تبليغاتX
اندرمیان
 
پسرم، شما جنگ نرم، یادتان نمی آید. شما آن زمان خیلی کوچک بودید. آنقدر کوچک که از شکم مادرت رد می شدی.
آن روزها خیلی سرد بود. اصلا مثل زمستان بود. گرچه تابستان بود و داشتیم از گرما می مردیم.
اغتشاش گران تمام شهر را احاطه کرده بودند.
ساعت ها بود که سوار بر موتورهای سرخ رنگمان در پیاده رو ها از این سو به آنسو می تاختیم. نیروهای ما دیگر تاب مقاومت نداشتند.
دستی که با آن باتوم را بالای سرم نگه داشته بودم بی حس شده بود. از کف دستم قطره قطره عرق می چکید و بر روی سر بی مویم می غلطید.
حاجی مثل همیشه با نعره هایش به بچه ها دلگرمی میداد. او از همه بزرگتر بود و گردنش کلفت تر. خداوکیلی، به گردن ما خیلی حق داشت.
یادم است بچه که بودیم در محل او را توله سگ صدا میکردند.
وقتی نمازش قضا می شد، پدرش او را با شلنگ میزد، بعد از خانه بیرون میامد و صورت گریانش را با آب جوب وسط کوچه، می شست.
ما او را دلداری می دادیم و برای اینکه دردش را فراموش کند، با هاشم و روح الله می رفتیم زنگ خانه ی پولداران را میزدیم و پا به فرار میگذاشتیم. راستی که چه دورانی بود!
حالا دیگر بزرگ شده بودیم و آرزوی داشتن دوچرخه مان به موتورسیکلتهای تندرویی که زیر پایمان بود تبدیل شده بود.
می گفتم... این بارِ هفتم بود که به سمت میدان ولیعصر می راندیم. به شوخی به سید گفتم ببین از بس رفتیم و آمدیم، کنار خیابان، چشمه جوشیده. بعد هردو زدیم زیر خنده.
آن لبخند آخر سید هرگز از یادم نمی رود.
هنوز لبانمان به خنده باز بود که ناگهان از دور سیاهی دیدم. عبدالباسط فریاد زد: آی اخخختشاشگر! !
هرچه جلوتر می رفتیم، چهره های مضطرب و پریشان خاطر منافقین که با دیدن عظمت سپاهیان اسلام به رنگ زرد درآمده بود، نمایان تر می شد.
حاجی شلنگش را بالای سرش می چرخاند و اربده می کشید.
غلام تک چرخ می زد!
جبار اسلحه اش را بیرون کشید.
من هم تفنگ رنگی داشتم، ولی نخودهایش تمام شده بود.
موتور سید گوزملغ شد و به جوب افتاد، دشمنان خوشحال شدند و به او خندیدند. بعدها خبر رسید که سید از خجالت شهید شد.
مبارکش باشد.
رسیدیم به خط مقدم و با دشمن روبرو شدیم. البته دشمن پشت و رو شد و خواست بگریزد.
دیگر هیچ چیز نفهمیدیم. چشمانمان را بسته بودیم و تنها طعم شیرین فتح بهشت را روی زبانمان می چشیدیم.
عِطر خون در هوا جاری بود.
آن بوی خون حلال دشمن بود.
چه سرها که آنروز شکستیم و چه نفس ها که بند آوردیم!
و همه دیدند که چگونه در میدان، بینی دشمن را به آسفالت مالیدیم.
هنوز هم دلم برای آن وقت ها بیقرار است. کاش می شد به عقب برگشت.
ما پانزده نفر مثل دو تا برادر بودیم. برادرانی دوقلو. برادرانی افسانه ای.
امروز هرکدام از ما در جایی به کاری مشغول است.
جبار، دربان پارک چیتگر شده.
حاجی، دبیر آمادگی دفاعی مقطع راهنمایی شده.
رسول در مترو، عطر میفروشد.
هاشم و روح الله، دیش نصب میکنند.
و غلام با موتور مسافر میزند.
من هم به گونه ای در زندان به امر مقدس خود ادامه می دهم.
با این همه، امیدوارم تو دیگر راه مرا ادامه ندهی و بروی درست را بخوانی!
قربان تو. پدر گرامی ات.

پ.ن: قابل چاپ در کتاب فارسی سال سوم دبستان (ده سال بعد)

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 1:48  توسط مممد  | 

برای دستیابی به کشوری ایده آل و مناسب برای امرار معاش، می توان به سه راه عمده اشاره کرد:
راه اول که کم هزینه ترین و کم خطر ترین راه ممکن است این است که فرض کنیم کشوری که درآن هستیم کشور خوبیست و از زندگی در چنین جایی لذت ببریم. برای این مورد از قدیم در کشور ما تمرین های مختلفی بوده که یکی از آنها تمرین خودسازی ست یا به زبان ساده تر مقاوم نمودن ذهن خویش در برابر حملات مغزی، که روانشناسان بر تاثیر مثبت این راه تاکید خاصی دارند. حالا حملات مغزی چیست؟ برای مثال هنگام خرید مرغ یا گوشت، وقتی از فروشنده قیمت را می پرسیم و پاسخ غیر قابل باوری می شنویم، ناگهان مغز ما آماج حملات نارضایتی ناشی از قیمت بالا و آلودگی هوا* قرار می گیرد. برای خودسازی در این حالت، هیچ زر نمی زنیم و مبلغ کذایی را تقبل می کنیم، سپس از قصابی خارج شده و با خود میگوییم گ.ه خوردی! خیلی هم ارزون بود! اصلا مفت بود! خدارو شکر!
تمرین دیگری هست به اسم از ما بدترون! همینطور که از اسمش هم پیداست در اینجا ما با یادآوری بدتر بودن بدترین کشورهای جهان خلقت، می توانیم به وطن خود غرور و افتخار بورزیم. مثلا وقتی نمی توانیم از اینترنت فایلی دریافت کنیم و یا وبسایت مورد نظرمان را باز کنیم به یاد (بر فرض محال) "توگو و ترینیداد" بیافتیم که سرعت اینترنتش تنها صدکیلوبایت از مال ما بیشتر است، یا (بازم به فرض محال) "برمه" که فیلترینگش دست کمی از ما ندارد.
***
راه دوم که پرهزینه است و به پایان خدمت یا معافیت نیاز دارد و اکثریت قریب به اتفاق مردم کشورمان آن را برمی گزینند یا در اندیشه ی آن هستند، برون رفت از این مرز و بوم و انتخاب یک سرزمین مناسب برای زندگی است. حال این سوال برای ما بوجود می آید که کدام کشور بهتر است؟! عده ای براین باورند که هر کشوری غیر از ایران خوب است. یا ایران نباشه! کوفت باشه! و یا به عبارتی دیگر: آقا جونتو وردار برو! اما قشری دیگر نیز می پندارند: الآن پول تو فلان جاست، نون تو بهمان جاست... یا برعکس! تفکرات گوناگونی وجود دارد؛ یکی میخواهد به افغانستان برود تا از اینترنت پرسرعت بهره جوید، دیگری میخواهد به آلمان یا اتریش برود تا به گروه های شیطان پرستی و نازی متال و امثالهم بپیوندد. یکی دیگر ایتالیا را دوست دارد چون جشنواره ی کن دارد یا برود دوبی کنسرت ابی... خلاصه ملاک ها و معیارهای هرکس برای یک زیستگاه خوب متفاوت است. اما متاسفانه در مورد ایران ملاک پلاک نداره دیگه! هیچکس نمیخواد اینجارو انتخاب کنه!
***
و اما راه سوم. طریقه ای که به توان مالی بستگی ندارد ولی تا حدودی خطر جانی دارد. این راه، همان راهپیمایی و تظاهرات است. حتما می پرسید "مگر خرم که کار خطرناک کنم؟" این از سوال شما! حالا من از شما می پرسم. آیا خطر اتفاقاتی که ممکن است در این تظاهرات رخ دهد، بیشتر از خطر ادامه یافتن حکومتی ست که سالهاست با حضورش در مقابل نور پیشرفت و پیشبرد کشور همراه با سایر ملت ها، سایه بر امید به زندگی در مردم افکنده؟، حکومتی که در آن روشفکران و حق طلبان سرکوب می شوند اما افکار و عقاید طالبانی برترین جایگاه را دارد و دروغ و وارونه نمایی، ارکان اصلی نظامش هستند. حکومتی که روز به روز به آمار زندانیان سیاسی و آثار شکنجه بر روی جسم و روانشان افزوده می شود. حکومتی که هر روز، سر چند جوان بیگناه را بالای دار می برد. حکومتی که با ارسال پارازیت و وارد کردن محصولات سرطان زا به بازار، سلامت مردم را به مخاطره می اندازد. حکومتی که حقوق بشر و حقوق مالی و طبیعی افراد جامعه را پایمال می کند و فعالان این عرصه را به زندان می اندازد. حکومتی که رسانه های خارجی را به کشورش راه نمی دهد و به هنرمندانش اجازه ی خروج نمی دهد. آیا اگر سکوت کنیم این حکومت به زندانی بزرگ با سرکوبگری بیشتر و کشتاری وسیع تر تبدیل نخواهد شد؟ تصمیم با شماست ای هم میهن! شما جزء کدام دسته اید؟ دسته ای که حرف های من را قبول میکند و نیازی به توجیه و توضیح ندارد؟ دسته ای که مغزش از کودکی شست وشو داده شده و جایی برای این سخنان ندارد؟ دسته ای که سیاست را بی پدر و مادر می خواند و من را بیکار؟ دسته ای که "حالا ببینم چی میشه"؟ دسته ای که می ترسد خدای ناکرده روزی بی حجابی شود و خود باحجاب بماند و دیگران حال کنند؟ دسته ای که از هیچ چیز خبر ندارد و از صبح تا شب اخبار رسانه ی دروغ را می بیند و برآنست که سران اغتشاشات را چرا اعدام نمیکنند؟ یا دسته ای که دسته به دسته یکجا نشسته، با ریش و باتوم؟ دکمه ی بسته؟...
بگذارید در سیزده بدر آبان کسانی را که سرمایه ی این مملکت که حق من و شماست را در شکم هایشان انباشته می کنند از جایشان بدر کنیم.
درضمن هرگز این را از یاد نبرید که هرچه تعداد ما بیشتر باشد، خطر کمتری ما را تهدید خواهد کرد.
شاخه ی گل و جعبه شیرینی فراموش نشود.

واژگان: آلودگی هوا همیشه درد نارضایتی را دو چندان میکند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 19:52  توسط مممد  | 

یااااا هووووو!
یاهو! را به روی وب فرستادیم تا شما را (به چت) بخواند.
پس آمدند و او را برگزیدند.
و در او صورتک هاییست برای اهل یقین.
هنگامی که پیامبر را فیلتر کردند، برای او فیلتر شکنی فرستادیم و راه را بر پیروانش باز نمودیم،
اما اینبار (قوم او) ویروس ورزیدند.
پس به اذن خدا دیواری آتشین نهادند تا ویروس هایشان همگی کشته شدند و یکی نماند
(از رو) نرفتند

پس خدا پسوردشان را حک کرد. به راستی که او هکری دانا و تواناست.
چون روز (آخر) فرا رسید.
پیامبر به آنان فرمود: از هرکس می شناسید یک جفت اد کنید.
ولی همه نپذیرفتند.
کسانی که فرستاده ی خدا را دینای کردند. به حق که از دلیت شوندگانند
اگر می پندارید خدا را دلیت کرده اید.
پروردگار آسمان ها و زمین شما را ایگنور خواهد کرد.
و چون یاهو خز شد، جی تاک را فرستادیم.
و تو چه دانی که جی تاک چیست،
ای کسانی که دانلود می کنید،
آیا نمی بینید که سرعت دریافت بسیار کم است،
وای بر شما که همواره در حال دانلود خواهید بود.

پ.ن: اینو باید با این آهنگ ونجلیس بخونین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 4:36  توسط مممد  | 

لری: چطور همه ی آرا، در 24 ساعت شمرده شد؟
ا.ن: خیلی ساده ست! چهار تا کاندید بودن، یک دو سه چهار!
- شما دیروز در سازمان ملل هولوکاست را انکار کردید و ...
- آقا حالا من یه گهی خوردم، این رسانه ها بزرگش می کنن.
- یعنی میخواین بگین هولوکاست رو قبول دارین؟
- شما صبر داشته باشید پاسخ شما را خواهم داد.
- شما فقط جواب این سوال رو بدین شما قبول دارید که هولوکاست وجود داره؟
- من اول از شما چند تا سوال می پرسم... اول اینکه هولوکاست در کجا اتفاق افتاد؟ اسم پایتخت اون کشور چیه؟ رئییس جمهور این کشور چند تا بچه داره؟
- امممم! اصلا بیخیال! سوال بعد... کسانی که به خیابان ها آمدند و به انتخابات اعتراض کردند، عده ی زیادیشون کشته شدند...
- خب این افراد قلیل، اکثرشون طرفدارای دولت بودن، که در حال خرید بودند و من درک می کنم، هنگام خرید وقتی قیمت های بالا رو دیدند، عصبانی شدند.
- شما صدها نفر رو به زندان انداختید و در زندان به آنها تجاوز شده. آیا خودتون رو مقصر نمی دونید؟
- نه! چرا من؟! قوه قضاییه بود!
- یعنی شما هیچ دخالتی نداشتید؟
- نه! قوه ی قضاییه مستقلانه، طبق قانون کسانی که اعتراض کنن رو بازداشت میکنه و خیلی قانونی به اونها تجاوز میکنه! نکنه شما می خواین قانون رو زیر سوال ببرید! اصلا شما می دونید در دنیا چند میلیون زندانی وجود داره؟
- نهههههه!!! چند میلیون؟
- هزار میلیون!
- اوه اوه! پس ایران چقدر خوبه!... سوال بعدی من در مورد دختریست به اسم ندا که... چرا می خندی؟!
- خنده نیست... این حالت عصبیه...
- خب این دختر در خیابان به طرز وحشیانه ای...
- ببینید اولا این خانم برای تظاهرات به خیابان نرفته بودن. رفته بودن با استاد موسیقیشون نون بگیرن. نکته ی بعدی اینکه این خانوووووم (مکث طولانی)، در طول مسییییییر (مکث طولانی)، یک دوربین از ایشون فیلمبرداری کرده که به ایشون نزدیک بوده و چون استاد موسیقیشون تایید کرده که تیر از فاصله ی نزدیک شلیک شده، کسی نمیتونه قاتل باشه... غیر از خود دوربین! (دارا داراااااام!) و ما اگه پیداش کردیم طبق قانون بهش تجاوز خواهیم کرد.
- در مورد افرادی که در مرز ایران دستگیر کردید... چرا آزادشون نمیکنید؟
- اونم قوه ی قضاییه ست دیگه... محاکمه می شن طبق قانون برخورد میشه باهاشون.
- حالا شما نمی تونین یه کاری کنین که به اونا دیگه تجاوز نکنن؟
- (با لب و لوچه ای مثل شانه های بالا رفته) مممم ببینم چی میشه... اگه وقت کردم!


