمهور منتخب مردم در خانه وی صف کشیده بودند، آنچنان صف کشیده بودند که جناب آقای احمدی نژاد مسیر 12 ثانیه ای درب منزل تا توالت را در عرض 5 ساعت و نیم... رُندش کنیم 6 ساعت، پیمودند. همین الآن خبر رسید که شد 6 ساعت و 7 ثانیه، و با اختلاف دو صدم ثانیه رکورد جهان رو زدند و تو کتاب رکوردهای گینه ثبت می شه (گینه بیصاحب!)

محمود که با تعجب و شادی زاید الوصفی شاد بود تازه دلیل این که اون روز اونقدر براش دلگیر بود رو فهمید. به خاطر این که اون روز روز تولدش بود و چون کسی بهش تبریک نگفته بود ناخودآگاه غم روی دلش نشسته بود. اما درود بر غیرت این مردم همیشه در صحنه که یک لحظه هم نتونستن غم رئیس جمهور منتخبشون رو تحمل کنن، درود بر شجاعتشون، بر صلابتشون، بر فضاحتشون! نه... بلاهت... نه... همون صلابتشون...

مهمانی بزرگ و مجللی بود. افراد بزرگی هم به عنوان مهمان دعوت شده بودند. مهمانان به سختی در کنار هم جا شده بودند و محمود در عجب بود که چطور این همه مهمون اینجا چپیده اند؟ مخصوصاً این که افراد بزرگی هم به عنوان میهمان دعوت شده بودند.

محمود که به کل خستگی کار روزانه رو فراموش کرده بود به اکثر مهمانان خوش آمد گفت. البته به بعضی از مهمانان ویژه خوش آمدی ویژه گفت...

و به بعضی ها ویژه تر...

و به بعضی ها...

- سلام محمود...

محمود برگشت و در کمال تعجب بهترین دوستش رو دید.

- به! سلام الهام جون!... خوبی عزیزم؟!

غلامحسین الهام یک مرد است

- خوبم... تو فکر بودی... چیزی شده؟

- هیچی... یه سوالی چند وقته ذهنمو مشغول کرده... حالا من از شما این سوالو می پرسم... "علم بهتر است یا ..."

- دکتر باید برقصه از علما نترسه... دکتر باید برقصه از علما نترسه...

مهمانان که بیش از این توان تحمل نداشتند با فریادهای خود دکتر را به اجرای حرکات موزون دعوت کرده و باعث شدند سوال او ناقص بماند... اما محمود تا به حال غیر از این که هر شب جمعه برای زنش و به دور از چشم دیگران کمی حرکات موزون انجام داده تجربه ای در اجرای این امر در مقابل چشم نا محرمان نداشته... مخصوصا این که...


اما خب تا به حال سابقه هم نداشته که برای او جشن تولد بگیرند... پس...

در اینجا محمود برای اولین بار به استعداد خود در انواع سبک های موسیقی از قبیل خالتور، ترنس، متال و... پی برده است

 

آن روز برای محمود بهترین روز زندگیش بود... از بعد از اون روزی که گوینده اخبار هم شایعه ریاست محمود را باور کرد، هیچ روزی برایش به این قشنگی نبود. شور باور نکردنی میهمانان و مقاومت بی حد و حصر آنها در مقابل دشمنان ایران و اسلام وافعاً تاثیرگذار بود. اما به غیر از همه این ها نکته ای که باعث شادی بیش از حد محمود شد این بود که  فهمید علما نه تنها هیچ منفعتی برای کشور ندارند، بلکه باعث مدرک گرایی بی فایده در کشور می شوند، در حالی که این اقوام و آشنایان و بستگان هستند که همیشه به فکر انسان هستند و در تنهایی های کشور به درد ملت رسیدگی می کنند و شاد می سازند ملت را! پس آن شب محمود به سوالی که چند وقت بود ذهنش را مشغول کرده بود پاسخ داد و خودش به پاسخ خودش نمره بیست داد!

پژمان تک دهقان           

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 19:54  توسط من و اون  | 


آنچه گذشت: محمود سفری داشت به خلیج عربی، و دیدار با سران کشورهای دور و بر، و بحث بر سر تنبان و پدر موسی که شکست میخورد و به کشور باز می گردد. چند ماه بعد شبی محمود در حال دیدن خواب هفتمین امام (پادشاه سابق) بود که ناگهان ...

