چه تفريح قشنگيه اين بشقاب پرنده! ابتدا ظرف يه بار مصرفي، درِ ماستي، درِ قابلمهاي، چيزي رو برداشته و با قدرت پرتابش مي كنم و بعد...
- پسر، بدو برو بيارش! بدو پسر! بدو!
عجب تفريح مفرحيست اين بشقاب پرنده!

چه تفريح قشنگيه اين بشقاب پرنده! ابتدا ظرف يه بار مصرفي، درِ ماستي، درِ قابلمهاي، چيزي رو برداشته و با قدرت پرتابش مي كنم و بعد...
- پسر، بدو برو بيارش! بدو پسر! بدو!
عجب تفريح مفرحيست اين بشقاب پرنده!
- بزن بیبیسی.
- نمیخوام، دارم اینجا رو نگاه میکنم.
- میگم بزن بیبیسی.
- منم گفتم دارم اینو میبینم.
- بزن بیییییییییبیییییییییسییییییییی!!!
- دِ بچه چند بار بگم اون کانال به درد سن تو نمیخوره؟! تو برو بشین کارتونت رو ببین بزار منم وُعام رو ببینم.
- بابا جون، اون گلدون قشنگه بود كه هميشه تعريف ميكردي كه از باباي باباي باباي بابات بهت رسيده...
- خب؟!!! شكونديش؟!!!
- نه!!! توش پي پي كردم.
۱)
یکی از سختترین قسمتهای پدر بودن آموزش چیزایی به فرزندته که خودت هم ازشون متنفری...
- پسرم، از سنت حسنهی خونهتکونی چیزی میدونی؟
- بابا... خونهتکونی یعنی چی؟
- حرف نزن اون دستمال کفی رو بده به من...
تلویزیون - کانال ۳ : ...هر ساله در چهارشنبهی آخر سال، از این دست اتفاقات مهیب، جشن شروع سال را برای خیلی از خانوادهها به عزاداری تبدیل میکند. جوانان بسیاری در صدد هیجان...
- بابا... بزن کانال یک کارتون داره...
- اینجا رو نگاه کن یاد بگیر... اُه اُه... ببین بچهها چهجوری میسوزن... ببین آتیش بازی چقدر خطرناکه... همش به خاطر این ترقههاستا... میبینی چقدر خطرناکن؟ هیچوقت سراغ این چیزا نرو که تو هم اینجوری نشی... فهمیدی؟
تلویزیون: پشیمونم... نمیخواستم اینطوری بشه... من درست کردم دادم دستش اما تو دستش ترکید...
- د !!!...
تلویزیون - کانال ۱ : ...در قندون! لب خندون!...
- بابا... اون آقاهه تو نبودی؟
- نه پسرم... فقط... اهم... شبیه من بود... امممم... به مامانت که نمیگی اون آقاهه شبیه بابا بود؟... بستنی دوست داری پسر گلم؟
- تلویزیون رو ببین. ببین چقدر خرها رفتن راهپیمایی. به خاطر چهار تا چیز مفتی میریزن تو خیابونا شلوغش میکنن. هر کاری بکنیم باز هم مردم خرن!
- بابا بابا بابا!!!
- پسر مگه نمیبینی دارم با عموت حرف میزنم. میگفتم...
- بابا بابا! تلویزیون رو! داره ما رو نشون میده! اونجایی که امروز با هم رفتیم آش خوردیم!