+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 21:41  توسط مممد  | 

- امشب در خدمت استاد بزرگواری هستیم. استادی که علی رغم محدودیت کلامی که داشتند کم نیاوردن و این همه شعر گفتن. ایشون منتقد سینما و فیلمنامه نویس هستند. در پرونده ی هنری خود فیلمهایی همچون "زلزله ی یازده سپتامبر"، "دعا بجای وعا"، "امام زمان چند سالته؟"، "سیاحت غرب 4" و فیلم تبلیغاتی "موسسه ی مالی و اعتباری انصار" رو دارند. استاد همچنین جوایز نفیسی کسب کردند که مهمترین اونها لوح تقدیر وزارت ارشاد بخاطر نگاه مثبت ایشون به فیلم مستند فساد در سینمای ایرانه، استاد شگفت انگیز، به برنامه ی خودتون که نه! به برنامه ی من خوش آمدید.
- گفتمش ای دوست...
- استاد میون کلامتون! عذر می خوام. بر خودم لازم می دونم بگم موضوع برنامه ی ما فوتباله. بفرمایید استاد.
- ...حالا که اینگونه ست سخنانم را با یک بیت از اشعار ناب خودم... چیز میکنم.. آغاز... اما قبل از اون جا داره یک مطلبی رو که در قرآن هم... خیلی غیر مستقیم البته... بهش اشاره شده...ضمن عرض سلام و وقت بخیر... اینو... بگم... میگه خالق ما توپ را گرد آفرید...  ....  .... خالق ما توپ را بصطلاح کروی شکل آفرید... اون وقت اون کافر گوشت خوک خوار میاد میگه کره ی زمین مسطحه!
- بله! جالبه استاد!
- خب اینجا یه سوال برای من نوعی پیش میاد! این زمینی که بقول شما مسطحه! پس چرا بهش میگن کره ی زمین؟! و چرا نمیگن ورق زمین؟
- استاد منظورتون چه کسیه... اینطور که به نظر میاد شخص خاصی مد نظر شماست...
- البته الآن دیگه با پیشرفت علم و تکنولوژی، بشر به این نتیجه رسیده که زمین نه تنها گرد است بلکه بدور کره ی ماه هم می چرخد که از قضا کره ی ماه هم گرده! و البته خیلی ها بودند که بر این باور بودند که زمین مسطحه! اما سرمنشاء آنها شخصی بود بنام گالیور که بعد ها بخاطر این فرضیه ی کثیفش خداوند عذابی بر او نازل کرد و او در جزیره ای سقوط کرد که آدم های کوچکی گویا در اون جزیره بودند و بسیار زندگی بر او دشوار شد چون خب نه غذایی که درست می کردن جوابگوی هیکل و اندامش بود نه بر روی تختخواب جاش می شد و نه می تونست که همسری برای خودش اختیار کنه که دلیلش هم کاملا روشنه...
- استاد یک قطعه فیلم آماده پخش است... یک صحنه از جشنواره ی شعر "پشمستان ادب" که به اتفاق می بینیم... استاد آب پرتقالتونو که نخوردین...
... و جایزه ی بهترین شاعر زن سال تعلق می گیره به استاد شگفت انگیز بخاطر شعر "دیشب خواب آقا رو دیدم" ...
- بله دیدیم با هم! استاد اون لحظه شما چه حسی در وجودتون داشتین؟ البته قبلش یه چیزی بگم... دوستان بیننده برای چندیمین بار از شما خواهش می کنم که پیامک هاتونو دوتا دوتا نفرستید! هر خط تلفن همراه، فقط یک فرصت شرکت در مسابقه داره. مچکرم! استاد خواهش می کنم.
- بله البته من... اونجا یک اشتباهی شد... چون جوایز کم بود جایزه ی بهترین شاعره ی سال را به من اعطا فرمودند که... بله... یه وقت فکر نکنید بخاطر ظرافت اشعارم بوده هه...
- هه هه هه اختیار دارید استاد...
- حالا گفتید چه حسی داشتم... خب این همچین بی ارتباط با موضوع برنامه ی شما هم نیست... من برای لحظه ی نه چندان کوتاهی در قلبم احساس شادمانی ناشی پیروزی بود که خیلی زیاد شباهت داشت به حس بازی ایران و ... درست خاطرم نیست آخرین بار با چه تیمی مساوی کرد ولی یه همچین حسی بود که گویی یک ضربه ی پنالتی داخل چارچوب هم چاشنیش شده بود. و من اگه بخوام در یک جمله، مختصرا حسم رو بیان کنم باید بگم در منتهی الیه بدن من یک جشن عروسی در حال برگزاری بود و البته یک نوری از امید بر فرق سرم بود.
- استاد واقعا زیبا بیان کردید. حالا! با اجازه ی شما پیام بازرگانی پخش بشه و برمی گردیم...
- خاش می کنم.

پیام:

(1)
- اسکوزی! ماکاریانو! دلیسیوسو! مک! کوژاس؟
- مرتیکه ی حرومزاده! این دری وریا چیه میگی؟! بزنم همینجا لت و پارت کنم؟! بیا اون پشت بهت نشون بدم کوژاس!
- آوچو! آوچو!...
(2)
آ سد مشنگ رفته فرنگ! شامپو آورده با شلنگ!
شامپو برای موی سر! گذاشته تو پالون خر!
اومد بیرون از خونشون! رفت به حمومی داد نشون! (شامپو رو می گم... تو ورژن تصویری مشخصه)
گفت از کجا آوردی؟ هان؟! این شامپو داره سرطان!
این شامپو توی فرنگ! ممنو شده بی درنگ!
سید توی حموم رفت! شامپو رو زد! تموم رفت!
تمیز نمی شد این موها! سرش رو شست با سنگ پا!
آ سد مشنگ مچل شد! کور و کر و کچل شد!
با شامپوهای صحت! جونتو می دی راحت!
(3)
(با چهچهه)
محسن توی هر خونه که باشه
دیگه هر کسی تو دستشویی جاشه
برو خط کشو بردار و ببین حد
عمرا اگه یک سانت بکشه قد
اسهال و وبا و آنفلوانزا
نگیر و جا برنج بخور یه پیتزا
...
- هه ههه هه استاد هههه!
- هههههه!
- بله اهم! استاد بفرمایید اگر شاعر نمی شدید دوست داشتین وارد چه حرفه ای بشین؟
- بنده اگر شاعر نمی شدم دوست داشتم فوتبالیست شوم و به کشورم خدمت کنم.
- اِ چه جالب! با موضوع برنامه ی ما هم همخوانی داره! البته جا داره اینجا مطرح کنم که استاد جزء معدود کسانی هستند که نه یک بار نه دو بار بلکه سه بار هم نه چهار بار از نزدیک شاهد تساوی تیم ملی ایران بودند که در نوع خودش بی سابقه ست!...
- بله! و ... افتخار هم می کنم!
- اتفاقا چند شب پیش هم بازی بین ایران و ازبکستان بود که بچه ها تونستن این تیم رو با نتیجه ی صفر-صفر متوقف کنند.
- بله البته تیم ازبکستان کم تیمی هم نبود! باید توجه داشت که تیم مهره داری هست این تیم! حتی امسال نزدیک بود که... به جام جهانی بره!... گفته شده که از امریکا هم تسلیحات می گیره!
- عجب! استاد شما تا به حال چند اثر از خودتون خلق کردین؟
- من در طول زندگیم آثار زیادی خلق کردم که فکر می کنم بیشتر از همه اثر انگشت خلق کرده باشم.
- هه هه! منظورم آثار هنریه استاد...
- اونم خیلی زیاد خلق کردم! یکیشو همین پیش پای شما خلق کردم!
- پس بو از شما بود استاد! منظور بنده آثار مکتوب و به مرحله ی چاپ رسیده ست استاد.
- چیز که زیاد هست... کتب ادبی "گردن های بی چفیه" متعلق به انتشارات چپاولی یا کتب پنجگانه ی "نوزیستی یا نئونازیستی؟" متعلق به انتشارات سَرخَر هست...
- کافیه استاد! من زیاد اهل مطالعه نیستم. استاد من دو خط تو وبلاگم نوشتم دیگه مخم نفخ کرد! شما هنوز مختون سالمه؟
- پول خوبی می گیرم.
- استاد خوشبختانه وقت برنامه به موقع به پایان رسید، تا همین جای صحبتمون رو نگه داریم بذاریم دم نون خشکی نمکشو بگیریم. استاد اگر صحبتی با مردم دارین بفرمایید...
- بِ!...
- جالب بود نه؟! پس تا برنامه ی بعد!

پ.ن: وبلاگ تازه تاسیس اندرمال مخصوص پست های کوتاه و مینیمال (هم اکنون مراجعه کنید)

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 3:46  توسط مممد  | 

 

 

امروز (9 شهریور) برای افطار در خدمت خانواده بودم. از زندان بهم مرخصی داده بودند. دستشان درد نکند. چقدر خوش گذشت.

 

 

 

امروز (15 شهریور) دوست عزیز بازجویم (همان که پیش از این تعریفش را زیاد کرده‌ام) من را به سینما برده بود. فیلم خروس‌جنگی. این هم عکسی بی‌هوا از من و ایشان. بازجو جان را با لباس زرد در ردیف پشت من می‌بینید.

 

 

 

امروز (18 شهریور) با آقای بازجوی مهربان رفتیم باغ‌وحش. جای شما خالی. این هم عکس من و دوست بازجویم روی یک فیل. لطف ایشان به بنده در این عکس موج می‌زند.

 

 

 

 

دیگر محبت دوستان به اوج خود رسیده. امروز (23 شهریور) آقای بازجو هم با من نیامد. هرچند با ایشان بسیار به من خوش می‌گذشت. این بار من و دخترم به تنهایی رفتیم سینما فیلم پسر تهرونی. از بالا به پایین: من، پاپ‌کورن

 

 

 

امروز (25 شهریور)، من و یک بازجوی دیگر بعد از بازی بیلیارد

 

 

 

این هم عکس امروز (27 شهریور، روز قدس) من در تظاهرات مردمی

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 3:13  توسط پژمان  | 

- سلام آقای داخلی، بفرمایید، اینم اون داستانایی که می خواستید.
- و علیکم السلام! داستان؟
- بله، داستانایی که برای پر کردن کتابای مقطع دبستان سفارش داده بودین.
- آهان... پیش ویراستار بردی؟
- امممم! این داستانا سالهاست که نوشته شده و به ویراستار و مترجم احتیاجی نداره.
- خب مشکل همینجاست دیگه! اگه مال این چاهار سال بود که اشکالی نداشت اگه هم داشت نوشته نمی شد. حالا بده ببینم چی آوردی!
- بفرما!
- اهم! ... چوپان دروغگو؟!!!
- بله، چوپان دروغگو داستانی بسیار عبرت انگیز و پند اندر افکنده نهان!
- خب اولا که اسمش کلا مشکل داره چون داره به قشر چوپان توهین میکنه. پس یا اسمشو عوض کن یا یه صهیونیست یا منافق بذار وسطش.
- چشم آقای داخلی!
- خب ... آی گرگ؟! آی گرگ؟! ... این که اول باید از وزارت ارشاد مجوز بگیره! پس حالا که فرصتی نداریم این قسمت آواز خوندنشو حذف کن!
- ولی اینطوری که داستان ناقص می شه!
- نه! قسمت اصلی داستان نتیجه گیری اخلاقی آخرشه و به غیر از اون هر قسمت از داستان که باعث تخریب مفاهیم و انحراف ذهن خواننده به سمت و سویی دیگر بشه می تونه... که نه! باید حذف بشه.
- بله. درسته.
- ... یعنی چه؟ چوپان میگه گرگ! در صورتی که گرگی در کار نیست؟!
- بله درسته.
- این که کذبه! این دروغگویی رو رواج می ده! چطور می شه همچین چیزی رو چاپ کرد؟! نه امکان نداره. حذف!
- ... بله! چشم!
- کوکب خانوم... مهمان ناخوانده... این چیه! مهمانی و پارتی؟ بدآموزی داره!
- بله.
- حسنک کجایی؟ حسنک؟! توهین به نام مقدس امام دوم شیعیان؟... و همچنین سید حسن نصرالله! حذف!
- چشم!
- دهقان فداکار... ریزعلی جلوی اون همه آدم لخت میشه؟! نه آقا مشکل داره!
- درسته.
- لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود؟! لعنت بر آمریکا! لعنت بر انگلیس! لعنت بر رژیم صهیونیستی! این داستان های شما همه مسئله دارن! اینا! مثلا این امین و اکرم چیه؟ مگه مدارس ما مختلطه؟! امین باید با امیر باشه اکرم با اعظم!
- عذر میخوام آقای داخلی... حالا کتب درسی رو با چی پر کنیم؟
- این همه مطالب و داستان با ارزش و مفید در مطبوعات هست! مگه روزنامه ی کیهان رو نمی خونی؟!

