- امشب در خدمت استاد بزرگواری هستیم. استادی که علی رغم محدودیت کلامی که داشتند کم نیاوردن و این همه شعر گفتن. ایشون منتقد سینما و فیلمنامه نویس هستند. در پرونده ی هنری خود فیلمهایی همچون "زلزله ی یازده سپتامبر"، "دعا بجای وعا"، "امام زمان چند سالته؟"، "سیاحت غرب 4" و فیلم تبلیغاتی "موسسه ی مالی و اعتباری انصار" رو دارند. استاد همچنین جوایز نفیسی کسب کردند که مهمترین اونها لوح تقدیر وزارت ارشاد بخاطر نگاه مثبت ایشون به فیلم مستند فساد در سینمای ایرانه، استاد شگفت انگیز، به برنامه ی خودتون که نه! به برنامه ی من خوش آمدید.
- گفتمش ای دوست...
- استاد میون کلامتون! عذر می خوام. بر خودم لازم می دونم بگم موضوع برنامه ی ما فوتباله. بفرمایید استاد.
- ...حالا که اینگونه ست سخنانم را با یک بیت از اشعار ناب خودم... چیز میکنم.. آغاز... اما قبل از اون جا داره یک مطلبی رو که در قرآن هم... خیلی غیر مستقیم البته... بهش اشاره شده...ضمن عرض سلام و وقت بخیر... اینو... بگم... میگه خالق ما توپ را گرد آفرید... .... .... خالق ما توپ را بصطلاح کروی شکل آفرید... اون وقت اون کافر گوشت خوک خوار میاد میگه کره ی زمین مسطحه!
- بله! جالبه استاد!
- خب اینجا یه سوال برای من نوعی پیش میاد! این زمینی که بقول شما مسطحه! پس چرا بهش میگن کره ی زمین؟! و چرا نمیگن ورق زمین؟
- استاد منظورتون چه کسیه... اینطور که به نظر میاد شخص خاصی مد نظر شماست...
- البته الآن دیگه با پیشرفت علم و تکنولوژی، بشر به این نتیجه رسیده که زمین نه تنها گرد است بلکه بدور کره ی ماه هم می چرخد که از قضا کره ی ماه هم گرده! و البته خیلی ها بودند که بر این باور بودند که زمین مسطحه! اما سرمنشاء آنها شخصی بود بنام گالیور که بعد ها بخاطر این فرضیه ی کثیفش خداوند عذابی بر او نازل کرد و او در جزیره ای سقوط کرد که آدم های کوچکی گویا در اون جزیره بودند و بسیار زندگی بر او دشوار شد چون خب نه غذایی که درست می کردن جوابگوی هیکل و اندامش بود نه بر روی تختخواب جاش می شد و نه می تونست که همسری برای خودش اختیار کنه که دلیلش هم کاملا روشنه...
- استاد یک قطعه فیلم آماده پخش است... یک صحنه از جشنواره ی شعر "پشمستان ادب" که به اتفاق می بینیم... استاد آب پرتقالتونو که نخوردین...
... و جایزه ی بهترین شاعر زن سال تعلق می گیره به استاد شگفت انگیز بخاطر شعر "دیشب خواب آقا رو دیدم" ...
- بله دیدیم با هم! استاد اون لحظه شما چه حسی در وجودتون داشتین؟ البته قبلش یه چیزی بگم... دوستان بیننده برای چندیمین بار از شما خواهش می کنم که پیامک هاتونو دوتا دوتا نفرستید! هر خط تلفن همراه، فقط یک فرصت شرکت در مسابقه داره. مچکرم! استاد خواهش می کنم.
- بله البته من... اونجا یک اشتباهی شد... چون جوایز کم بود جایزه ی بهترین شاعره ی سال را به من اعطا فرمودند که... بله... یه وقت فکر نکنید بخاطر ظرافت اشعارم بوده هه...
- هه هه هه اختیار دارید استاد...
- حالا گفتید چه حسی داشتم... خب این همچین بی ارتباط با موضوع برنامه ی شما هم نیست... من برای لحظه ی نه چندان کوتاهی در قلبم احساس شادمانی ناشی پیروزی بود که خیلی زیاد شباهت داشت به حس بازی ایران و ... درست خاطرم نیست آخرین بار با چه تیمی مساوی کرد ولی یه همچین حسی بود که گویی یک ضربه ی پنالتی داخل چارچوب هم چاشنیش شده بود. و من اگه بخوام در یک جمله، مختصرا حسم رو بیان کنم باید بگم در منتهی الیه بدن من یک جشن عروسی در حال برگزاری بود و البته یک نوری از امید بر فرق سرم بود.