- پسر، آروغ زدن كار بديه، مخصوصا تو جمع و تو مهمونيهايي مثل الآن... ديگه اين كار رو تكرار نميكنيا... حاليت شد؟!
- اِ...! چرا اينقدر با بچه بد حرف ميزني؟ خب ميترسه... حالا ببين من باهاش چطوري صحبت ميكنم... ببين پسر گل مامان، اين كاري كه تو الآن كردي كار خوبي نيست و يه بياحترامي محسوب ميشه. بعد مردم ناراحت ميشن و فكر ميكنن تو دوستشون نداري... تو كه اين قصدو نداري؟
- خب نه. ولي اگه اين كار كار بديه پس چرا ديروز كه تو خونه نبودي و بابا دوستاشو آورده بود همش آب با چيپس و ماست موسير ميخوردن و همش آروغ ميزدن و ميخنديدن؟
- بابایی... من می خوام روزه بگیرم...
- خب می تونی کله گنجیشکی بگیری پسرم...
- یعنی چه جوری؟
- ببین پسرم، اینطوریه: سحر بیدار میشی سحری میخوری، بعدش دیگه هیچّی نمیخوری و میخوابی... بعد صبح بیدار میشی یه صبحونه میخوری، بعدش دیگه هیچی نمیخوری تاااااااااا ناهار... بعد ناهار میخوری، بعدش دیگه هیچی نمیخوری تاااااااااا عصرونه... ساعت ۴-۵ یه عصرونه ای میخوری و بعد میره تاااااااااا افطار... این رو میگن روزه کله گنجیشکی...
- یعنی همونطوری که تو می گیری؟
- نخیر، روزه من کله گنجیشکی نیست. ما بزرگترا وقتی روزه هستیم اجازه نداریم انقدر زیاد غذا بخوریم... مثل من که سحری رو نمی خورم...
- بابايي... از اون بستنيا برام ميخري؟
- باشه گل پسر...
- بابا جون... از اين بادكنكا برام ميخري؟
- چشم عزيزم...
- بابا، اينو برام ميخري؟
- چشم پسرم...
- بابا، اونو برام ميخري؟
- اي بابا... باشه پسر...
عجب گيري كرديما... ايندفعه ديگه اگه چيزي بخواد بهش ميگم نه... ديگه داره زيادي لوس ميشه... اينهمه تو كتابهاي روانشناسي گفتن به بچهتون بگيد نه و حتي اگه گريه كرد هم پاي حرفتون بمونيد، چون در غير اين صورت ياد ميگيره كه هر دفعه با گريه كارشو راه بندازه... آره... حتي اگه گريه كنه هم ديگه براش چيزي نميخرم...
- بابايي...
- بله؟
- ماشين كنترلي ميخوام!
- نه!
- (سكوت)
- (سكوت)
- (سكوت)
- كدوم مدلشو ميخواي پسرم؟
هرچي فكر ميكنم يادم نمياد توي هيچ كدوم از اين كتاباي روانشاسي مطلبي راجع به اينكه "اگر بچهتون بهتون چشمغره رفت..." نوشته باشه...
- بابايي، حالا كه برق نيست چيكار كنم؟! هيچ كاري نميتونم بكنم! حوصلهم سر رفت...
- خب ميتوني بازيهاي نشستنكي بكني پسرم
- بازيهاي نشستنكي مثل GTA و Need for speed؟
حالا فهميدم دليل واقعي مسئولين براي اينهمه قطع برق چيه... فرهنگسازي و آموزش بازيهاي سنتي ايراني (مثل اتل متل) به كودكان نسل جديد.
يك ساعت قبل:
- پسر اين چيه از صبح تا حالا نشستي پاش تلويزيونو اشغال كردي؟
- قارچ خور!
- پاشو ببينم... كانال 1 اخبار داره... بزن اون كانال...
يك ساعت بعد:
- بابا، كانال 2 كارتون داره... تو رو خدا بذار ببينم ديگه...
- وايسا... يه دقيقه وايسا الآن اين مرحله تموم ميشه...
| ماجراهای من و پسرم 5 (نمایشگاه کتاب) 1) - خب پسرم... اينجا مصلاست... اون سالنهايي هم كه اونطرف هستن و سقف دارن توشون نمايشگاه كتابه... - اِ! بابا! از اين سوتا برام ميخري؟ - اينا غير بهداشتيه پسرم... ببين آقاهه گذاشتته تو دهنش كثيف شده! - خب خنگ كه نيستم! همون سوتي كه تو دهنشه رو كه به ما نميده، يكي ديگه ميده! - اي بابا... آقا يه دونه از اين سوتا بده... - بابا بابا بابا بابا! يكي از اونا كه دست اون يكي آقاههست هم برام بخر! - بادكنك؟ - آهان! آره... از اين درازاش! - آقا يه بادكنك بدين... - اون يكي آقاهه رو! لواشك ميفروشه! - نه ديگه... لواشكاي اينا خيلي غير بهداشتيه... - من ميخوااااااااااااااام! - خب! باشه! باشه! آقا بي زحمت يه لواشك بديد... ![]() - بابا يه دونه از اين جاسوييچيا ميخري؟ - چشم.. - از اون شانسيها چي؟ - باشه... . . . - بابا! يه دونه از اينا برام ميخري؟... - پسر آخه صبر كن بريم تو نمايشگاه! من موندم آخه "رندهي هويج در طرحهاي مختلف خرد كن" به چه درد تو ميخوره؟!!!- «يك روز صبح، گرگور زامزا از خوابي آشفته بيدار شد و فهميد كه در تختخوابش به حشرهاي عظيم بدل شده است. بر پشت سخت و زره مانندش خوابيده بود و سرش را كه كمي بلند كرد شكم قهوهاي گنبد شكل خود را ديد كه به قسمتهاي محدب و سفتي...» پسرم؟ مطمئني كتابي كه ميخواستي همينه؟! - اِ!!! آقاي قلقلي!!! آخ جوووون! آقاي قلقلي سلام! خوبيد؟ شما هم اومديد اينجا كتاب بخريد يا فيلمبرداريه؟ آقاي قلقلي، شما خيلي قشنگ برنامه كودك رو اجرا ميكنيد... پسرم هميشه برنامههاي قشنگتون رو نگاه ميكنه... پسرم خيلي دوستتون داره... پسرم هميشه دوست داشت يه بار شما رو از نزديك ببينه... آقاي قلقلي، ميشه يه امضا واسه پسرم بديد كه فردا بره مدرسه به دوستاش نشون بده؟ - بابا! اين آقا كچله كيه؟ دوستته؟ ![]() 4) «پژمان» |
بدون شرح!



