تبليغاتX
اندرمیان
 


چه تفريح قشنگيه اين بشقاب پرنده! ابتدا ظرف يه بار مصرفي، درِ ماستي، درِ قابلمه‌اي، چيزي رو برداشته و با قدرت پرتابش مي كنم و بعد...

- پسر، بدو برو بيارش! بدو پسر! بدو!

عجب تفريح مفرحيست اين بشقاب پرنده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 2:4  توسط پژمان  | 

 

- بزن بی‌بی‌سی.

- نمی‌خوام، دارم اینجا رو نگاه می‌کنم.

- می‌گم بزن بی‌بی‌سی.

- منم گفتم دارم اینو می‌بینم.

- بزن بییییییییی‌بییییییییی‌سییییییییی‌!!!

- دِ بچه چند بار بگم اون کانال به درد سن تو نمی‌خوره؟! تو برو بشین کارتونت رو ببین بزار منم وُعام رو ببینم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 16:59  توسط پژمان  | 

- اول گاز اشک آور میزنن تا چشمات بسوزه و یه اسپری هم میزنن تو چشمت اینقد اشک میریزی که از چشمات خون میاد بعد با تیر پلاستیکی میزنن تو چشمت، تلپ!! چشمت می افته بیرون. بعد سه نفر می افتن به جونت با باتوم تا حدی میزننت که تمام استخونات خورد بشه حالا در میانه ی میدان... اِ ببخشید! با فوتبال اشتباه گرفتم... خب! بعد که با چاقو حسابی سوراخ سوراخت کردن تا خون بپاشه بیرون و از همه ی سوراخای بدنت فواره بزنه خوب همش میزنی... ای بابا! بازم قاطی کردم از بس که این صدا و سیما همزمان فوتبال و آشپژی نشون میده که میخوام تعریف کنم اینجوری می شه... خب! کجا بودیم؟ آها! بعد شروع میکنن به لگد و مشت و یه نفرم از اون ور میاد بهت تجاوز میکنه... البته منظورم تجاوز به زندگی و جان و مالته. بعد می ریزن سرت با چوب و چماق میزنن تو سر و کلت تا جمجت از وسط نصف بشه مغزت بریزه بیرون... آخر سر هم با ژ3 میبندنت به گلوله اینقد شلیک میکنن که تیکه تیکه و لت و پار بشی... حالا بازم می خوای بری راهپیمایی پسر گلم؟
- قوررت! (صدای قورت دادن آب دهان)
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 1:53  توسط مممد  | 

- بابا جون، اون گلدون قشنگه بود كه هميشه تعريف ميكردي كه از باباي باباي باباي بابات بهت رسيده...

- خب؟!!! شكونديش؟!!!

- نه!!! توش پي پي كردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 20:35  توسط پژمان  | 

 

۱)

یکی از سخت‌ترین قسمت‌های پدر بودن آموزش چیزایی به فرزندته که خودت هم ازشون متنفری...

- پسرم، از سنت حسنه‌ی خونه‌تکونی چیزی می‌دونی؟

 

 ۲)

- بابا... خونه‌تکونی یعنی چی؟

- حرف نزن اون دستمال کفی رو بده به من...

 

 ۳)

تلویزیون - کانال ۳ : ...هر ساله در چهارشنبه‌ی آخر سال، از این دست اتفاقات مهیب، جشن شروع سال را برای خیلی از خانواده‌ها به عزاداری تبدیل می‌کند. جوانان بسیاری در صدد هیجان...

- بابا... بزن کانال یک کارتون داره...

- اینجا رو نگاه کن یاد بگیر... اُه اُه... ببین بچه‌ها چه‌جوری می‌سوزن... ببین آتیش بازی چقدر خطرناکه... همش به خاطر این ترقه‌هاستا... می‌بینی چقدر خطرناکن؟ هیچوقت سراغ این چیزا نرو که تو هم اینجوری نشی... فهمیدی؟

تلویزیون: پشیمونم... نمی‌خواستم اینطوری بشه... من درست کردم دادم دستش اما تو دستش ترکید...

- د !!!...

تلویزیون - کانال ۱ : ...در قندون! لب خندون!...

- بابا... اون آقاهه تو نبودی؟

- نه پسرم... فقط... اهم... شبیه من بود... امممم... به مامانت که نمی‌گی اون آقاهه شبیه بابا بود؟... بستنی دوست داری پسر گلم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 23:25  توسط من و اون  | 

 

- تلویزیون رو ببین. ببین چقدر خرها رفتن راهپیمایی. به خاطر چهار تا چیز مفتی می‌ریزن تو خیابونا شلوغش می‌کنن. هر کاری بکنیم باز هم مردم خرن!