پ.ن: از برنامه های سوسن کشاورز (وزیر پیشنهادی احمدی نژاد برای وزارت آموزش و پرورش) 2-8- اصلاح محتواي کتب درسي در راستاي ارتقاء سطح معرفت‌هاي ديني و علمي و برجستگي‌هاي اخلاقي و تقويت توانمندي‌هاي عقلاني و مهارت‌هاي اجتماعي دانش‌آموزان
پ.ن2: کیوی از هلو خوشش میاد!
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 1:38  توسط مممد  | 

بازتاب خبرهای داخلی و خارجی در رسانه ی ملی

سرخط خبرها:
نامه ی رهبر معظم انقلاب به خانواده ی محمدرضا شریفی نیا
گفت و گوی تلفنی دکتر علی لاریجانی با سید حسن نصرالله
گفت و گوی تلفنی دکتر علی لاریجانی با پسر سید حسن نصرالله
گفت و گوی تلفنی دکتر علی لاریجانی با برادر سید حسن نصرالله
گفت و گوی تلفنی دکتر علی لاریجانی با خواهر سید حسن نصرالله
گفت و گوی تلفنی دکتر علی لاریجانی با اون یکی پسر سید حسن نصرالله
گفت و گوی تلفنی دکتر علی لاریجانی با دکتر احمدی نژاد در مورد تماس تلفنی با خانواده ی نصرالله
بازدید رئیس جمهور از کارخانه جات لپ لپ
رئیس جمهور: آموزش های عملی و تخصصی در سطوح مختلف و بر اساس نیاز کشور باید کابردی شوند.
تاکید رئیس جمهور بر ضرورت کاربردي کردن آموزش هاي علمي و تخصصي در سطوح مختلف و نیاز کشور
چهل و پنجمین سفر استانی دکتر احمدی نژاد به گه کیلویه و بوی احمد
بازتاب چهل و پنجمین سفر استانی دکتر احمدی نژاد در رسانه های غربی
سفر وزیر امور خارجه به بوگندا

با سلام و صلوات بر ... ]صدای صلوات[
دومیشو بلند تر ختم کن
سومیشو ختم نکن
و اینک مشروح خبرها
الا بلا و انا علیه راجعون
محمد رضا شریفی نیا هنرمند فرهیخته و خودشیفته ی سینما و تلویزیون، صبح امروز بر اثر حمله ی قلبی در استخر خانه ی خود درگذشت.
رهبر معظم انقلاب در نامه ای این مصیبت را به خانواده ی مرحوم شریفی نیا و ملت ایران تسلیت گفت.
متن نامه بدین شرح است...
بسم الله الرحمن الرحیم!
محمدرضا که گور می گرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور انگور گرفت؟!.....
......
.....
...
(نیم ساعت بعد)
سید علی خامنه ای! سوم شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت!
رئیس مجلس شورای اسلامی خبر دروغین قطع برق مجلس را تکذیب کرد.
دکتر علی لاریجانی اخبار دروغین رسانه های غربی مبنی بر قطع برق مجلس توسط اداره ی برق را تکذیب کرده و خاطرنشان کرد که استیضاح وزیر نیرو دلیل دیگری داشته است و قطع شدن برق مجلس علتی بجز پریدن فیوز نمی تواند داشته باشد.
بار دیگر سربازان گمنام امام زمان موفق به کشف بالغ بر یک تن مواد مخدر در مرز ایران و افغانستان شدند. حاملین مواد مخدر، این مواد را در شکم میگو جاسازی کرده بودند.
یک شهروند کاشمری موفق به کاشت نوعی علف هرز در باغچه ی خود شد که دارای ریشه ی محکمی می باشد.
مَشدالله خربُزی می گوید: مو می خواستُم برُم دستشویی دیدُم پام گیر کِرده تو خاک! گفتُم خاک بِر سِر شدُم! همونجو نشِستُم به باغچه کود دادُم!

و اینک همکارم خبرهای خارجی را به اطلاع شما خواهد رساند.
ده نفر از فلسطینیان آزاده طی عملیاتی شهادت طلبانه یک صهیونیست نظامی را منهدم نمودند!
بر اثر انفجار بمب در عِراق هفتاد و سه تن کشته شدند که حال یک تن از آنها وخیم گزارش شده است.
یک نانوایی در گینه ی بی صاحاب به آتش کشیده شد.
 در این باره از آقای حاج رضایی کارشناس مسائل گینه بی صاحاب درخواست کردیم تا علت این اتفاق و پیامد های آن را برای ما شرح دهند.
- ممممممن سلام عرض میکنم به بینندگان و بیبینید ایییییی که یه علت بیشتر نمی تونه داشته باشه اونم من فکر میکنم تنها علتش! یعنی دلیل اصلیییی که می تونه داشته باشه... خب؟ این استفاده از الکل برای پخت نانه! چرا؟ چون خب خودش مزید بر علته! وقتی می خوای تفتش بدی این قوام میاد. از این نظره که دیگه... حافظ هم در اشعار خودش اشاره داره به این قضیه...

خبرهای ورزشی
بلند قامتان بسکتبال ایران پرچم ایران را بر فراز قله های ی رفیع آسیا به اهتزاز درآوردند. (اشتباه نکنید! کوهنوردی نرفتن. مسابقه ی بسکتبال رو بردن)
در لیگ اسپانیا دیشب هیولوا به مصاف ریسینگ رفت که بازیکن پرافتخار تیم ملی کشورمان از دقیقه ی نود و دو، وارد بازی شد!

و در آخر نگاهی داریم به گزارش امروز واحد مرکزی خبر که در مورد ناآرامی های بعد از انتخابات است. با هم می بینیم.
آیا به نظر شما حوادث و ناآرامی های بعد از انتخابات چه تاثیر بدی بر اوضاع داخلی ایران در منطقه گذاشته و مسئول نابسامانی های ایجاد شده در کشور چه کسی است؟
- به نظر من... بسم الله الرحمن الرحیم، به نظر من نابسامانی وجود داره که بسیار بده!
- بده دیگه آره!
- مسئولش فکر می کنین کیه؟
- مسئولش نمیدونم کیه ولی هرکی هست همینجا من ازش میخوام که هر چه زودتر اینا رو دستگیر کنه که آسایش مردمو گرفتن!
- باید به حرف رهبر انقلاب عمل کرد چون صلاح مملکتو می دونه!...
صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، واحد مرکزی خبر، حسینی بای بای!

پ.ن: گهی زین به پشت و گهی زین به پشت و گهی زین به پشت و گهی زین به پشت و گهی زین به پشت و گهی زین به پشت و گهی زین به پشت و گهی زین به پشت و ...
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 20:3  توسط مممد  | 

بدینوسیله در آستانه ی مراسم تدفین میکائیل جکسون، سلطان پاپ، اشعار یکی از ترانه های این هنرمند فرهیخته را به نظم فارسی درآورده و نثار روح آن مرحوم می نماییم.

سر بی زلف و سر مرده ی انسان تو ببین                    همه کس فاسد و بدکاره و بیمار شدند
موقعیت وَ تراکم شده مستوجب امر                                  که جماعت متظاهر و ریاکار شدند
به تنش جامه بپوشانده و اندر اخبار                          همگی طعمه ی سگ های نرِ هار شدند
بنگ، بنگی شده مرگی شده دهشت انگیز                    همه دیوانه و مجنون و خل انگار شدند
سرتان درد نیارم همه حرفم این است
که مهم نیست براشون، سرشان پایین ایست
تو مرا ضربه بزن مرد، به من کینه بورز                                   در توانت مبود روح مرا در شکنی
قصد من کن پس از آن لرزه فکن بر بدنم                             به تو امید مباشد ز تنم جان فکنی
ز من اینگونه شکایت کن و انجامم ده                             همه انجام دهید این ز من و جا نزنی
لگدی زن در ماتحت من و خوب بزن                         بدنم را که سفید است سیه کن حسنی*
سرتان درد نیارم همه حرفم این است
که مهم نیست براشون، سرشان پایین است
.........
دیگه بقیه ش تو زبون خودشونم معادل نداره!
به قول شاعر... بگو جکسُن چه وزنی بود بر ابیات شعرت بار کردی! / سرودن را چنین بر خویشتن دشوار کردی!

جومونگعلی*
در آستانه ی ورود پرافتخار جومونگ به ایران...

سخنگو: دوستان لطفا سوالات خودتونو مطرح کنید.
خبرنگاران صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران: آقای جومونگ! آخر جومونگ چی میشه؟! آقای جومونگ من پسرم نوکر شماست! آقای جومونگ! آقای جومونگ! میشه امشب شام بیاین خونه ی ما با هم جومونگو ببینیم؟ آقای جومونگ من بدون سانسورتو دیدم! من دو و سه و چهارتم دیدم! آقای جومونگ من زنم عاشق شماست! آقای جومونگ! آیا چوسان قدیم از پس گوگوریا بر می آد؟! آقای جومونگ! شما خیلی بدون ریش بهتری! آقای جومونگ! ببین من خوب اداتو در می آرم؟ "هو چی ها شو ها هو هیا!!!" آقای جومونگ! آیا این شایعات درسته که شما سوسانو رو طلاقش دادین؟!
- ساکت! اینجوری که نمیشه یکی یکی صحبت کنین!
- آقای جومونگ! مردم خیلی مشتاق هستند که شما اون صحنه ی کتک خوردن جومونگ از تسو رو برامون اجرا کنین! شما خیلی تو اون صحنه خوب بازی کردین!

توضیحات:
حسنی = نام مستعار یک شکنجه گر، حسن جراح، کنایه از کسی که حسن است و شکنجه می کند.
جومونگعلی = کسی که دیوانه ی جومونگ باشد، انسانی که سریال های کروی را حتی به جان کودک خود ترجیح می دهد، در برخی موارد واژه ی مأنوس یانگومعلی نیز به کار می رود.
گفته می شود اشخاصی خواستار نامگذاری فرزند خود و حتی تغییر اسم خود به جومونگ شده اند که هم اکنون تحت درمان روانپزشک می باشند.
پ.ن: می گن پسر نوح با سگان بنشست، خر اصحاب کهف گم شد. حکایت این جومونگه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 22:4  توسط مممد  | 

شرکت کننده ی شماره ی یک: سه تا اتوبوس آتیش زدم، یه مسجد ترکوندم، دو تا تخریب اموال عمومی و سه تا سوء استفاده از رسانه های غربی و... چی؟ آها! رسانه های غربی اومدن تو خیابون بعد... نه! وایسا ببینم! چی...نوشته...اِاِاِاِ... اینم... تقلبو که گفتم... اَه کجا بود!!! (جیییییییز)
شرکت کننده ی شماره ی دو: به ما گفتن اگه یه تُک پا بیای تو خیابون... ما هم بهت از این باتونبکای مجانی میدیم باهاش... (جییییییز)
شرکت کننده ی شماره ی سه: پول داده بودن که با باتوم خودمونو بزنیم! ها اینم جاش! خودم زدما! مرض داشتم!!! (جییییز)
شرکت کننده ی شماره ی چَهار: گفتن کارت سوخت مفتی... (جیییییز)
شرکت کننده ی شماره ی پنج: اعوذ بالله مِنَ... (جییییییز)
شرکت کننده ی شماره ی شیش: نه تنها تقلبی وجود نداشت! آره تنها انتخاباتی هم وجود نداشت! (جیییییییز)
شرکت کننده ی شماره ی هفت: سوئد کوکتل مولوتف می فرستاد، گیوه می بُرد (جیییییییز)
شرکت کننده ی شماره ی هشت: نخودارو دونه دونه میفرستادن! گفتم حاجی ما که دستمونو تو آسیاب له نکردیم! دستم مصنوعیه! پام مصنوعیه! سرم مصنوعیه! قلبم که مصنوعی نیست! (جییییییز)
شرکت کننده ی شماره ی نه: ما بهشون گفتیم مهمات نداریم... مواد شیمیایی که مهم نیست! (جیییییز)
شرکت کننده ی شماره ی ده: سفارت امور خارجه ایالات متحده با گروهک بی بی سی و گلاب به روتون حتی... (جییییز)
شرکت کننده ی شماره ی آخر: من اینجارو تمیز میکنم! (جییییییز)
وکیل مدافع: سطح مسابقات از کیفیت بسیار بالایی برخوردار بود، (نشان دادن تصویر همزمان از متهمان درحال گفتن و خندیدن) از امکانات رفاهی خیلی راضی بودم و بدون تردید می تونم بگم این یکی از آزادانه ترین و پرافتخارترین مسابقات در کشورمون بود و ما طی چهارسال اخیر به اندازه ی یک سال پیاپی چیز یاد گرفتیم! (جیییییز)
دادستون: اینم متن چیزه... رای نهایی دادگاه... بفرمایید قرائت کنید!
غازی: من که چشمام نمی بینه مادرجون! (متهمان: گل گفتی آی گل گفتی!...) پ.ن: باری دیگر بیست و سی حماسه آفرید!
اینم به خاطر حیدرآقا شکنجش دادم...

پ.ن 2: اومدم اینو بنویسم دیدم مردم بجای الله اکبر بچه هاشونو فرستادن پشت بوم، شبا که ما می خوابیم... آقا پلیسه دنبال شکاره رو می خونن!

توضیح بیشتر: جیییییز = صدای سوختگی ناشی از نبُردگی، آوایی که در برخی از مسابقات بعد از دریافت جواب غلط پخش می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 0:12  توسط مممد  | 

 منوچهر متکی، وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی ایران، در شهر مارکشوت پایتخت کشور موریتانی با مقامات آن کشور ملاقات کرد.

گفتنی است که این دیدار در راه بازگشت آقای متکی از کشورهای اکوادور و بولیوی انجام پذیرفت.