دیلیلینگ... دیلیلینگ ...
دیلیلینگ... دیلیلینگ (به صدا در آمدن زنگ تلفن)
- منزل رئیس جمهور، بفرمایید:
- سلام میتونم با آقای دکتر صحبت کنم؟
- سوال خوبی بود ...
- اِهم ببخشید تشریف دارند آقای دکتر؟
- من از شما میپرسم رئیس جمهور مملکت این وقت شب کجا می تونه باشه؟
- اوممم... خونشون؟
- آیا ممکنه؟
- خونتون؟
- آیا صلاح مملکت در این است؟
- آهان حالا فهمیدم خودتون هستید.
(صدای خانواده ی احمدی نژاد از پشت تلفن: گل گفتی آی گل گفتی، دیدی ریدی! مثل یه بلبل گفتی، دیدی ریدی!)
- دکتر من ارادت مندم.
- منم احمدی نژادم.
- دکتر خیلی عذر میخوام که بد موقع مزاحمتون شدم.
- خواهش میکنم منزل ما در بست در اختیار شماست.
- آقای رئیس جمهور من یه خبر بدی برای شما و خانوادتون دارم. میتونم این خبر رو بگم؟
- پسرم...
- بله دکتر پسرتون.
- ...(پسرم) من از تو یک سوال میپرسم خبر بد یعنی چه؟ ... بله پسرم هم سلام می رسونه.
- بچه های کلانتری محل گرفتنش
- دستشون درد نکنه واقعا ما اگر چنین جوانانی تو کشورمون نداشتیم چی کار میخواستیم بکنیم؟اینقدر زحمتکش اینقدر ایثارگر من از همین جا دست معلمای کلاس اولشونو می بوسم.... حالا این مجرم بی دین و بی پدر کی هست؟
- اممم ... پسر شما ...
- دستبوس شمان.
- نه آقای احمدی نژاد بچه ها پسرتون رو گرفتن.
- (با لبخندی دلنشین) چطور ممکن است !...
(زن احمدی نژاد گوشی را می قاپد): چی میگی مرتیکه پدر صلواتی (صدای صلوات از خانه ی محمود) این پسر تا حالا دستشو جلوی باباش دراز نکرده ... سر سفره ی پدر مادر بزرگ شده ... نذاشتم یه لقمه گوجه ی حروم از گلوش پایین بره ...
(محمود همچنان لبخند میزند) پسر من بی گناهه... (جیغ و داد) آی خدا ... آی مردم ... آی...بیاین ببینین این چی میگه...
- ببخشید میشه گوشی رو بدین به همسرتون !؟
- چند لحظه گوشی خدمتتون باشه ....
ا.ن : سلام علیکم
- ! آقای ا.ن اگه میشه لطف کنید بیاین کلانتری اینجا بحث رو ادامه بدیم.
- بله صبر کن کاپشن سفیدم رو بپوشم الان تشریف میارم.