- بابا بابا بابا!!!

- پسر مگه نمی‌بینی دارم با عموت حرف می‌زنم. می‌گفتم...

- بابا بابا! تلویزیون رو! داره ما رو نشون می‌ده! اونجایی که امروز با هم رفتیم آش خوردیم!

 

من و پسرم اندرمیان جمعیت کثیر

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 17:38  توسط پژمان  | 


- آقا خبر داري امروز پسرمون تو مهد چه کار بدي کرده؟

- نه، چي کار کردي پسر؟

- طرف مربيمون کفش پرت کردم!

- به به! آفرين بر تو! درود بر تو پسر گلم!

- چي مي گي مرد؟!!! فهميدي؟!!!


- بله که فهميدم! پسرمون بر عليه ظلم و ستم به پا خيزيده!

- ظلم و ستم کجا بود؟!

- خب حتما مربيشون يه کاري کرده ديگه! نه پسرم؟

- آره! از حرفاش خوشم نميومد. همش مي گفت مسواک بزنين، شبها زود بخوابين.

- خانوم ديدي گفتم؟! پسرم با اين حرکتت آبروي اون مربي ظالم رو بردي! افتضاحي بيشتر از اين براي يک مربي امکان نداشت که مشخص بشه هيچکدوم از بچه ها قبولش ندارن.

- آره! آره! همينطوره!


- آقا فکر نمي کني بيشتر از اون مربي پسرمون آبروي ما رو برده؟!

- ديگه هيچ کس به اون مربي اعتماد نمي کنه. ديگه هيچ کس بچه اش رو به اون مربي نمي سپره!

- آره! آره! همينطوره!

- به زودي اون مربي رو از مهد اخراج خواهند کرد! تو با اين حرکتت از همين سنين کودکي به مبارزه با ظلم و ستم بلند شدي! تو پسر خودمي!

- آره! آره! همينطوره!

- کفش بر مربيون ظالم!

- کفش بر آمريکا!

- کفش بر عزرائيل!


- اسرائيل بود بابا...

- اين افتضاحي که مربيتون به بار آورده...

- افتضاح رو اين پسر به بار آورده!

- ...تا سالهاي سال در ذهن همه افراد مهد باقي خواهد ماند! تا سالهاي سال مردم کفش هاشون رو به نشانه اعتراض به سمت مربي هاي ظالم پرتاب خواهند کرد!

- آره! آره! همينطوره! دفعه بعد با لگد مي زنم تو شکمش!

 - چه آبروريزي دوباره اي خواهد شد براي اون مربي!


- ســـــــاکـــــــت!!! باباش. فردا خودت مي ري مهد و همه اينها رو براي مربيشون توضيح مي دي.

- اِ! مگه اخراجش نکردن؟! من فکر کردم با اين افتضاحي که به بار آورده تا حالا بايد اخراجش کرده باشن!

- فعلاً اين پسر ماست که به خاطر لات بازي داره از مهد اخراج ميشه.

- آه (آه از ته دل)... بايد فکرشو مي کردم... هميشه همينطوره... هميشه قدرت در دست ظالم هاست.

_______________________________


يک دوبيتي مرتبط (با نون اضافه!):


جنگ با بيگانه را آغاز کن                               دشمني را با عدويت ساز کن

گر که خواهي جنگ را رسمي کني                    بند کفش رسميت را باز کن

نون اضافه:       منتها گر مي تواني بعد پرت                              کردن کفشت بپر! پرواز کن!

_______________________________


يک دوبيتي نه چندان مرتبط:

باباي نوئل رفت و هنوزم سرماست                يک سال گذشت و سال بعدي بر ماست

سالي که شروعش به زمستان باشد               "سالي که نکوست از بهارش پيداست"

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 21:54  توسط پژمان  | 

 

- پسر، آروغ زدن كار بديه، مخصوصا تو جمع و تو مهموني‌هايي مثل الآن... ديگه اين كار رو تكرار نميكنيا... حاليت شد؟!