پ.ن: این خبر واقعی است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 2:25  توسط پژمان  | 

- تقی اون شیلنگو بده من! حالا واسه من برج ایفلو سبز می کنین ها؟! (شتق!)
- ممممم!!!
- فیلم پرسپولیس می سازی!! (شتق!)
- ممممم ممم ممم!!!
- موزه ی لوور می ری؟!(شتق!)
- ممممم ممم مممم!
- ایشالا برج ایفلتون کج بشه!(شتق!)
- ممممم!
- زود باش اعتراف کن! از کی دستور میگیری؟ سرگوزی؟!(شتق!)
- ممممم ممم!!
- فیون؟... پاریس هیلتون؟! (شتق!)
- ممممم!!
- از بی بی سی اومدی؟(شتق!)
- ممممم!!
- وی او ای؟(شتق!)
- مممم ممم ممم ممم!!
- تی وی پرشیا؟(شتق!)
- ممممم!
- پی ام سی؟(شتق!)
- ممممم مممم ممم!!
- از کدوم خراب شده ای اومدی؟ هان؟ چی می گی؟(شتق!)
- مممم مم مممم!!!!
- تقی دهنشو باز کن ببینم چی میگه!
- احمق من زنتم واست نهار آوردم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 15:14  توسط مممد  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 19:25  توسط پژمان  | 

سلام دخترم امیدوارم حالت خوب باشد. من هم خوب هستم و سلام می رسونم.
من در زندان زندگی خوبی دارم و خیلی به من خوش می گذرد.
روزی که به اینجا آمدم متوجه خستگی من شده و ابتدا لباس راحتی که طرح راه راهی داشت برایم آوردند و هر چقدر گفتم راضی به زحمت نیستم توجهی نکردند و خودشان لباس را تنم کردند. و آنقدر از عمامه ام خوششان آمد که باهاش دست رشته بازی میکردند و سرش دعوا کردند و هی کشیدند تا جر خورد! بعد برای اینکه خستگی ام در رود آمدند و مشت و مالم دادند. من هم هرچقدر میگفتم یواش تر اصلا خسته نمیشدند و به کارشان ادامه می دادند. خلاصه حسابی شرمنده ام کردند.
ما اینجا استخر هم داریم که پس از مشت ومال ما را به استخر می برند و آب خیلی سردی دارد و آنقدر لطف دارند که هی به زور میگویند شنا کن و ما هم هی آب خنک میخورم و حال می کنم.
ما همش در حال بازی و خنده هستیم ما بیس بال، گلف و بیلیارد بازی میکنیم. یک بازی های جدیدی هم هست که با چشم بسته و برعکس آویزان شده باید کرد. من زیاد با قوانین این بازی آشنایی ندارم. اما خودمانیم ها! اینها که اصلا بازی بلد نیستند همش اشتباهی وسایل بازی را به من می زنند و از خنگی آنها خنده ام می گیرد. منم که می شناسی جنبه ندارم همیشه از خنده ی زیاد اشکم در می آید. من از بس بازی کردم 20 کیلوگرم وزن کم کردم و به وزن ایده آل خود رسیدم. اینجا گاهی از بازیگوشی زیاد مریض می شوم ولی از ما به خوبی مراقبت میکنند و در غذایمان دارو می ریزند و آمپول می زنند که زود خوب شویم.
من در اینجا دوستان زیادی پیدا کردم. حاج رضا مرا خیلی دوست دارد او همیشه به شوخی می زند پس کله ام و میگوید پدرسوخته عمامه ات کو؟ من هم بعضی وقتها از اینکه عمامه ام را تبرک دادم ببرند پشیمان می شوم و از کله ی لختم خجالت میکشم.
یک مردی هم هست که همیشه کنار در می ایستد و مراقب است که کسی از بیرون داخل اتاقم نیاید و مزاحمم نشود.
من یک بار پرسیدم چرا اینجا اینترنت ندارید که وبلاگ بنویسم؟! بعد با خودم فکر کردم که چه بهتر! کی حوشله ی وبلاگ نویشی دارد!
امروز به من گفتند که در دادگاه حاضر شو و برای مردم صحبت کن. من هم گفتم نمی دانم چه بگویم و خودشان زحمت کشیدند یک متن نوشتند و گفتند این را حفظ کنم و یک دارو به من دادند تا بهتر تمرکز کنم.
خلاصه اینکه اگر من را دیدی تعجب نکنی خوشحالی زیاد من را به این روز انداخته.
قربان تو پدرت

پ.ن: شاعر میگه بگردید و بگردبد و بگردبد...  که خود همچون خبر وارونه گردید
همون شاعر یه جا دیگه میگه دس شکستان! پا شکستان! از تو لوله بخاری! از تو سوراخ موش! بالاخره یه جوری خبرها... می رسد!
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 0:52  توسط مممد  | 

- تقی بنداز!
- جواد سانتر کن!
- رضا اینجا! رضا!
- ربنا آتناااخ!!!
- گل!!!
- گل!!
- هی! گل!!!
- باقر نوبت توئه، برو مهرو بیار!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 3:0  توسط مممد  | 

روزی روزگاری یک رئیس جمهور بود.
آن رئیس جمهور داد زد: آی دشمن! آی دشمن!
مردم شهر آمدند اما دشمن نبود!
رئیس جمهور به آنها خندید!
رئیس جمهور هر روز داد می زد و مردم را اسکل میکرد!
تا اینکه یک روز دشمن واقعی آمد و حمله کرد!
رئیس جمهور هر چه داد زد کسی به کمکش نیامد و او را کشتند!
پس دروغگویی کار بدی است!

به دستور دکتر احمدی نژاد درس چوپان دروغگو برای جلوگیری از تحریک دانش آموزان (با توجه به آهنگ یار دبستانی من) از کتاب فارسی دبستان حذف گردید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 23:21  توسط مممد  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 15:20  توسط پژمان  | 

- خونی که در رگ ماست ...
- خونی که در رگ ماست ...
- بسم ا...
- الله اکبر الله اکبر
- آقا می ذاری من صحبت کنم یا نه؟
- مرگ بر ....
- مرگ بر ....
- زهرمار! آقا کافیه دیگه! دارم زر می زنما !!
- وای اگر خامنه ای ...
- آقا بشین!! شما آقا! نه اون آقا که پیرهن راه راه پوشیده! بله خود شما!
- مرگ بر...
- بشین تا... لا اله ال... ببینین دارین یه کاری می کنین دفه ی بعد با لفظ آقا صداتون نکنما!!
- انرژی هسته ای ....
- وایستا اگه دیگه اومدم نماز جمعه!
- مرگ بر...
- لطف کنین اون آقا رو بندازین بیرون... دیگه یا جای من اینجاست یا ایشون دیگه!
- مرگ بر ضد...
- اصلا من رفتم بابا! نماز نیومدن بخونن که! اومدن شعار بدن!
- ... ... خدانگهدار تو!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 12:21  توسط مممد  | 

من: ببین مممد، هر پولی که رسید دستت روش بنویس "رأی من کجاست؟". خوبیش اینه که هم پخش می‌شه هم معلوم نمی‌شه کی نوشته.

مممد: آخه خسته می‌شم!

من: خب اصلاً یه کاری. روی کارت عابر‌ بانکت بنویس "رأی من کجاست؟"، اونوقت هر پولی که از عابر بانک می‌گیری هم روش نوشته. اینطوری خسته هم نمی‌شی.

مممد: نه. روی کارت عابر بانک بنویسی "رأی من کجاست؟" وقتی بزاریش تو دستگاه، روی مانیتور می‌نویسه "پول تو هم کجاست؟!"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 17:28  توسط پژمان  | 

...

هوا لطیف است!

...
این مجموعه را بر اساس روادید حقیقی و بر طبق مستنداتِ گردآوری شده تهیه و تنظیم و سانسور و آماده ی پخش نموده ایم.
اس: استاد
دان: دانشجو

اس: به نام بسم ا.. الرحمن و رحیم.
با سلام و عرض صبح بخیر و ...
ا...
تبریک آغاز ترم تحصیلی جدید
و...
خب یه حضور غایب بزنیم ببینیم کیو بشناسیم.
آقای مجید مجیدی؟
خب غایب!
آقای رضا صادقی؟
اینم که غایبه!
آقای مهران مدیری؟
ایشون هم غایب!
آقای علی دایی؟
غایب!
آقای جنیفر... اووو وای! این که لیست کلاس نیست! مجله ست!
خب آقای گِی...ل!
دان: گیل استاد! نه گِی!
اس: گیل که بده! ما تو شهرمون به گِل میگیم گیل!
دان: گِی بدتره استاد!
اس: اصلا حضور غیبت احتیاجی نیست! امروزو مهمان من باشید.
دان: استاد شما نمره میدین؟
اس: هنوز که امتحانی نگرفتیم! نمره ی چی؟
دان: نه استاد! آخر ترم نمره میدین به همه؟
اس: (پس از مدتی تعجب) الآن که... بقول آقا بهش میگن کدومشون رئیس جمهور میشه میگه حالا کاندید بشین... بله.
دان: جک بود استاد؟
اس: حالا من این ابتدای کار برای اینکه هم فضا عوض بشه هم کلاس از این خشکی بیاد بیرون یه خاطره ای تعریف کنم... امروز صبح یه دختر خانم دانشجویی اومد بالا روی بنده، جلوی بصطلاح تریبون ایستاد با چهره ی گریان، این آرایشاتش همه سیاه شده بود ریخته بود زیر چشمش، یه موهایی بعبارتی تیفوسی اینا درست کرده بود چهره ی بدی هم نداشت خب ما گفتیم چیه توئه که گریون و ویرون اومدی چی میخوای؟ گفت من پدر زنم یه مشکلی داره و بصطلاح میخواست که یجوری گفت به ما که یه کمکی بصطلاح به هر حال ما هم که دریغ از چه که... حالا!
درس امروزو آغاز میشه به این ترتیب!
بحث ما در مورد روح و روانه البته نه اون روحی که شبا میاد به خوابتونو بصطلاح قصد ترساندن شما رو داره... میگه روح انسان به چند بخشه که ما میگیم یکی حقیقت پنهان در بدن آشکار که مثلا میگن طرف لخت شده زمان مرگم همونطور مثل جد بنده که دیدیمش تو مرده شوری شستنش خیلی بصطلاح پوست سفیدی داشت که ... خب این مباحث که عرض میشه مهمه دوستانی که تشریف میبرن بعد همه رو یه جا شب امتحان به خوردتون میدین بصطلاح حالیتون نمیشه... بعد دوم روح انسان همون بعدیه که میگن بصطلاح کاااالبُعد که مثل میوه ای که گاز میزنی خیلی... البته قبلش شستی که یه وقت کرمی چیزی نخوره بصطلاح تمام محتویاتش وجود اون رو در بر میگیره... هر وقت که بصطلاح خسته شدین بگین که من قطع کنم ادامشو بگم...
دان: استاد خست...
اس: وسط حرف من بصطلاح نپر!... من خودم تجربه ی روح و بعبارتی روان و داشتم که من همون موقع بود که از مرگ بصطلاح نجات پیدا کردم ولی خودمو پیدا کردم که حالا بعدا براتون تعریف میکنم، که این اتفاقو تو دفترچه یادداشت موبایلم نوشتم که هر روز نگاه میکنم یادم نره... یه مبحثیه که میگن بهش چاقی روحی خیلی وقتی نماز شب بخونین روحتون چاق میشه بصطلاح تا حدی که دیگه میترکه میگن ما شبا نماز شب می ترکونیم که منظور اینه مگه افتخاره زن حسابی! که بصطلاح گفته میشه... به آقا میگن آفتاب کجاست دستشو نشون میده میگه ایناهاش یعنی دستش آفتابه؟ یا آفتابه دستشه؟ تو آفتاب پرستی؟... به آقا میگن نور به قبرت بباره حالا آقا میخواد قبرش زیر درخت باشه سایه بیفته روش خب همینه که هر روز برق خونشون قطع میشه شمعشون وصل میشه... میگه پیامبران همه رفتند کاخا بجا موندن یا هر کسی چیزی از خودش بجا گذاشته ثواب میبره از اون ور گناهشم میخوره واسه همینه که الآن آقای تامسون ادیسون گناه و ثوابش از همه بیشتره محاسبش سخت تر از همه است چون امروز هر کاری بخوای کردی جزء برق بحساب میاد بخوای دستتو بشوری برق می خواد بخوای بصطلاح بر.ینی برق میخواد بخوای آب بخوری برق میخواد، بخوای غذا بخوری برق میخواد، بخوای راه بری تو بیابون برق میخواد... حالا اگه تو مسجدی یه چراغی روشن بشه زیر سایش یکی نماز جماعت بخونه ثوابش پای ادیسونه ولی اگه بصطلاح یه پارتی و مهمانی شبانه برگذار بشه یهو برق قطع بشه یه میله ای بیفته تو سر یه نفر در جا بمیره گناهش بازم واسه ادیسون نوشته میشه همینه که اگه چیزی اختراع میکنین دردسرش زیاده این کارو نکنین که ممکنه یه وقت کسی رو برق بگیره ولی ثوابش هم یه مقدار هست اگه کردینم کردین... این مباحثی که میگم اصلا در حد کلاس شما نیست اما من نمیخوام بر طبق کتاب به شما آموزش بدم که بعدا در زندگی به مشکلات فراوانی می رسین دیگه راه بازگشتی نداره... استاد مطهری هم که خودشون یه بار افتخار اینو داشتن که استاد بنده باشن همینارو گفتن که بعد کلکشو کندن... همین کتابارو که نوشت بهش پی بردن که منم اتفاقا یه روز رفتم خدمتشون گفتم حاج آقا... گفت خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه انگار خودش میدونست که قراره شهیدش کنن... یه اشاره ای به من کرد و منم سرمو انداختم پایین به راه خودم ادامه دادم بعد که فهمیدم از دنیا رفته خیلی ناراحت شدم خانومم خیلی منو دلداری داد که این چیزا ارزش نداره به خاطرش ناراحتی کنی منم بوسش کردم البته اول ایشون منو بوسیدن بعد با هم رفتیم دربند یه چیزی خوردیم... خلاصه این که اگه کسی کنفرانسی یادداشتی چیزی آماده داره الآن بیاد قرائت کنه که منم یه گلویی تازه کنم آبی به صورتم بزنم و درس امروزو آغاز کنیم...
(ادامه ی این داستان را در قسمت بعد بخوانید...)