(دقایقی بعد)
- یا الله ... بفرمایید.. بفرمایید خواهش میکنم بلند نشید (در حال دست تکان دادن در هوا) خیلی ببخشید نصف شبی زابراتون کردم... (در حال رو بوسی با سربازان)
- آقای احمدی نژاد از این طرف لطفا.
- خوب.. این آقا مهدی ما که اذیتتون نکرد!
- بفرمایید بشینید لطفاً اینجا متعلق به خودتونه.
مهدی: سلام پدر
ا.ن: سلام پسرم چه خبر از اوضاع مملکت؟
سرهنگ غفاری از در وارد شد و با دیدن ا.ن گفت: آقای احمدی نژاد خیلی از دیدنتون خوشحالم این وقت شب اینجا چه کار می کنین؟
ا.ن: شما که به ما سر نمی زنید بالاخره باید صله ی ارحام رو بجا آورد دیگه.
- اِ اِ اِ این جوان رشید پسر شماست!؟
- نوکر شماست. البته در نظر داشته باشید ما تا حالا پامون به اینجور جاها باز نشده. ما کلهم خانواده ی آبرو داری هستیم.
- ای بابا ما فکر کردیم ایشون پسر محمود احمدی نژاد (فرهنگ)ه! چه اشتباهی، من خیلی شرمنده ام...
مهدی: من که گفتم اشتباهیم.
ا.ن: آمریکا شرمنده باشه عدالت باید برقرار بشه قوانین باید برای همه یک سان باشه.
سرهنگ: آخه آقای...
(پس از 5 دقیقه کشمکش)
- ما ایشونو در حین درگیری با چند تن از اوباش محل دستگیر کردیم. ملاحظه کنید چه به روز پسرای مردم آورده سر تا پاشون خونی شده.
محمود رو به پسرش کرد و گفت: پسرم چرا با گنده تر از خودت درگیر می شی؟
مهدی سرش را پایین انداخت و گفت: پدر شما خودتان با آمریکا درگیر می شید. من هم شما رو الگوی خودم قرار دادم.
- درسته آمریکا آدم بدیه و با ما بده، در ضمن باید ابتدا براشون نامه نوشت و نصیحتشون کرد.
- پدرجان من قلم و کاغذ همرام نبود و بالاخره مجبور شدم باهاشون درگیر بشم.
- سوال من اینه .. چه چیزی باعث شد تو با اونها برخورد فیزیکی کنی؟
- من یه کیلو گوجه خریده بودم داشتم برمیگشتم خونه که یکی از اراذل گفت چطوری متی اون بابای اسکُلت* چطوره؟... منم عصبانی شدم و کیسه ی گوجه رو پرت کردم طرفشون.
- من به تو افتخار میکنم پسرم.... ولی تو فکر اینو نکردی که گوجه به این گرونی رو هدر دادی؟
- بابا مگه یادت رفته سر کوچه ی ما که ارزون میده!
سرهنگ: پس اینا خون نبودن!
ا.ن: خوب جناب سرهنگ حالا که همه چیز مشخص شد پسر ما رو آزادش کنین بره ... فردا عروسیشه اگه آقای مشایی بفهمه واسمون گرون تموم میشه!
- پس شیرینیش یادتون نره . البته باید برای آزادی موقتش کسی رو داشته باشین که ضمانتتون کنه.
- امممم مهدی! شماره ی سردار زارعی چند بود؟
مهدی: صفر نهصد و سی و شش ...
دیلیلیلیلینگ!....
(لحظاتی بعد)
سرهنگ: سردار مشغول خواندن نماز جماعت هستند.
ا.ن: به به چه کار نیک و پسندیده ای ایشالله قبولشون باشه.
سرهنگ: خوب راه دومی هم وجود داره می تونید سندی، وثیقه ای، چیزی بذارین که ما موقتا آزادش کنیم.
ا.ن: اممممم مهدی! اون سند چشم انداز 20 سال آینده دست توئه؟
مهدی: نه پدر !
ا.ن: خوب این پسر ما فعلا دستتون باشه تا من برم سند و پیدا کنم.
(20 سال بعد)
ا.ن: سلام سرهنگ، پسر ما چطوره؟ اذیت که نمیکنه؟... براش کمپوت گوجه آوردم.
سرهنگ: سلام آقای رهبر، پسرتون تو انفرادیه، نمیتونید ببینینش. امروز سر ناهار یه کاریکاتوریست که عکس شمارو کشیده بوده رو حسابی زده، گلاب به روتون رو صورتشم یه لایحه ی دو فوریتی کرده.
ا.ن: من بهش افتخار میکنم.
- حاج آقا می گن گوجه گرون شده چرا آخه؟
- نه آقا اینا همش شایعست بیا میوه فروشی سر کوچه ی ما همون کیلویی هفتصد هزار تومنه.
- این چرخه ی هسته ای چی شد آقای رهبر؟
- سند 20 سالش دست دوستانه، به امید خدا دستیابی می کنیم.
- انشاءلله!
و اینگونه بود که مهدی در زندان به اجرای عَدالت پرداخت و پدرش هیچ وقت نه به چرخه ی سوخت هسته ای دستیابی کرد نه به سندش...
... پس نشد آنچه نشد.

نتیجه ی اخلاقی: هر کاری کنی پسرت ازت یاد می گیره می بینی پس فردا اونم داره همین کارو می کنه. پس مواظب رفتارت باش!
نتیجه ی غیر اخلاقی: می خوای سایتمون فیلتر بشه؟


پاورقی:
اسکل = تلفظ دیگر اسگل، نام پرنده ای ست
عکسها از فارس نیوز و مهر
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:5  توسط مممد  | 

مقدمه نویسنده:
بسی رنج بردم در این آفیس عجب کاری کردم خودم را خیس
بیفکندم از تکست کاخی بلند که از فحش مادر نیابد گزند
نگویم از این پس که ترسیده ام به هر چه سخن بود من ...ده ام
این کتاب ماجراهای جذاب خواجه محمود احمدی نژاد ملقب به نازیبا را در بر میدارد که در نوشتن آن رنج بسیار کمی برده ام.

حال سخن کوته میکنم و زبان دراز: فصل اول از این کتاب را میخوانید که در آن ماجرای سفر احمدی به اجلاس شورای همکاری خلیج فارس (فارس؟!) و حضور بسیار موثر و دیپلماتیک ایشان روایت شده است...