- اِ...! چرا اينقدر با بچه بد حرف ميزني؟ خب مي‌ترسه... حالا ببين من باهاش چطوري صحبت ميكنم... ببين پسر گل مامان، اين كاري كه تو الآن كردي كار خوبي نيست و يه بي‌احترامي محسوب ميشه. بعد مردم ناراحت مي‌شن و فكر ميكنن تو دوستشون نداري... تو كه اين قصدو نداري؟

- خب نه. ولي اگه اين كار كار بديه پس چرا ديروز كه تو خونه نبودي و بابا دوستاشو آورده بود همش آب با چيپس و ماست موسير ميخوردن و همش آروغ مي‌زدن و مي‌خنديدن؟

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 16:26  توسط پژمان  | 

 

- بابایی... من می خوام روزه بگیرم...

- خب می تونی کله گنجیشکی بگیری پسرم...

- یعنی چه جوری؟

- ببین پسرم، اینطوریه: سحر بیدار میشی سحری میخوری، بعدش دیگه هیچّی نمیخوری و میخوابی... بعد صبح بیدار میشی یه صبحونه میخوری، بعدش دیگه هیچی نمیخوری تاااااااااا ناهار... بعد ناهار میخوری، بعدش دیگه هیچی نمیخوری تاااااااااا عصرونه... ساعت ۴-۵ یه عصرونه ای میخوری و بعد میره تاااااااااا افطار... این رو میگن روزه کله گنجیشکی...

- یعنی همونطوری که تو می گیری؟

- نخیر، روزه من کله گنجیشکی نیست. ما بزرگترا وقتی روزه هستیم اجازه نداریم انقدر زیاد غذا بخوریم... مثل من که سحری رو نمی خورم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 2:47  توسط پژمان  | 

 

- بابايي... از اون بستنيا برام ميخري؟

- باشه گل پسر...

- بابا جون... از اين بادكنكا برام ميخري؟

- چشم عزيزم...

- بابا، اينو برام ميخري؟

- چشم پسرم...

- بابا، اونو برام ميخري؟

- اي بابا... باشه پسر...

عجب گيري كرديما... ايندفعه ديگه اگه چيزي بخواد بهش ميگم نه... ديگه داره زيادي لوس ميشه... اينهمه تو كتابهاي روانشناسي گفتن به بچه‌تون بگيد نه و حتي اگه گريه كرد هم پاي حرفتون بمونيد، چون در غير اين صورت ياد ميگيره كه هر دفعه با گريه كارشو راه بندازه... آره... حتي اگه گريه كنه هم ديگه براش چيزي نميخرم...

- بابايي...

- بله؟

- ماشين كنترلي ميخوام!

- نه!

- (سكوت)

- (سكوت)

- (سكوت)

- كدوم مدلشو ميخواي پسرم؟

هرچي فكر ميكنم يادم نمياد توي هيچ كدوم از اين كتاباي روانشاسي مطلبي راجع به اينكه "اگر بچه‌تون بهتون چشم‌غره رفت..." نوشته باشه...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 3:26  توسط پژمان  | 

... خب حالا که برق نداریم بیا بهت اتل متل و یاد بدم.
وسایل مورد نیاز: حداقل چهار عدد پای سالم (در مواقع ضروری می توان از پای مصنوعی که قابلیت برچیدن داشته باشد نیز استفاده نمود)
نکته: در صورت پوشیدن دامن هر دو پا یک پا محسوب میگردد.
یک دست سالم جهت شمارش پاها
یک شخص سالم با توانایی نطق و دارای فن بیان برای خواندن شعر (در این مواقع بهتر است در صورت امکان از دست همان شخص استفاده شود)
یک سطح مسطح مناسب قرار دادن ماتحت و قسمتی از دیوار جهت تکیه دادن
طریقه ی بازی:
ابتدا پاهای خود را طوری که با کمر زاویه ی 90 درجه تشکیل دهد و به منتهی الیه سمت راست بدن فشار وارد نشود در جوار یکدیگر دراز نموده.
سپس پیاز داغ را اضا... نه! ببخشید!
سپس از فرد ناطق درخواست میشود متن شعر را قرائت نموده و با حرکت دست مطابق با شعر شمارش نماید.
متن شعر به شرح ذیل میباشد:
اتل متل توتوله، آب نداریم تو لوله
برق نداریم تابستون، گازشم واسه زمستون
صادر کردن فلسطون
یه رئیسِ جمهور بستون!
اسمشو بذار احمدی نژاد، دور سرش نور زیاد
آچین و واچین، یارانه ها چی؟ (برچین!)
حالا یاد گرفتی پسرم؟
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 0:8  توسط مممد  | 

- بابايي، حالا كه برق نيست چي‌كار كنم؟! هيچ كاري نمي‌تونم بكنم! حوصله‌م سر رفت...