پاسخ مسابقه ی دم عید:
1- عمو نوروز عموئه ولی حاجی فیروز هیچ نسبتی با هیچ کس نداره
2- حاجی فیروز حج واجب رفته عمو نوروز تا شابدلعظیمم به زور میره
3- حاجی فیروز سالی یه روزه که حالا اگه کبیسه باشه شاید یه روز دیگم بمونه ولی عمو نوروز تا سیزده بدر هست
4- حاجی فیروز تو زمستون آغاز بکار میکنه ولی عمو نوروز از اول بهار میاد
5- حاجی فیروز سیاهه اگه هم نباشه با این خاکسترای چارشنبه کوری صورتشو سیاه میکنه ولی عمو نوروز نژادش زیاد حائز اهمیت نیست.
6- لباس حاجی فیروز قرمزه ولی عمو نوروز زیاد به لباس و این جور چیزا اهمیت نمیده.
7- حاجی فیروز آواز میخونه (معولا سر چهارراه ها) ولی عمو نوروز کلا بی استعداده
8- حاجی فیروز بابت کاری که میکنه پول میگیره عمونوروز همیشه پول تو جیبش هست نیازی نداره دستشو جلو مردم دراز کنه
9- عمو نوروز زایده ی تخیل اذهان عمومیه ولی حاجی فیروز حقیقت داره (به مورد هفتم توی پرانتز مراجعه کنید)
10- حاجی فیروز تو سوز و سرما زحمت میکشه، جون میکنه، خبر از اومدن نوروز میده و واسه تولدش پیشاپیش جشن میگیره، سر چهار راه ها اسفندو دود میکنه تا فروردین بیاد و همه جا پر از مهر و محبت و گل و شکوفه و هزار کوفت و زهرمار دیگه بشه... اما عمونوروز حتی از وجود اون خبر نداره... (اشکاتو پاک کن خوبیت نداره برو عیدیاتو بشمار)
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 3:20  توسط مممد  | 

حال که یک سال از سال 87 را پیموده و وارد نیم ترم اول ترم دوم سال تحصیلی 87-88 یا ترم اول سال تحصیلی 88-88 یا اگه بخوایم به قمری و میلادی حساب کنبم که حکایت حالت های مختلف سه بیل یا سی بیل یا س بیل و الی ماشالاست. خلاصه اینکه بر این آمده ایم تا وقایع مهم سال 87 را با هم به بررسی بنشینیم.
اولین رویداد مهم امسال عید نوروز بود که بخاطر آن تمامی مدارس و ادارات را تعطیل کردند و مردم از شهرهای خود گریزان شدند. این اتفاق به قدری مهم و تاثیرگذار بود که قبل از آن که بوقوع بپیوندد هرساله در تقویم نوشته میشد و هر سال هم همه جا را تعطیل میکردند.
در اردیبهشت ماه نیز در حال بازدید از نمایشگاه کتاب یا به عربی همون "مصلی" ماجرایی پیش آمد که از اهمیت بالایی برخوردار بود و البته مذکور نخواهد شد. یک کتاب هم توسط من خریداری شد که هنوز نخوانده ام.
امتحانات خرداد هم هرچند آسان بود ولی توانستیم به سختی از سد آنها عبور کرده و به دور بعدی راه پیدا کنیم.
اتفاق مهم دیگر تابستان بود که ناگهان آغاز شد و گرمای شدید آن موجب آفتاب سوختگی و چند برابر شدن نور خورشید شد که پیامد هایی همچون از بین رفتن نیروی الکتریسیته و تاریکی در شب که با حمله ی حشرات نیز همراه بود را در پی داشت. پس از آن قحطی و گرسنگی در سراسر ایران همه گیر شد و مردم تا اذان مغرب چیزی نمی توانستند بخورند. این وضع همچنان ادامه داشت تا اینکه باران بارید و بالاخره مردم پس از یک ماه توانستند آشکارا غذا بخورند.
روز اول مهر درب مدارس و دانشگاهها گشوده می خواست بشه که نشد زیرا اول مهر تعطیل بود و به همین خاطر دوم مهر اول مهر شد و همین شد که امسال اسفند ماه سی روزه است.
همان روزها بود که صدا و سیما شروع به پخش سریالی نمود که در آن یکی از پیامبران الهی قربونش برم! و حوادث زندگانی اش را زیر سوال برده. از نقاط قوت این سریال میتوان به رنگ قهوه ای تصویر، گریم چهره با گل و لای، استفاده از فویل نقره ای بر روی شمشیرها و نیزه ها و صدای خشخش هنگام فرو کردن چاقو همانا و بیرون آمدن خون نامرئی همانا اشاره کرد. اما این سریال دارای نقاط ضعفی نیز بود، از جمله نداشتن صندلی بر روی ارابه ها، شکم های بزرگ کاهنان معبد و تشابه بی بدیل آنها به مجسمه ی بودا، بزرگ بودن اهرام ثلاثه و مهمتر از همه جای خالی محمد رضا شریفی نیا در این مجموعه را میتوان نام برد. گویا در مراسم  گلاب طلایی امسال جایزه ی ویژه به جهانبخش سلطانی برای ایفای نقش آمن هتب سوم به دلیل استفاده از لهجه ی شیرین اصفهانی تعلق گرفت. مجموعه تلویزیونی یوسف پیامبر یکی از پربیننده ترین مجموعه های کمدی تاریخ است که در آن از ترفند های جدید طنز استفاده شده و تحولی در صنعت فیلم سازی جهان بشمار می رود.
و اما...
بعد از آن انتصاب او با ما به منصب ریاست جمهوری ایالات متحده را داشتیم که مورد خاصی نبود و ما عجیب تر از آن را در کشور خودمان داریم. در همین حواشی واقعه ی تاریخی پرتاب لنگه کفش بود که نخورد.
جنگی سخت بین دو کشور که یکیشون کشور نیست یعنی اسرائیل و ایران درگرفت که در آن کودکان فلسطینی به شهادت رسیده و نوار غزه مورد محاصره ی نظامیان صهیونیست قرار گرفت. پس از اعلام آتش بس اسرائیل اعلام کرد که به هدف خود یعنی کاهش بودجه سال هشتاد و هشت ایران دست یافته و خود را پیروز این جنگ نامید. طبق گفته ی حماس مردم غزه نیز پیروز این جنگ می باشند، از این رو در میابیم تنها بازنده این جنگ مردم ایران هستند.
امتحانات دی ماه هم همانند خرداد ماه سپری شد. پژمان هم در کنکور 87 قبول شد و مهمتر از آن قبولی صد ها شخص دیگر در این کنکور بود.
ماهواره ی امید که رفت تو آسمون پرید یکی از بهترین افتخارات ملی ما بود که آن هم از کشورمان خارج شد و دیگر نمیتوان به آن دست یافت. این ماهواره حدود 50 بار در روز به دور زمین و 22 بار به دور خودش می چرخد. امید دارای قابلیت هایی همچون ارسال پیام رئیس جمهور، راه پیمایی در فضا، بازی در فیلم های انیمیشن و عدم خطا در جایگیری حتی یک میلیمتر (از سخنان دکتر احمدی نژاد) است. تا کنون هیچ اطلاعات مفیدی از این ماهواره به زمین نیامده که کارشناسان علت آنرا بازیگوشی او می دانند و خبرها هاکی روی یخ از آنند که عمر این ماهواره تنها دو ماه است.
به اوایل بهمن که رسیدیم پی بردیم امسال سیمین سالگرد انقلاب اسلامی (ع) بوده و دست آوردهای زیادی داشته که الآن همرام نیست. رسانه ی ملی هم از سریال های انقلاب در حال ترکیدن بود. حتی به علت کم آمدن داستان از انقلاب در یکی از سریال ها از نمایشنامه ی "سوئینی تاد" استفاده شد با یه مقدار تحریف عمده که ر...ن به نمایشنامه. نوش جونشون. راهپیمایی هم مصادف شده بود با روز 22 بهمن که قبلا مفصلا در موردش توضیح دادیم. آن روز ناگهان مردم به خیابان ها ریختند بر برخی از کشورها فحش و نفرین و لعنت فرستادند. رئیس جمهور هم به میدان آزادی رفت و داد و فریاد نمود. پس از آن مردم با خوردن غذای دست فروش ها خشم خود را فرو نشاندند. سپس با مراجعه به سرویس بهداشتی، انزجار ناشی از غذای آلوده را دفع نمودند.
...
وقایع مهم دیگری هم رخید که اگه بخوام نام ببرم اینجا جا نمیشه مثل تمام تعطیلات آخر هفته که افتاده بود روز جمعه و یا در مورد خودروی مینیاتور که رئیس جمهور محترم با اهدای اولینش (که احتمالا آتش خواهد گرفت) به قهرمان روی تشک نرفته، درس خوبی به گلشیفته فراهانی داد.

مژده به ایرانیان خیرخواه! نسل جدید خودروهای دردار به زودی روانه ی منزل خواهد شد. از علاقه مندان جهت کسب اطلاعات بیشتر دعوت به عمل می آید تا از ریختن آشغال داخل سطل ها جداً ؟!

پانوشت: این قسمت بسیار جدی است! از کسانی که این مطلب را کامل خوانده اند تقاضا می شود جهت ظهور امام زمان (عجالتاً) دعای فرج را 5 بار با صدای بلند بخوانند واگرنه پولشو بدن. ولواینکه قبل از آن هم ظهور کرده باشد. (این امر شامل تمامی خوانندگان میشود، حتی آن حضرت)

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 3:35  توسط مممد  | 

 
سی سال آزگار

22 بهمن روزی است که در پیشینه ی تاریخی ایران فقط سالی یک بار رخ می دهد و معمولا در روز بیست و دوم بهمن ماه به وقوع پیوند می زند.
مردم برای دفاع از منافع ملی و تجدید آرمان با میثاق و هسته ای بودن ایران و تحریم میکنید به تنب کوچک و بدبختیم که هستیم! زیر بار ظلم و استثمار نیستیم و ابراز نفرت و انجزار از همبستگی و اتحاد بین شیعه و سنی و تعیین سرنوشت رژیم قاسم صهیونیستی در خیابان های اصلی شهر، به چرا... ببخشید به راهپیمایی می روند.
عده ای از مردم هم در خانه می مانند و پای تلویزیون به آنها فحش می دهند. برخی دیگر هم که شمال هستند. (یا هرجا که آب و هواش خوب باشه)
مردم در خیابان ها به خواندن شعارهایی همچون مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا، انگلیس، فرانسه و اسپانیا و شعارهایی نظیر اسرائیل! اسرائیل! فک نکنی ما زنیم! تو دهنت می زنیم، سرنوشت اسرائیل را به دست لرها بسپارید و امثالهم می پردازند.
مسئولین کشور، گویندگان خبرها، هنرمندان برجسته ی سینما و تلویزیون و نوشته هایی که پیش از مصاحبه به دست مردم سپرده می شوند بر این باورند که حضور گسترده مردم در انتخابات موجب احساس درد و شکست و نا امیدی دشمنان اسلام می شود.
ایرانیان در این روز برای اثبات موارد ذکر شده، دست به کارهای خطرناک از قبیل خودکشی نیز می زنند. (البته به خاطر داشتن هدف والا و الهی، این اقدامشان شهادت محسوب می شود)
باید اشاره کرد مهمترین بخش هر راهپیمایی، بازتاب و انعکاس آن در رسانه های غربیست از این رو اخبار کشور تا یک هفته به خبرهای شبکه ها و نشریات خارجی در رابطه با آن راهپیمایی، اختصاص خواهد داشت.


مواد لازم برای اجرای راهپیمایی:
یک مشت آدم بیکار!
حنجره برای پاره شدن، حداکثر هرنفر 2 عدد.
شعارات مکتوب بر روی پارچه و مقوا، هرچقد تونستی.
چند عدد آدمک بوش!
عکس های رهبر و رئیس جمهور، به تعداد زیاد
پرچم، به مقدار کافی (برای آتش زدن)
کفش، نفری یک جفت
(توصیه میشود مردم یک جفت دمپایی نیز به همراه داشته باشند و در صورت بازنیافتن کفش ها از آنها استفاده کنند)
خیابان، تعدادش مهم نیست، درازاش مهمه
میدان آزادی، یک عدد
 
طرز تهیه: همشو بریز تو هم درست میشه.

خروج و ورود
در این پیشینه روزی روزگاری                                       یکی سلطان شد از ایران فراری
سفر کرد از وطن رفت او به غربت                                  وزان سو دیگری آمد به سرعت
امامی از فرنگ آمد به تهران                                       به تهران از فرنگ آمد امامی (!)
ز پشت ابر و مه آمد به ایران                                      واسه صلح و نه جنگ آمد امامی
بپرسیدند قصدت از سفر چیست؟                                    "برای مرگ ننگ آمد امامی"
نمی دانم چه شعری گفته ام من                                 غزل شد مثنوی شد بازم اصلن
بگفتند ای ولی گو حس خود را                   بگفت هیچچی! چه حسی؟ حس چی؟ ها؟!
هوا پیموده شد طیاره آمد                                       دَرَش شد باز، شه برگشته شاید!
جماعت دیده بر در، دست بر سر                                        که "اعلیحضرته؟" الله اکبر!
به ناگه مدخلش طیاره بگشاد                                         ابا گیر کرده لایش گشت آزاد
قدم زد رو به پایین آیت الله                                              نظر بر پلکان می کرد گه گاه
جوانی دست او بگرفته با دست                                امام آرام و مردک شاد و سرمست
به ختم پله ها آیا رسیدند؟                                         دگر بعدش رو دوربین ها ندیدند!
 

امام آمد. امام با هلی کوپتر آمد. امام با هلیکوپتر از بالا آمد
تمام خلق عالم در "بهشت" اند                                   جلوش یک اسم "زهرا" هم نوشتند1
فرود آمد ز بالا چرخ بالی                                                  که بادش مرده ها را داد حالی
سخنرانی شد آغاز آمد آوا                                           الو! یک، دو، اهم! فوت! ساکت آقا!
صدا کرد ای که اون آخر نشستی                                           چرا گفتم دهانت را نبستی؟
تو ای پیراهنت زرد است و پاره                                                 باید تکرار کنم حتما دوباره؟
توجه کن به من من حرف دارم                                                 بکن زر زر پس از اتمام کارم
ازین پس من سخن گویم تو خاموش                                نشد هیچوقت سخنهایش فراموش
کنم تعیین دولت را هم اکنون                                                  بیارم نفت بر سفره بجا نون
زنم با مشت بر دندان دولت                                               کنم انگشت در چشمان دولت2
شما کردید من را پشتوانه                                                به دولت هم زنین خود دانه دانه
کلامی همچو گوهر ذکر فرمود                                           کسی مثلش نگوید! غیر محمود
"مپندارید هرگز هست راهی                                               که آمریکا کند یک اشتباهی"3



چو آمد روز رای و انتخابات  

همه در پای صندوق، رای آری                            ز بدبختی، ز فقر و از نداری
همه در پای صندوق، رای آری                                به امّید عدالت بر قراری
همه در پای صندوق، رای آری                            که دارم کینه از شاه فراری
همه در پای صندوق، رای آری                           بابا آری و کوفت و زهرماری!