- استاد واقعا زیبا بیان کردید. حالا! با اجازه ی شما پیام بازرگانی پخش بشه و برمی گردیم...
- خاش می کنم.

پیام:
(1)
- اسکوزی! ماکاریانو! دلیسیوسو! مک! کوژاس؟
- مرتیکه ی حرومزاده! این دری وریا چیه میگی؟! بزنم همینجا لت و پارت کنم؟! بیا اون پشت بهت نشون بدم کوژاس!
- آوچو! آوچو!...
(2)
آ سد مشنگ رفته فرنگ! شامپو آورده با شلنگ!
شامپو برای موی سر! گذاشته تو پالون خر!
اومد بیرون از خونشون! رفت به حمومی داد نشون! (شامپو رو می گم... تو ورژن تصویری مشخصه)
گفت از کجا آوردی؟ هان؟! این شامپو داره سرطان!
این شامپو توی فرنگ! ممنو شده بی درنگ!
سید توی حموم رفت! شامپو رو زد! تموم رفت!
تمیز نمی شد این موها! سرش رو شست با سنگ پا!
آ سد مشنگ مچل شد! کور و کر و کچل شد!
با شامپوهای صحت! جونتو می دی راحت!
(3)
(با چهچهه)
محسن توی هر خونه که باشه
دیگه هر کسی تو دستشویی جاشه
برو خط کشو بردار و ببین حد
عمرا اگه یک سانت بکشه قد
اسهال و وبا و آنفلوانزا
نگیر و جا برنج بخور یه پیتزا
...
- هه ههه هه استاد هههه!
- هههههه!
- بله اهم! استاد بفرمایید اگر شاعر نمی شدید دوست داشتین وارد چه حرفه ای بشین؟
- بنده اگر شاعر نمی شدم دوست داشتم فوتبالیست شوم و به کشورم خدمت کنم.
- اِ چه جالب! با موضوع برنامه ی ما هم همخوانی داره! البته جا داره اینجا مطرح کنم که استاد جزء معدود کسانی هستند که نه یک بار نه دو بار بلکه سه بار هم نه چهار بار از نزدیک شاهد تساوی تیم ملی ایران بودند که در نوع خودش بی سابقه ست!...
- بله! و ... افتخار هم می کنم!
- اتفاقا چند شب پیش هم بازی بین ایران و ازبکستان بود که بچه ها تونستن این تیم رو با نتیجه ی صفر-صفر متوقف کنند.
- بله البته تیم ازبکستان کم تیمی هم نبود! باید توجه داشت که تیم مهره داری هست این تیم! حتی امسال نزدیک بود که... به جام جهانی بره!... گفته شده که از امریکا هم تسلیحات می گیره!
- عجب! استاد شما تا به حال چند اثر از خودتون خلق کردین؟
- من در طول زندگیم آثار زیادی خلق کردم که فکر می کنم بیشتر از همه اثر انگشت خلق کرده باشم.
- هه هه! منظورم آثار هنریه استاد...
- اونم خیلی زیاد خلق کردم! یکیشو همین پیش پای شما خلق کردم!
- پس بو از شما بود استاد! منظور بنده آثار مکتوب و به مرحله ی چاپ رسیده ست استاد.
- چیز که زیاد هست... کتب ادبی "گردن های بی چفیه" متعلق به انتشارات چپاولی یا کتب پنجگانه ی "نوزیستی یا نئونازیستی؟" متعلق به انتشارات سَرخَر هست...
- کافیه استاد! من زیاد اهل مطالعه نیستم. استاد من دو خط تو وبلاگم نوشتم دیگه مخم نفخ کرد! شما هنوز مختون سالمه؟
- پول خوبی می گیرم.
- استاد خوشبختانه وقت برنامه به موقع به پایان رسید، تا همین جای صحبتمون رو نگه داریم بذاریم دم نون خشکی نمکشو بگیریم. استاد اگر صحبتی با مردم دارین بفرمایید...
- بِ!...
- جالب بود نه؟! پس تا برنامه ی بعد!

پ.ن: وبلاگ تازه تاسیس اندرمال مخصوص پست های کوتاه و مینیمال (هم اکنون مراجعه کنید)