-  خب مي‌توني بازيهاي نشستنكي بكني پسرم

- بازيهاي نشستنكي مثل GTA و Need for speed؟

حالا فهميدم دليل واقعي مسئولين براي اينهمه قطع برق چيه... فرهنگ‌سازي و آموزش بازيهاي سنتي ايراني (مثل اتل متل) به كودكان نسل جديد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 21:28  توسط پژمان  | 

 

يك ساعت قبل:

- پسر اين چيه از صبح تا حالا نشستي پاش تلويزيونو اشغال كردي؟

- قارچ خور!

- پاشو ببينم... كانال 1 اخبار داره... بزن اون كانال...

 

يك ساعت بعد:

- بابا، كانال 2 كارتون داره... تو رو خدا بذار ببينم ديگه...

- وايسا... يه دقيقه وايسا الآن اين مرحله تموم ميشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 18:24  توسط پژمان  | 

 
 
ماجراهای من و پسرم 5 (نمایشگاه کتاب)

1)

- خب پسرم... اينجا مصلاست... اون سالن‌هايي هم كه اونطرف هستن و سقف دارن توشون نمايشگاه كتابه...

- اِ! بابا! از اين سوتا برام مي‌خري؟

- اينا غير بهداشتيه پسرم... ببين آقاهه گذاشتته تو دهنش كثيف شده!

- خب خنگ كه نيستم! همون سوتي كه تو دهنشه رو كه به ما نمي‌ده، يكي ديگه مي‌ده!

- اي بابا... آقا يه دونه از اين سوتا بده...

- بابا بابا بابا بابا! يكي از اونا كه دست اون يكي آقاهه‌ست هم برام بخر!

- بادكنك؟

- آهان! آره... از اين درازاش!

- آقا يه بادكنك بدين...

- اون يكي آقاهه رو! لواشك مي‌فروشه!

- نه ديگه... لواشكاي اينا خيلي غير بهداشتيه...

- من مي‌خوااااااااااااااام!

- خب! باشه! باشه! آقا بي زحمت يه لواشك بديد...

- بابا يه دونه از اين جاسوييچيا ميخري؟

- چشم..

- از اون شانسي‌ها چي؟

- باشه...

.

.

.

- بابا! يه دونه از اينا برام مي‌خري؟...

- پسر آخه صبر كن بريم تو نمايشگاه! من موندم آخه "رنده‌ي هويج در طرح‌هاي مختلف خرد كن" به چه درد تو مي‌خوره؟!!!

 
۲)

- «يك روز صبح، گرگور زامزا از خوابي آشفته بيدار شد و فهميد كه در تختخوابش به حشره‌اي عظيم بدل شده است. بر پشت سخت و زره مانندش خوابيده بود و سرش را كه كمي بلند كرد شكم قهوه‌اي گنبد شكل خود را ديد كه به قسمت‌هاي محدب و سفتي...» پسرم؟ مطمئني كتابي كه مي‌خواستي همينه؟!

 
3)

- اِ!!! آقاي قلقلي!!! آخ جوووون! آقاي قلقلي سلام! خوبيد؟ شما هم اومديد اينجا كتاب بخريد يا فيلمبرداريه؟ آقاي قلقلي، شما خيلي قشنگ برنامه كودك رو اجرا مي‌كنيد... پسرم هميشه برنامه‌هاي قشنگتون رو نگاه مي‌كنه... پسرم خيلي دوستتون داره... پسرم هميشه دوست داشت يه بار شما رو از نزديك ببينه... آقاي قلقلي، مي‌شه يه امضا واسه پسرم بديد كه فردا بره مدرسه به دوستاش نشون بده؟

- بابا! اين آقا كچله كيه؟ دوستته؟

4)

از قديم عادت دارم تا از نمايشگاه كتاب مي‌رسم خونه كيسه‌هاي پر از كتاب رو خالي مي‌كنم و شروع مي‌كنم...

- چراغها را من خاموش مي‌كنم... بادبادك باز... خسي در ميقات... سينوحه... كليدر... خاطرات يك مغ... راز داوينچي... مسخ...

- بابا! به كتابهاي من دست نزن!

- يه كتاب‌هاي تو كاري ندارم پسر... دارم دنبال "تن تن در تبت" خودم مي‌گردم.