و سی سال آمد و رفت و حالا چی؟
همه نومید و مایوس و پشیمان                     همه در شک ز فرق کفر و ایمان
همه دیگر مخالف با نظامند                        همه در حال قرض و قسط و وامند
همه در بند یک زندان آزاد                          همه در کشمکش با گشت ارشاد
همه آرا به محمود و نه اکبر                                       برای انتخاب بد نه بدتر
همه نادم از اون رای و از این بار            الآن نیست وقت خواب کوروش شو بیدار


نکته آیا این بود یا آن بود؟
دگر کسی نمی ده، رای به کَل یا به کور                میدن نره از نود، عادل فردوسی پور4


توضیحات:

1. منظور بهشت زهراست
2. غلو چیه؟ واسه وزنش بود
3. همون غلطی نمیتواند بکند دیگه
4. وزن عوض شد ولی / بهتر از اون اولی

ممد


داریم یه کهکشون نو می سازیم

 

قدرت اول جهان کیه؟ کی؟                                     فرشته ی صلح زمان کیه؟ کی؟

اون که انرژی هسته ایش به راهه                        تو هر خونه، تو هر مکان! کیه؟ کی؟

به قدرت هسته ایمون می نازیم

یه ماهواره فرستادیم آسمون                                    دیگه یکی شده زمین و زمون

کل جهان قدرتمونو دیدن                                      کارتای تبریک می رسه واسمون

داریم یه کهکشون نو می سازیم

می گن اگه کمک می خواین بگینا                         دوستای بی کلک می خواین بگینا

«ما پرِ قدرتیم! چرا رفاقت؟»                                             یکی بیاد اینو بگه به اینا!

با موشکا تا آخرش می گازیم

ماهواره مون کل زمین زیرشه                                 علی، تقی، امیر، امین زیرشه

به آقای باراک بگین خواهشاً                           سعی نکنه به دوربیناش خیره شه!

اصن می گم مخترع پروازیم!

ماهواره مون شبانه روز بیداره                                        تصاویر کاخ سفیدو داره

کاخ سفید که چیزی نیس برامون                                  اوباما در وقت خریدو داره

صاحب علم بوعلی و رازیم (رازی هستیم!)

کل جهان دیشو کجی گذاشتن                              واسه تصاویر فجی(ع) گذاشتن

ماهواره ی «امید» به جای «هات برد»                 بچرخونش دیشو ببین چی کاشتن!

از تو و ناسای تو بی نیازیم

پژمان



تکه های برف که بر روی دیوار، در یکی از خیابان های تهران به طور معجزه آسایی به شکل کلمه ی اندرمیان درآمده اند.



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 2:25  توسط من و اون  | 

 

من: ببین ممد، چند وقته خیلی داریم سیاسی می نویسیم. باید یه کم از سیاسی بودن وبلاگ کم کنیم. حالا برو سراغ موضوعات دیگه، هر چیزی بنویس غیر از سیاسی.

ممد: اقتصادی؟

من: نه. اقتصاد ما که با سیاستمون قاطیه! اون هم هر جوری بگی آخرش می رسه به تورم و کارهایی که فلانی در عرصه رشد تورم انجام داد و داستان قیمت گوجه فرنگی تو میوه فروشی سر کوچه اش و... این هم سیاسیه. موضوعات دیگه...

ممد: فرهنگی؟

من: این هم هرجوری بخوای بگی آخرش می رسی به سانسور تو سینما و موسیقی ما و این هم که سیاسیه... اینا رو ول کن... یه چیز دیگه...

ممد: مذهبی؟

من: اُه اُه اُه با آقایون روحانی شوخی نکن که کل سیاست مملکت روی انگشت اونهاست...

ممد: ورزشی؟

من: آخه ورزشی هم چیزه... یهو گیر می دی به کله گنده هاش... اینا هم که همه با هم فامیلن... بعد انگ زیر سوال بردن نظام بهمون می زنن. ندیدی داشتن نود رو کله پا می کردن؟... اون هم سیاسی می شه...

ممد: خب از اول بگو ننویسم دیگه!

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن۱: آیا هرگونه برداشت آزاد از این نوشته مجاز است؟

پ.ن۲: آیا اگر هرگونه برداشت آزاد از این نوشته مجاز باشد، تبدیل به یک نوشته ی سیاسی نمی شود؟

پ.ن۳:هیچ گونه برداشت آزاد از این نوشته، بدون اجازه کتبی راقم این سطور، مجاز نمی باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 2:42  توسط پژمان  | 


شبهات رئیس کمیسیون آموزش مجلس؛ ظرفیت دانشگاه از 15 سال پیش تغییر نکرده است (اعتماد)
"شبهات رئیس کمیسیون آموزش مجلس" این داستان: ظرفیت دانشگاه از 15 سال پیش تغییر نکرده است؟

بی توجهی مسئولان نسبت به قاچاق؛ فرش ایران زیر پای امارات (فرهنگ آشتی)
مگه بده؟ هر چی فرش بیشتر پا بخوره ارزشش میره بالاتر!

چراغ سبز بوش به اسرائیل برای تداوم کشتار (جام جم)
چراغ سبز که اینجا 10، 20 ثانیه بیشتر نیست

هاشمی رفسنجانی: هر وقت مردم وارد صحنه شدند به اهداف خود رسیدند
(حیات نو)
کدوم مردم؟ ما که هر وقت خواستیم وارد صحنه بشیم، شما صحنه هاشو رد کردین.

مالکی در تهران (هدف واقتصاد)
مالکی یا تن تن؟

احمد توکلی: با پرداخت نقدی یارانه ها مخالفم (ابرار)
یعنی واسه 20، 30 تومن میخوای چک بکشی؟ اگه هم میخوای خوراک بدی، لطف کن گندم و جو و خرما نده، اینا الآن کارایی ندارن! نسیه هم قبول نمیکنیم. حتی شما دوست عزیز
نکته: اصلا تو چی میگی؟

توکلی: شوک بزرگ اقتصادی در پیش است (همشهری)
بابا اقتصاد خیلی وقته مرده، تازه می خواین بهش شوک بدین؟

مقام معظم رهبری در دیدار دست اندرکاران مراسم حج: حق واقعی حج، هر سال باید بیشتر از پیش ادا شود. (آفرینش)
یعنی امسال هشت دور بچرخیم؟!

همه چیز درباره بزرگترین سفره گازی یکپارچه جهان؛ هزینه های 10 سال غفلت (سیاست روز)

10 سال چیه؟ ما الآن 30 ساله نشستیم سر سفره منتظر گاز و نفتیم. البته گازش یه مقدار جدیده. نشنیده بودم!

تولید جنگ افزارهای جدید در ترکیه برای مبارزه با پ.ک.ک (نمیدونم!)
حشره کش جدید برای پشه های کار کشته؟

سهمیه منطقه ای دانشگاههای مادر حذف می شود
(اطلاعات)
چرا اینقدر آنتی فمنیستی؟

وزارت بهداشت خبر داد: مرگ 16 نفر از 108 مورد ابتلا به تب کنگو در سال جاری
(اعتماد ملی)
وزارت بهداشت: اصلاح میکنم. مرگ 108 نفر از 16 نفر مبتلا به تب کنگو
شایان ذکره که طبق آمار بدست آمده از چند سال اخیر مهمترین عامل شیوع بیماری های واگیردار همون خود وزیر بهداشت می بوده باشد.

متوقف کردن هواپیمای مسافربری توسط یک نماینده (ابرار)
هواپیمای مسافربری نوک مدادی بزن بغل!

رئیس جمهوری در دیدار نوری المالکی: وظیفه ایجاب می کند کنار ملت عراق باشیم
(اطلاعات)
نوری المالکی: وظیفه هم ایجاب نمیکرد، جغرافیا ایجاب میکرد که کنار ملت عراق باشین.

بر اساس تصمیم دکتر جاسبی؛ امکان ادامه تحصیل دانشجویان غزه در دانشگاه آزاد اسلامی فراهم شد (آفرینش)
دانشجویان غزه: اوممممم... پولشو کی میده اونوقت؟!
واحدهای درسی جدید مقطع کاردانی (نیمه پیوسته): کارگاه شعارنویسی، مبانی پرتاب کفش، فیزیک پرچم، آزمایشگاه فیزیک پرچم، راهپیمایی عمومی، راهپیمایی گسترده، راهپیمایی پیش دانشگاهی،
انرژی هسته ای حق مسلم ماست 1 ،  انرژی هسته ای حق مسلم ماست 2، تنظیم خانواده به احتساب تلفات
واحدهای درسی مربوط به مقطع کارشناسی نیز، متعاقبا اعلام خواهد شد.

خوش چهره: سخنان باهنر دوپهلو است (ابرار)
هر وقت صدام میکنه علاوه براین که اسممو صدا میکنه داره مسخره هم میکنه (نه که اسمش خوش چهرست، حالا فکر میکنه از بس ]...[چهرست بهش میگن خوش چهره)

مقامات صهیونیستی مدعی افزایش نفوذ ایران بر جنبش اسلامی حماس شدند. (نامشخص)
منظورشون اینه که اعضای حماس میشینن تلویزیون ایران و نگاه میکنن اون صحنه های خون و بمب و اینارو می بینن، تحریک می شن. خب مگه راه نفوذ دیگه ای هم هست؟!

فرج الله سلحشور: خدا فيلم دينى را دوست دارد (نامشخص)
البته اگه هالیوود بسازه بیشتر خوشش میاد.

چالش دوقلو بر سر یارانه ها (دنیای اقتصاد)
فکر کنم اشتباه شده. منظورتون چالش دو تا... نه ببخشید یک دوقلو بر سر "رایانه ها" بوده.
(نمیشه گفت دو دوقلو، از نظر دستوری غلطه)

ادامه تحصن دانشجویان در فرودگاهها برای اعزام به غزه (کیهان)
چه جالب! اینا هم میخوان تو کشور اونا ادامه تحصیل بدن. هر دو طرف نمی دونن چی در انتظارشونه!

با 44 امضا؛ استیضاح وزیر کشاورزی قطعی شد (تفاهم)
الهام : استیضاح وزیر کشاورزی منتفی است (اعتماد)
هان؟ چی شد؟ بالاخره قطعی شد یا منتفی شد؟ تو یه نشریه با هم تفاهم دارن تو یکی دیگه به هم اعتماد ندارن!
نکته: شایدم تو اصل 44 اومده اگه 44 تا امضا شد استیضاح منتفیه، اینا خبر نداشتن!

هشدار توکلی درباره آثار تورمی هدفمند کردن یارانه ها (آفرینش)
هشدار برای محمود، هزاربار

نظامیان رژیم صهیونیستی شب گذشته وارد شمال نوار غزه شده و تهاجم زمینی خود را آغاز کردند؛ حماس: غزه را گورستان متجاوزان می کنیم (ایران)
ببین خودتم داری می گی زمین مال اوناست.
نکته: الان پول قبر از خونه بیشتره.

گمرک ایران بر اساس آمار 9 ماهه گذشته اعلام کرد؛ رشد 222 درصدی صادرات آمریکا به ایران (اعتماد ملی)
از اون عددش تابلوئه از خودتون درآوردین!

آیت الله مهدوی کنی: عزاداری سنتی یعنی عزاداری طبق شریعت و سنت (جوان)
چقدر فکر کردی اینو گفتی؟!
نکته: حالا مگه عزاداری مدرن هم داریم؟

وزیر مسکن: اگر شده زمین می خریم و به مردم می دهیم
(هدف واقتصاد)
از کی می خرین؟ فلسطین؟

---------------------------------------------------------------

اِند نوشت: علت کم نویسی برگزاری هر چه باشکوه تر امتحانات و ژوژمان هاست (دروغ سیزده)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 18:33  توسط مممد  | 

 

من: وااااي!!! اونجا رو!!! اون خونه‌ي ماست كه داره ازش دود بلند مي‌شه؟!!! خونه‌مون آتيش گرفته؟!!!

محمود: اِ... مثل اينكه يادم رفته بود گازو خاموش كنم... زياد خودتو ناراحت نكن، چيز مهمي نيست... فكر كنم قابلمه‌ي نفتي كه گذاشته بودم روي گاز واسه اينكه شب بذارمش سر سفره ته گرفته...

________________________

پلنگ نر: به قول يكي از اقوام "نفتو آوردن سر سفره‌مون بعد يه كبريت هم زدن روش سفره‌مونو بر باد دادن!"

پوست نارگيل: راستي دقت كردين محمود بر وزنِ مفعوله؟! كه معنيش مي‌شه "حمد شده" ، "ستايش شده"! ببينم... كي ستايشش كرده؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 1:43  توسط پژمان  | 

 

در آينه به سبيل پرپشت و مشكيش كه سالها تنها دوست واقعيش بود نگاهي غمناك انداخت. سالها بود كه همدم همديگر بودند، اما حالا...

- مي‌دوني... تو بهترين رفيق من بودي... تنها كسي كه تو بدترين شرايطم هم باهام بود و تنهام نذاشت... قسم راست من سر تو بود... اصلاً من كي‌ام؟ همه‌ي محل به تار سيبيلم قسم مي‌خوردن... تو رسم معرفتو به جا آوردي... مرامتو عشقست... اما... اما... من ديگه كم آوردم... مي‌دوني...

بغض راه گلويش را گرفته بود، اشك در چشمهايش حلقه زد... اما به سختي ادامه داد...