محمود ملقب به نازیبا شبی در خواب دید که او به حمام رفته و مشغول شست وشو میباشد که به ناگه خود را میاندوآب میابد و از شمال چند مرد روسی را میبیند که دوش حمام را در بر گرفته و با خود میبرند تا انرژی خانه شان به هدر نرود و از جنوب نیز مردان عرب را میبیند که وان حمام را از جا میکنند همچنین شلوارش نیز در وان میبوده! او به سوی وان میدود که ناگهان حداد عادل از پشت سر صدایش میزند که نه محمود خطرناکه محمود... مود...مود...ود... ...
و او ز خواب میپرد و خود را برای انجام ماموریت الهی آماده میکند
در خلیج فارس كه‌ نام‌ بركه‌اي‌ است‌ / داد احمد را،خدا فرمان‌ ايست‌
كاي‌ محمودی‌ اين خلیج فارس بود / آب‌ آن‌ هر لحظه يك‌ کشتی‌ رود
آبراه کشور ودین است‌ اين / پايگاه‌ نفت و بنزینن‌ است‌ اين‌
تو بیابی اندر اینجا ماهیان / دلفینای زنده را پشتک زنان
تا روی آنجا نگو ما را خلیج /تا نگویند احمدی جان گشته گیج
تو بگو اینجا خلیج عربیست / کار ما اینجا همانا آبتنیست
گفت احمد: تو چه گویی ای خدا؟ / من به ملت چه دهم پاسخ حالا؟
و خدا خطاب به محمود :
گر تو گویی حرفی از فارس و خلیج / داده ای از دست دریا را، هویج!
گر تو گویی این خلیج فارس است / می زنند آنها به تنبون تو دست
چون به روی صندلی اش او نشست / آن عرب آمد غلنجش را شکست!
محمود خجالت کشان روی صندلی به اطرافش می نگریخت و لبخندی زورکی به لبانش می آویخت ابتدا سخنانی تحقیر آمیز بین آنها رد و بدل شد ولی محمود علی رغم سخنان توهین آمیز آنها به انجام وظیفه ی الهیش ادامه داد و کم نیاورد. آنها به صحبت پرداختند و اجلاس شروع شد.

بدون شهر:

بدون شهر

این سخن آغاز شد بین همه / که خلیج عربی مال منه
آن یکی میگفت: تنب کوچکم / آن یکی تنبش بود اندر شکم
مانده بود اندرمیان احمد نجاد / خواست از پروردگارش او نجات (شرمنده قافیه نبود)
احمدی رو به آسمان کرد از خدایش کمک خواست ناگه از پشت سرش نوری بشدت هر چه تمام تر بیرون شتافت و فضا پر شد از بوی رجایی و اعراب مجلس با دیدن این صحنه حیرت کردند و سر تعظیم فرود آوردند و در مقابل فرمان خدا تسلیم شدند احمدی نژاد با چهره ای نورانی و خندان به آنها خیره شد و فرمود:
من همی دارم دو سه تا پیشنهاد / صلح باید باشد و هم اتحاد
مسلمین با هم که دشمن نیستند / باید عین یک برادر ایستند
پس از سخنان گهربار محمود کفار دوحه تیغ برکشیدند و او و همراهانش را تحدید به سر بریدگی نمودند تا او تنبانش را همان جا به آنها دهد در همان لحظه هم بود که از آسمان پیام آمد که ای احمد من امروز رسالت را بر تو تمام کردم حالا دیگه هر کاری میخوای بکن
این رسالت کافیت باشد دگر / میتوانی بروی پیش پدر
محمود : نه من نمیخواهم بمیرم من هنوز آرزو دارم
ناگهان فکری به ذهن محمود رسید محمود با آرامش کفار را به حفظ خونسردی خواند و به آنها گفت:
میدهم تنبان خود را با دو دست / تنب گنده پیش تنب کوچک است
چون ابوموسی شود مال یمن / آب دریا هم نباشد مال من
چون جزیره خواستید من میدهم / گر بدانم که به تهران می روم
پس از گذشت ساعتی بالاخره شیوخ تصمیم به آزادی وی نمودند و احمد بدون تنبان راهی تهران شد.
وقتی محمود بدون تنبان در تهران دیده شد مورد تمسخر بسیاری از هموطنان قرار گرفت و بسیار شرمسار شد و از رییاست جمهوری استعفا داد.
وزان پس محمود ترک دین نمود و به کفر روی آورد و دیگر از پشت سرش نور بیرون نزد حتی کم مصرف
او باقی عمرش را به خوردن لوبیا پلو با محسن و فروش کش تنبون پرداخت و بسیار گرانفروشی کرد و از بس که زندگی کرد مرد.
پایان!
نتیجه ی اخلاقی: هر موقع می خوای بری اجلاس سران یه تنبان یدکی هم با خودت ببر.
نتیجه ی غیر اخلاقی: اوووووووووووو اووووووووو اووووووووو

با نگاهی به کتاب به خاطر یک تشت آب نوشته ی قدرت ا... هسته ای
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 2:46  توسط مممد  |