«پژمان»


بدون شرح!

 

 

 

 

 

 

 

 


برادر سیاوش قمیشی در غرفه ی اندرمیان

 


اندرون بینی ات انگشت بود                   محتویّاتش ولی یک مشت بود
صحنه را دیدم من از آن فاصله                          لنز را از واید بردم تا تله
دیدی اما لنز دوربین را چه زود                     کار تو خیلی هنرمندانه بود
دست خود بیرون کشیدی از دماغ           اوفتاد از دست تا بینی فراغ(ق)
هین که تصویرت رسید اندرمیان                     مو نداران دگر را شد زیان
کله ات بین سران توی قاب                      می درخشد همچو نور آفتاب
حال از من یک نصیحت را بدار                 دست خود را از دماغت در بیار
 
نتیجه:
هر جا که بدیدی دوربینی
دستت را بکش بیرون ز بینی
 
 
«ممد»


 

 

 

 

< گزارشگری در حال تهیه گزارش از یک شهروند

 

 

 

 

پژمانی در حال تهیه گزارش از یک گزارشگر! >

 

 


 

تصویر سازی: ممد






+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:14  توسط من و اون  | 

 

- بابايي... يه چيزي بگم؟ اين مونا دختر صغري خانوم همش اذيتم ميكنه...

اي بابا! چه پسر توسري خوري بار آورديما!... يه دختر اذيتش ميكنه مياد به ما چقليشو ميكنه!... بايد زود تو يه كلاس هنرهاي رزمي ثبت نامش كنم بلكه يه كم از اين سوسولي در بياد...

- خب تو هم از خودت دفاع كن پسرم! تو هم اذيتش كن!

- من هم همين كارو كردم... اما نميدونم چرا از اون موقع كه قطاره از روش رد شد تا حالا خوابه!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:40  توسط پژمان  | 

 

عمو: خب عمو جان، بيا اينجا بگو ببينم امسال بهترين عيدي‌اي كه گرفتي چي بود؟

ـ بگم؟ يه ماشين پليس كه بابا جونم بهم داد

من: بيا بپر تو بغلم پسر گلم!!!

گاهي وقتا پسر آدم باعث ميشه آدم نسبت به تربيتي كه كرده احساس افتخار پيدا بكنه... پسره ديگه!

عمو: به به... بابات داداش منه ديگه، به من رفته! حالا بگو ببينم عمو جان، بابات خودش هم از كسي كادو گرفت؟

ـ آره!

ـ اِ؟! بهترين عيدي‌اي كه بابات گرفت چي بود؟

ـ اون لباسي كه امروز كادو دادش به شما

من: پسر تو درس و مشق نداري اومدي نشستي تو بغل من؟!

گاهي وقتا پسر آدم باعث ميشه آدم نسبت به تربيتي كه كرده احساس انزجار پيدا بكنه... پسره ديگه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 22:25  توسط پژمان  | 

- مامان، چرا باباها همش از بچه‌هاشون به عنوان يه واسطه استفاده ميكنن؟

- مگه چي شده پسرم؟

- خب چرا عمو عيدياي بابا رو داد به من كه بعدا باباي بيچاره‌م مجبور بشه به خاطر واسطه بودن من بهم پورسانت بده تا عيدياشو ازم بگيره؟ دلم واسه بابايي ميسوزه!

ــــــــــــــــــــــ

پ.ن: تمامي شخصيتهاي اين مجموعه داستاني، خيالي و ساخته ذهن نويسنده ميباشند، و هرگونه شباهت اتفاقيست. من پدر نيستم!

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 0:13  توسط پژمان  | 

 

- خب پسرم... اين كه سبزه و... سكه و سماق و... سركه و... سيب و... اينم از سمنو و... ديگه چيا اولشون سين داشت؟

- اممممم... ماهي!

- نه عزيزم. درسته كه ماهي تو سفره هفت سين هست اما اولش كه سين نداره...

از اونجا كه من يك مرد روشنفكر هستم (!) كاملا به پسرم حق ميدم كه هنوز اينو ندونه... اين موضوع اصلا چيز عجيبي نيست... هرچي باشه اون تازه 5 سالش شده و تازه داره ميره مهد كودك...

- بابايي

- بله پسر گلم؟

- مياي سر فرصت به بررسي فلسفه وجودي ماهي قرمز سر سفره باستاني هفت سين از ديدگاه نهيليستي پوچ گرا بنشينيم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 18:40  توسط پژمان  |