- شايد اين رسم مرام نباشه... اما... تو كه دركم مي‌كني... نه؟... تو كه مي‌بيني چي داره به سرم مياد... همه مي‌گن... همه مي‌گن ديگه دوره زمونه‌ي تو تموم شده... منو ببخش... اما... مجبورم... فقط منو ببخش...

- ببخشيد، اجازه ميدين ما كارمونو شروع كنيم؟

بغضي كه راه گلويش را گرفته بود به آرامي شكست و قطره اشكي كه در چشمهايش حلقه زده بود سرازير شد...

- مي‌تونيد شروع كنيد.

آخرين نگاه اسف‌بارش را به سبيل پرپشت نازنينش انداخت و جمله‌ي بعدي آرايشگر تا ابد در گوشش پيچيد...

- گلاره، بيا سيبيل اين دختر خانومو بند بنداز...

 

________________________

پ.ن: اين پستم رو تقديم مي كنم به دوست خوب و عزيزم مانا. مانا جان، براي هر دوتون آرزوي خوشبختي مي‌كنم و اميدوارم در تمامي مراحل عمرتون با همديگه باشيد و هيچوقت مجبور به تحمل غم دوري و جدايي نشيد.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 18:21  توسط پژمان  | 

عید شما هم مبارک...
... صد سال به این سالها ...
... سال خوبی داشته باشید ...
... سال نو شما هم مبارک ...
... ای بابا این کارا چیه ...
تو رو خدا خجالتمون ندین ...
اهمممم .. اووممم ...
... این که کمه! ... یه پنج تومن دیگه بزار روش خیرشو ببینی ...
... ؟؟!

پ ن: وزارت بهداشت اعلام کرده بود مردم قبل از سال تحویل حتما ماسکاشونو بزنن ممکنه اون حادثه ی پارسال دوباره رخ بده ... امیدواریم شما زده بوده باشین
پ ن 2: فردا جواب مسابقه رو اعلام میکنیم جایزشم فردا میگیم
ا.ن: باشه حالا عیدتونم مبارک
ا.ن 2: بازم داره پانوشت بیشتر میشه ها !
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 17:24  توسط من و اون  | 

( + = من * = ممد )

...

* كنكورو كردي بونه / نياي بيرون ز خونه / كردي منو ديوونه / مگه لولو بيرونه؟ / خروس آواز ميخونه / درخ زده جوونه / فقط خدا ميدونه / ميوه چقد گرونه

+ احمدي هم ميدونه / ميوه چقد گرونه / اما ميگه "با بقال / بزن تو كلي چونه"

+ راستي! لباس زنونه!

* آره، اونم گرونه

+ نه بابا، از كتونه

+ استادتون -همون كه ميگفتي زنه- جوونه؟

* استادمون همونه / اما به رنگ خونه / كفتر تو آسمونه / افسر كه پاسبونه

+ هم وزن ذوالفنونه؟! (توضيح: ذوالفنون يكي از اساتيد سالهاي قبل ما بوده ميباشد است!)

* ذوالفنون كه گرونه (سنگين) / اين يكي استخونه / بچه اصفهونه / البته نصفه جونه

(بعد از چند تك زنگ من) * پژمان ميخواد بزنگه / وليكن نميتونه

+ كي گفته نميتونه؟ / نميخواد كه بتونه

+ فكر ميكني كه اونجا / با توصيفي كه كردي / با بچه هاي شيطون / خانم زنده بمونه؟

 

* خانم زنده ميمونه / وقتي تو آسمونه / همون رنگين كمونه / كه ميكنه كمونه

+ منم سر كلاسم / استاد ما بچه كازرونه / هرچي ميگه نه محض دل، محض خريد نونه

* چه جوري چطور چگونه؟ / اينو ديگه هر آدم عاقلي باس بدونه

+ پسر مخت ميزونه؟!

+ راستي چرا بلوزت از تو شلوارت بيرونه؟

+ حالا كه دقت ميكنم ميبينم / اين سرته كز پنجره بيرونه

* از دست اين زمونه / آدمو ميكشونه / به ساختن نشونه / اما بدون تنها صدا ميمونه

+ تنها صدا ميمونه / واس همينه كه امروز/ ممد داره ميخونه

+ نميدونم / كه از كي و كجا بود / كه ديروز نه پريروز / شنيدم كه ميگفت "امشب و فردا شب و پس فردا توي منزل حاجي / دگر بار / بازم موسم يك حاجي خورونه / كه گويا متشكل شده از مرغه و شام سينه و رونه"

...

____________________

پ.ن:

انگاري بَسِتونه

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 20:18  توسط پژمان  | 

چند روز پيش براي دوري از روزمرگي و كمي آسودگي از هواي آلوده شهر به همراه شش تن از دوستان گرمابه و گلستان سفري كرديم به قطب. در سفر به دو گروه تقسيم شده بوديم: گروهي كه معتقد بودند آنجا قطب شمال است و گروه ديگري كه ميگفتند قطب جنوب است. اما من به دور از همه اين دغدغه ها از فضاي توريستي و امكانات آنجا لذت ميبردم. خلاصه فرصت را غنيمت شمرديم و به مدت يك سال رحل اقامت افكنديم و خيمه را هرچه پهنتر نموديم و در روز سيصدم چمدانهايمان را بستيم و با اولين اتوبوس BRT به وطن بازگشتيم. در راه بازگشت عجايبي غني ما را شگفت زده نمود كه بيا و ببين. وطن تغييرات شگرفي نموده بود، همه چيز دچار پيشرفت شده بود بدون استثنا. در توصيف اين غرايب همين بس كه از بزرگراه همت گذر ميكرديم كه برجي ديديم كامل و عظيم و مدرن و پرسيديم "اين دراز چيست؟" و گفتند "ميلاد" و ما همگي انگشت حيرت به دهان فرو برده ديگر بيرون نياورديمش به مدت 10 ثانيه! عجيب آنكه در كنارش برج نيم ساخته ديگري علم شده بود و عجيبتر آنكه كنار برج جديد اعلاني نصب گشته بود كه: 251 روز تاخير در اتمام برج! و ما هاج و واج مانديم كه كِي آن را تمام كرده و اين را شروع كرده اند كه تازه در طي اين 300 روز، 251 روز هم تاخير كرده اند!

در ميانه راه گرسنگي توان بيش رفتن نداد و در اولين ايستگاه از اتوبوس پياده گشته و ياران به هتلي مراجعت نمودند و اتاقي گرفتند و مرا فرستادند براي خريد نان. نشاني محلها تغيير كرده بود و يافتن راه سخت گشته بود، ولي بالآخره پرسان پرسان به نانوايي بربري رسيدم. اما وقتي به رسم معمول 100 تومان دادم و خواستار يك نان كنجدي اعلا گشتم با تعجب نانوا رو به رو گشتم و نعره اي سر داد كه "اين اسكناس كه متعلق به زمان محمود اول است!" و من با تعجب پرسيدم "محمود اول؟! مگر چند دوره حاكم گشته؟!" گفت "8 دوره، به صورتهاي متوالي و يك در ميان" و سپس باز فرياد برآورد كه "بگيريد اين دزد گنج يافته را!" و مردم بودند كه ميريختند بر سر من و مرا نزد حاكم شهر مي كشاندند.

هنگامي كه جلوي حاكم وقت حاضر گشتم تعظيمي بلند بالا كردم و به سرعت شرح ما وقع دادم و به انتظار حكم ماندم. حاكم كه خود نيز گيج گشته بود دست به عمل حكيمانه اي زد و جارچيان را خبر كرد كه در شهر جار بزنند كه هر دانشمندي كه بتواند پاسخ اين سوال را بيابد دختر حاكم از آن او ميشود. علماي زيادي آمدند و عاجز از پاسخ دادن به اين سوال از طناب دار آويز گشتند تا بالآخره جواني خوش بر و رو سر رسيد كه ادعاي علمش تمام شهر را گرفته بود. جوان در محضر حاكم حاضر گشت و شروع كرد "عاليجنابا، اين 6 تن سفري كردند به قطب و بي خبر از اينكه در قطب هر شبانه روز يك سال به طول مي‌انجامد 300 شبانه روز رحل اقامت افكندند و با شادي و خوشي روزگار گذراندند. چون خوش بودند متوجه گذران كند زمان نگشتند و چون فقط 300 شبانه روز را ديدند فقط 300 روز پيرتر گشتند، در حاليكه در اينجا 300 سال ميگذشت." و حاكم گفت "آفرين به تو اي مرد جوان، حال غير از دخترم از من چه ميخواهي؟" و جوان گفت "هيچ، جز دو بوسه بر سر شانه هاي شما" و همه اطرافيان از اين گستاخي همهمه اي سر دادند و شاه بدون توجه به آنان گذاشت كه مرد جوان سر شانه هايش را ببوسد و در لحظه از شانه هايش دو مار بيرون زد كه روزي دو مغز انسان ميخوردند و سپس جوان زيباروي دست ملكه را كه در كنار حاكم بود بوسيد (و من به فكر فرو رفتم كه هرقدر بوسه بر روي شانه حاكم از روي سياست بوده اين بوسه از روي هوا و هوس بوده) و سپس ملكه در گوش جوان چيزي از او خواست كه جوان آن را رد كرد (و گويا نام ملكه زليخا بوده) و حاكم كه از هموطنان غيور آذري زبان بود چون جوان بر دست ملكه بوسه زده بود رگ غيرتش برافروخت و دستور به دستگيري جوان داد و جوان در ميانه كاخ چرخشي كرد و پودر گشت و بر زمين ريخت و باد آنرا از پنجره برون برد (البته پس از حركاتي بسي موزون). و از آن روز به بعد هر روز دو مغز انسان به مارهاي حاكم ميدادند و دختر حاكم هم كه بيوه گشته بود افسرده از پنجره بالايي كاخ به جاده مينگريست در انتظار مردي با اسب سپيد. و آنقدر موهايش را كوتاه نكرد تا چهل متر شد و از پنجره آويخته شد و از آن روز به بعد او را چهل گيس صدا زدند (و من هنوز هم نميدانم چرا وقتي موهايش به چهل و يك متر رسيد دگر او را چهل و يك گيس صدا نزدند)

خلاصه به هتل رفتم و به ياران شرح ما وقع را كه آن اهريمن جوان خوشرو بر من فاش ساخته بود دادم و گفتم كه "آنجا كه همه ميگويند ميروي و برميگردي و ميبيني كه تو جواني و همه پير گشته اند سياره ديگري نيست، بلكه همين قطبين خودمان است" و همه به اتفاق تصميم گرفتيم به قطب سفر كنيم و آنجا به خواب ابدي فرو برويم كه "اين كه نشد زندگي"! و براي اولين پرواز تهران-قطب هفت بليت تهيه كرديم و عصر آن روز هواپيما راه افتاد. در حين پرواز ناگهان متوجه شديم كه در ميان همسفران ما گروهكي وجود دارد تروريستي. گويا آنان از خواستگاران دختر حاكم بودند كه چون توانايي مالي خريد يك اسب سپيد نداشتند دختر پادشاه خواستگار هيچكدام از آنان نيست و گويا خواستگار ميشود "طالب" و وقتي چند خواستگار در كنار هم به يك عمليات (ترجيحا تروريستي) دست بزنند ميشود جمع مذكر به ان، يعني "طالبان". آنان هواپيما را رباييدند و من از پنجره ديدم كه به سمت دو برج ميلاد و كناريش (كه هنوز بر روي تابلويش نوشته بود 251 روز تاخير) نزديك ميشويم و هرچه فرياد زدم كه "آگاه باشيد كه زمان برخوردمان به برجهاي دوقلو نزديك است" نه گوش طالب بدهكار بود و نه گوش طالبان، تا بدانجا كه به يكي از برجهاي دوقلو برخورديم و انسانهاي زيادي در اين حادثه تركيدند و اين خبر نيز چون بمبي در تمام جهان تركيد و ما هفت نفر به همراه سگ يكي از ياران (كه چون از نژاد سگهاي جيبي بود در تمام مدت اين داستان در جيب يارمان به سر ميبرد) از درون هواپيما به برون پرتاب گشته و همه با هم در چاه فاضلاب وسط خيابان كه دريچه گردش را برداشته بودند سرنگون گشته و ما نيز در جا تركيديم. (و فقط اينكه آن روز 11 فروردين بود يا ارديبهشت يا سپتامبر را درست يادم نيست) سپس حاكم شهر با سپاهيانش و كلي كبكبه و دبدبه آمد و دريچه را روي چاه گور ما گذاشت و تابلويي عظيم بر روي چاه علم كرد، نه با مضمون چند روز تاخير در ساخت، بلكه با مضمون شرح تمام زندگاني 300 و اندي ساله ما، باشد كه تا ابد بماند براي عبرت اقوام...

 

* عنوان نيز برگرفته از نام "اصحاب كهف" است

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 0:58  توسط پژمان  | 

میدونی چقدر میخوامت؟

اينقدر ميخوامت كه اگه يه روز نباشي.......

ديگه نميخوامت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 20:56  توسط پژمان  | 

الله اکبر..
الله اکبر...
الله اکبر.....
ال.... (آخ!!!)
به جای این مسخره بازیا برو آشغالارو بذار دم در. مگه نمی بینی ساعت 9 شده...؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 21:23  توسط مممد  | 

نشسته بودند کنار یکدیگر...
بویی آمد...
مرد : صدای صندلی بود...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 2:4  توسط مممد  | 

از خونه كه زدم بيرون خيلي سرحال بودم و هركي دم دستم ميومد بهش سلام ميدادم!

من: به... سلام آقاي رجبي... چه روز خوبيه، نه؟

آقاي رجبي: مگه كوري؟! گه مملكتو برداشته!

من: گه نه، برف!

آقاي رجبي: حالا هرچي...

من: خب خيلي فرق ميكنه...

آقاي رجبي: مهم اينه كه مملكتو برداشته...

من: برف سفيده، قشنگه...

آقاي رجبي: ...مهم اينه كه ر[...]ده به مملكت..............

هميشه صحبتاي من با آقاي رجبي اگه به دعوا نكشه به جاي خوبي نميرسه! از آقاي رجبي و پاروي دراز تو دستش كه دور شدم هنوز خوشحال بودم... خوشحال از اينكه اداره به خونه نزديكه و من مجبور نيستم براي رفتن به اونجا ماشين بگيرم و تو اين ترافيك گير كنم... خوشحال از اينكه اصلا ماشين ندارم...