|
برادر سیاوش قمیشی در غرفه ی اندرمیان
![]() اندرون بینی ات انگشت بود محتویّاتش ولی یک مشت بود صحنه را دیدم من از آن فاصله لنز را از واید بردم تا تله دیدی اما لنز دوربین را چه زود کار تو خیلی هنرمندانه بود دست خود بیرون کشیدی از دماغ اوفتاد از دست تا بینی فراغ(ق) هین که تصویرت رسید اندرمیان مو نداران دگر را شد زیان کله ات بین سران توی قاب می درخشد همچو نور آفتاب حال از من یک نصیحت را بدار دست خود را از دماغت در بیار نتیجه:
هر جا که بدیدی دوربینی دستت را بکش بیرون ز بینی
«ممد» |

< گزارشگری در حال تهیه گزارش از یک شهروند

پژمانی در حال تهیه گزارش از یک گزارشگر! >

تصویر سازی: ممد
- بابايي... يه چيزي بگم؟ اين مونا دختر صغري خانوم همش اذيتم ميكنه...
اي بابا! چه پسر توسري خوري بار آورديما!... يه دختر اذيتش ميكنه مياد به ما چقليشو ميكنه!... بايد زود تو يه كلاس هنرهاي رزمي ثبت نامش كنم بلكه يه كم از اين سوسولي در بياد...
- خب تو هم از خودت دفاع كن پسرم! تو هم اذيتش كن!
- من هم همين كارو كردم... اما نميدونم چرا از اون موقع كه قطاره از روش رد شد تا حالا خوابه!
عمو: خب عمو جان، بيا اينجا بگو ببينم امسال بهترين عيدياي كه گرفتي چي بود؟
ـ بگم؟ يه ماشين پليس كه بابا جونم بهم داد
من: بيا بپر تو بغلم پسر گلم!!!
گاهي وقتا پسر آدم باعث ميشه آدم نسبت به تربيتي كه كرده احساس افتخار پيدا بكنه... پسره ديگه!
عمو: به به... بابات داداش منه ديگه، به من رفته! حالا بگو ببينم عمو جان، بابات خودش هم از كسي كادو گرفت؟
ـ آره!
ـ اِ؟! بهترين عيدياي كه بابات گرفت چي بود؟
ـ اون لباسي كه امروز كادو دادش به شما
من: پسر تو درس و مشق نداري اومدي نشستي تو بغل من؟!
گاهي وقتا پسر آدم باعث ميشه آدم نسبت به تربيتي كه كرده احساس انزجار پيدا بكنه... پسره ديگه
- مامان، چرا باباها همش از بچههاشون به عنوان يه واسطه استفاده ميكنن؟
- مگه چي شده پسرم؟
- خب چرا عمو عيدياي بابا رو داد به من كه بعدا باباي بيچارهم مجبور بشه به خاطر واسطه بودن من بهم پورسانت بده تا عيدياشو ازم بگيره؟ دلم واسه بابايي ميسوزه!
ــــــــــــــــــــــ
پ.ن: تمامي شخصيتهاي اين مجموعه داستاني، خيالي و ساخته ذهن نويسنده ميباشند، و هرگونه شباهت اتفاقيست. من پدر نيستم!
- خب پسرم... اين كه سبزه و... سكه و سماق و... سركه و... سيب و... اينم از سمنو و... ديگه چيا اولشون سين داشت؟
- اممممم... ماهي!
- نه عزيزم. درسته كه ماهي تو سفره هفت سين هست اما اولش كه سين نداره...
از اونجا كه من يك مرد روشنفكر هستم (!) كاملا به پسرم حق ميدم كه هنوز اينو ندونه... اين موضوع اصلا چيز عجيبي نيست... هرچي باشه اون تازه 5 سالش شده و تازه داره ميره مهد كودك...
- بابايي
- بله پسر گلم؟
- مياي سر فرصت به بررسي فلسفه وجودي ماهي قرمز سر سفره باستاني هفت سين از ديدگاه نهيليستي پوچ گرا بنشينيم؟