- حاجي... اداره‌جات تعطيله ها!

-  خدا خيرت بده جوون! شادم ساختي!

ديگه چي بهتر از اين؟ يه روز برفي مامان از خونه ميزني بيرون به قصد اداره و يه جوون از تو ماشينش بهت ميگه كه اداره‌جات تعطيله...

سريع مسيرم رو عوض كردم و رفتم تو پارك سر كوچمون... همونجايي كه الآن پر از برفه و جون ميده واسه يه آدم برفي! آدم برفي رو كه ساختم و شال گردنم رو هم انداختم دور گردنش، ازش فاصله گرفتم و موبايلم رو از جيبم در آوردم كه يه عكس بندازم اما يهو دوتا بچه (كه نميدونم از كجا پيداشون شد) شال گردن رو از روش برداشتن و دويدن! من هم دويدم دنبالشون اما هرچي باشه ديگه بايد قبول كنم كه از اونا پيرترم... بيخيال شال گردن شدم و برگشتم كه ديدم چند تا ديگه از همون بچه پرروها دارن با لگد آدم برفي رو خراب ميكنن!

بوم!!!

هر هر هر هر!

چيز مهمي نبود... بچه هاي سرتق يه گوله برفي زدن تو صورتم! من هم خنديدم بلكه من رو هم از خودشون حساب كنن، اما گويا اينها با خودشون هم همين كارا رو ميكنن!

بوم!!!

هر هر هر هر!

- بچه ها... نزنيد ديگه...

بوم!  بوم!  بوم!

دويدم طرف بچه ها كه مثلا يه كم بخنديم، اما....

 نميدونم از قوانين مورفي چيزي شنيديد يا نه. همون كه ميگه اگه براي اتفاق افتادن يه چيزي ده حالت وجود داشته باشه هميشه بدترين حالتش اتفاق ميفته... من هم ليز خوردم و افتادم زمين... حالا اين هيچي... با صورت خوردم زمين... باز اين هم هيچي... موندم آخه توي اونهمه برف اين چاله پر از گل كجا بود!

***

از خونه كه زد بيرون خيلي سرحال بود و هركي دم دستش ميومد بهش سلام ميداد

آقاي رحمتي: به... سلام پژمان... چرا صورتت گليه؟ چرا حالت گرفته‌ست؟

من: مگه كوري؟! گه مملكتو برداشته!

آقاي رحمتي: گه نه، برف!

من: حالا هرچي...

آقاي رحمتي: خب خيلي فرق ميكنه...

من: مهم اينه كه مملكتو برداشته...

آقاي رحمتي: برف سفيده، قشنگه...

من: ...مهم اينه كه ر[...]ده به مملكت..............

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 16:14  توسط پژمان  | 

خوابم نمي‌برد. بعد از امتحان قرص، تنها راهي كه برايم باقي مانده بود اين بود كه تو جايم دراز بكشم و گوسفندها رو بشمرم تا جونم بالا بياد!

- يك گوسفند – دو گوسفند – سه گوسفند – چهار گوسفند – پنج گوسفند – شش گوسفند...

راستي چرا گوسفند؟ مگه حيووناي ديگه چشونه؟ اصلا من مي‌خوام گاو بشمرم!

- يك گاو – دو گاو – سه گاو – چهار گاو...

تلپ!!!   تلپ تلپ...   تلپتلپ  تلپتلپ...    تلپ تلپ تلپ تلپ...

حالا فهميدم چرا گوسفند..........

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 17:54  توسط پژمان  | 

ساعت خانه 2 ضربه زد. اين يعني اينكه 2 ساعت از خواب اين خانه گذشته بود. فقط من بودم و برف و اون...

(سكوت)

ـ بارون خوبه، فقط كاشكي خيس نبود. برف قشنگه، فقط كاشكي سرد نبود.

اين را گفت و با سر آستينش شكل يك قلب را بر شيشه بخار گرفته پنجره كشيد و رفت كنار شومينه. عادت داشت هيچ چيز را همانطور كه هست نخواهد، حتي من را. چند دقيقه بعد من بودم و برف و يك صداي خر و پف متداول... ساعت خانه 3 ضربه زد...

...

متكايم را كمي جا به جا كردم و در جايم غلتيدم . خواب ناز چه لذتي دارد. هوا عالي بود ولي نه گرم. خب، اين خصلت برف است.

ـ  آخ!

سنگ بود؟ افتاد روي پيشانيم...

ـ آخ! آخ!

سريع از جايم بلند شدم، متكا و پتو را از روي برفها جمع كردم و در حاليكه متكا را مثل يك سپر بالاي سرم گرفته بودم و به ديوار خانه پناه مي‌آوردم به يك نتيجه جديد رسيدم كه بايد بهش بگويم: تگرگ هم زيباست، فقط كاشكي سخت نبود!...

از روي ساعت مچي فهميدم: ساعت خانه 4 ضربه زد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 20:16  توسط پژمان  | 

"دستمال". این جمله که در طول روز بارها آن را می‌شنویم از چند قسمت تشکیل شده است: دست + مال + فعل (متاسفانه به دلیل تخریب و فرسایش آثار گذشتگان در اثر مرور زمان فعل اين جمله از بين رفته و باستان‌شناسان احتمال مي‌دهند كه فعل آن "است" بوده باشد.) همانگونه كه از نام دستمال واضح و مبرهن است استفاده آن در گذشته با امروزه تفاوت‌هاي بسياري داشته و هيچگاه از آن براي پاك كردن دست و صورت استفاده نمي‌شده و فقط براي ماليدن بر روي دست مورد استفاده قرار ميگرفته است، وگرنه چه دليلي وجود داشته كه به آن سرمال نگويند؟

بررسي دستمال‌هاي اوليه يافته شده توسط دانشمندان ما در مناطق شوش، تپه سيلك، تخت جمشيد و موزه رضا عباسي(!) بر اين نكته صحه گذاشته است كه همواره ايرانيان از ساير كشورها برتر بوده‌اند. زيرا قديمي‌ترين دستمالهاي جهان با طرح‌هايي پر از تنوع در فلات ايران يافته شده است. بر روي قديمي‌ترين دستمال موجود (كه به اعتقاد دانشمندان به عنوان دستمال توالت استفاده مي‌شده‌) كه در اثر حمله مغول متاسفانه قسمتهايي از آن با خاك يكسان شده است حكاكي‌هايي به خط ميخي وجود دارد كه اطلاعات بسياري در رابطه با نحوه استفاده از آن و شيوه تا كردن آن براي قرار دادن در جيب را نشان مي‌دهد كه نشان از هوش و درايت سرشار مردمان آن دوران دارد، زيرا پس از سالها تلاش بي‌وقفه، باستان‌شناسان و دانشمندان هنوز موفق به كشف اين مهم نشده‌اند كه اين دستمالهاي پرشباهت به الواح گلي با قطر 7 الي 10 سانتيمتر را چگونه مي‌توان تا زد؟ آيا انسانهاي آن دوران با علوم ماوراءالطبيعه سر و كار داشتند؟ آيا ارتباط آنها با دنياي جادو حتي در طرح دستمالهايشان نيز رخنه كرده بود؟ آيا ارتباطي با فضايي‌ها داشتند؟ با آنكه دكتر ماريا ريچ سالها بر روي اين موضوع تحقيق كرده اما هنوز به هيچ پاسخ روشني دست نيافتيم.

اولين دستمال اوليه يافته شده

اولين دستمال اوليه يافته شده توسط باستان شناسان (كه اگر عقيده محققين صحيح باشد بايد آن را دستمال كاغذي آن دوران بدانيم)

علاقه ايران و ايراني به هنر دستمال سازي تا بدانجا پيش مي‌رود كه امروزه لنگ‌ها و دستمال‌يزدي‌هاي معروف ايران با نام تجاري " دستمال سر" (Head dastmal) به سراسر نقاط جهان صادر مي‌شود. هنر دستمال‌سازي تا حدي در روح روشني‌خواه ايرانيان تاثير گذاشته‌ بود كه حتي آثار و سبك‌هاي ادبي بسياري را دستخوش تحول كرده است. موارد بسزايي از اين تاثيرات را مي‌توان در رقص سنتي اهالي كردنشين ايران ‌زمين ديد. نمونه‌هايي از اشعاري كه در مدح دستمال گفته شده نيز تا به امروز در ميان مردمان ايران‌ زمين رواج دارد. دانشمندان در تحقيقات خود در منطقه كهگيلويه‌ و بويراحمد به نمونه‌اي هرچند كوتاه از اين اشعار برخورده‌اند كه در موسيقي فولكلريك منطقه تاثير بسزايي داشته است:

دستمال اين حقير زير درخت آلبالو ناپيدا [گم - برگرفته از فرهنگ معين] گشته است، آيا حضرتعالي داراي سواد خواندن و نوشتن و علوم و فنون مي‌باشيد؟

پاسخ: خير(2بار)

سوال: آيا حضرتعالي فاقد سواد خواندن و نوشتن و علوم و فنون مي‌باشيد؟

پاسخ: خير(2بار)

سوال: پس چته؟!!! (6-5 بار!)

در ميان افسانه‌هاي ايراني افسانه‌اي نيز وجود دارد در رابطه با دختركي كه گويا شيئي از خود را زير درختي جاي گذارده و پس از بازگشت آن را خيس مي‌يابد، مقايسه داستان اين دختر كبري‌ نام با شعر بالا احتمال وجود ارتباطي ميان اين دو را بسيار افزايش مي‌دهد. حال اينكه اين دختر مالباخته، با سواد و معرفت طرف چه كار داشته سواليست كه همواره براي دانشمندان مطرح است (به جز چند مورد كه حدس مي‌زنند دختر كه نماد خداي مار است قصد دلربايي از پسركي ابله را داشته ولي تيرش با پاسخ نهايي پسر به سنگ خورده)

محمد ابن ‌شعباني ‌نژاد در كتاب " ارّة التاسعية " آورده:"در كوي مي‌گشتم به ناگه عطسه بر من مستولي شد، گفتمش بايست تا مگر ديواري يابم براي ماليدن محتويات به آن، گفت من را توان ايست نيست. آمد و طوفاني به پا كرد و رفت. سر تاجرباشي كه همواره از سفيدي برق مي‌زد را ديدم كه با گيسواني سبز از آنجا مي‌گذشت! به او عرض ارادت كردم..." گويي اين اولين باري بوده كه نياز مبرم به دستمال براي استفاده به صورت امروزي آن احساس شده.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 0:9  توسط پژمان  | 

((دست شوئی))

The image “http://www.ewsonline.com/jokes/images/Baby_In_Toilet.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

همان طور که میدانید این کلمه از دو بخش دست و شویی تشکیل میشود و این بدان معناست که در گذشته تنها برای شستن دست به این مکان مراجعه می شده، اما پس از گذشت سالهای متوالی و کشف سوراخ ( چاله یا چاه ) که بعضا با نام انگور هم خوانده میشد مردم بدین مهم دست یافتند که با ترکیب ایندو میتوان تحولی در زندگی بشر بوجود آورد.

بعدها این مکان با نام های (گلاب به روتون) توالت، مستراح، خلا، سرویس بهداشتی، زور خونه، موال، تالار اندیشه، WCو مهم ترازهمه دست به آب نیز نامیده شده. (اگه اسم دیگه ای هم هست تو نظرا بنویسین)
البته هم اکنون همان نام دستشویی بر سر زبان هاست!
افرادی که دارای اضافه وزن میبوده اند (مثل محسن گوریل) فکر میکنند رجوع مکرر به این محل موجب کاهش وزن آنها میگردد شایان ذکر است که تلاش مکرر ممکن است ناراحتی های قلبی و مغزی را در داشته باشد. برخی از انسانهای لاغر نیز سعی بر اجتناب از این عمل را دارند که سابقه ی ترکیدگی و همچنین برون روی ادرار و مدفوع از نقاط دیگر بدن در این اشخاص مشاهده شده.
دانشمندان و محققان براین باورند که انسان نیمی از عمر خود را در دستشویی به سر میبرد. در اینجا ما همواره با این سوال روبرو هستیم که مردم این مدت گرانبها از عمر خود را چگونه میگذرانند. در زیر به چند نمونه اشاره شده که خالی از لطف نمیباشد :
خواندن روزنامه و برای دستشویی های طولانی هفته نامه (که البته برای دستشویی های ایرانی کمی نامناسب است)
دیدن فیلم های مستند ماهیگیری و در صورت نیاز سریال های ایرانی صدا و سیما که در فعال شدن سیستم گوارشی بدن بسیار مناسب میباشد. (خوب این مورد ممکن نیست چون تقبل هزینه ی دستشویی های تلویزیون دار در ایران کمی مشکل است.)
راه دیگر گذراندن وقت تفکر در موارد مختلف است مانند مسائل سیاسی کشور و مسئولین محترم که گوارش شما را به صورت حیرت انگیزی دگرگون میکند. تفکر در مورد حوادث غیر مترقبه مثل سهمیه بندی دستشویی، بیرون آمدن فیلم دستشویی رفتن شما و یا اهانت به دستشویی ایرانی توسط کشورهای غربی یا گل محمدی ...
همچنین در مواقعی بهتر است تنها به انجام عمل دفع و سپس شست و شوی محل دفع بپردازید و کارهای روزانه ی خود را در جای خودش انجام دهید.
دستشویی محلی پر از آرامش و خلوت و بسیار بی سر و صداست (نه همیشه) و فقط برای رفع سنگینی و تخلیه ی جسمی نیست بلکتاً برای تمرکز و تخلیه ی احساسات و آزادی روح و روان هم مفید است.
متاسفانه بعضی از مسئولین کشور را با این مکان اشتباه میگیرند و از کشور به عنوان محل دفع بهره می جویند.
عده ای هم میخواهند نام این وبلاگ را با مکان نامبرده مرتبط سازند که باید بگویم هر گونه ارتباطی را اینجانب و تمام تیم تولید شخصا (عجب ترکیبی!) تکذیب می نماییم ...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 20:40  توسط مممد  |